X
تبلیغات
صدایم کردید انگار
می ایستم در آستانه بهار. جهان زیر پایم.  

پاهایم رویش نرم ریشه ها را در زیر خاک حس می کند. 

گوشم صدای غزلسرایی نسیم را می شنود. 

در انتظار هیچم. 

هستم؛ با همه ارکان وجودم، و این، برای زیستن کافیست. 

 لحظه ها صدایم میکنند. 

خاک را می رویم.

نسیم را می بویم. 

جنون را می رقصم. 

عقل را   می شنوم.  

امید را می بارم. 

عشق را زمزمه می کنم. 

ایمان را راه می روم. 

بهار را باور می کنم. 

و این برای آغاز کافیست. 

من آغاز می شوم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 20:24 توسط آزاده.میم |

آدم های عجیبی شده ایم. نمی دانم از کی ولی قطعن به قدمت تاریخ است این حس تملکی که نسبت به هم پیدا کرده ایم. عاشق می شویم و دل می بندیم، بعد همه ی تلاش و ترفندمان را به کار می بریم تا آن آدم را "از آن خود" کنیم. بعد فاتحانه به خود می بالیم که او را به چنگ آورده ایم. کم کم محدوده ی حریم خصوصی یکدیگر را بی آنکه آگاه باشیم، تنگتر و تنگتر می کنیم. چرا؟ چون می ترسیم آن به دست آمده را دوباره از دست بدهیم. اختیار یکدیگر را سلب می کنیم. کم کم می فهمیم که عاشق تصویری شده ایم که از آن فرد ساخته بودیم، نه خودش، تمام و کمال، همانگونه که هست، با تمام ضعف ها و کاستی هایش. بعد تلاش می کنیم که او را تغییر دهیم. این است که تیشه ای به دست می گیریم و شروع می کنیم به تراشیدن او، تا آن زوایدی که به مزاجمان خوش نمی آید را بتراشیم و تصویر آن آدم را نزدیک کنیم به نقشی که از او در ذهنمان پرورانده بودیم. غافل از اینکه این ضربه ها درد دارد. صدمه می زند به اویی که دوستش داریم. و با هر ضربه ای که می زنیم او را مجروحتر و آزرده تر می کنیم. دوستی که یادش به خیر باد، معتقد بود که اگر بخواهی صفاتی را که از نظر تو منفی است، از شریکت بگیری، انگار که شالوده اش را دستکاری می کنی و دیگر آن آدمی که عاشقش شده بودی نخواهد بود. چون مجموعه خصلت هاست که شخصیت او را می سازد و با این کار درواقع "آنِ" او را از او می گیری. 

ما آدم ها یاد نگرفته ایم که آزادانه به هم عشق بورزیم. یاد نگرفته ایم که به تملک نگیریم و زیر بار تملک نرویم. از این هم فراتر رفته ایم. "تو مال منی" از عاشقانه ترین جمله هایی است که به کار می بریم و برایمان بار ارزشی دارد. وقتی اینگونه کسی را دوست داریم، آن فرد را در حد شیئ تقلیل داده ایم. حالا طبیعی است برای که شیئی که قدرت انتخاب ندارد، این شمایید که تعریف می کنید جایش کجا باشد و چگونه باشد. توقعات از اینجا ریشه می گیرد و مثل علفی هرز به پای رابطه می پیچد تا سرانجام، درختی که می تواند ثمره دهد را خشک کند. ما هنوز نفهمیده ایم که اگر کسی بخواهد برود، می رود. که به زور نمی توانیم کسی را نگه داریم و اتفاقن آن لحظه ای که به جبر بخواهی او را حفظ کنی با سرعت بیشتری از دستش خواهی داد. نفهمیده ایم که برای نگه داشتن، باید رها کرد. رها... یعنی بگذاریم که فقط باشد، همانطور که خود می خواهد، نه آن گونه که ما می خواهیم. ما هنوز لذتِ داشتن معشوق واقعی را نچشیده ایم، معشوق واقعی، با همه ی ابعادی که دارد و آنچنان که هست. چون عاشق معشوقی هستیم که در ذهنمان پرداخته ایم.

ما آدم ها سهم آزادی هم را قربانی حس خودخواهی مان می کنیم وحس عشق را قربانی تملکمان. ما از وقتی یاد گرفته ایم که زمین را سند بزنیم، آدم ها هم سند می زنیم. "آنت" قهرمان رمان "جان شیفته" به شوهرش می گوید شاید بتوانی جسمم را از آن خود کنی، با روح سرکشم چه می کنی...

ما آدم ها...

«پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را،

به جای همراهی کردنشان!

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب.

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...» (مارگوت بیکل)

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 16:38 توسط آزاده.میم |

هنر کنونی ایران یک هنر دوره فترت است. اما منظور از دوره فترت چیست؟ برای پاسخ دادن به این سوال مثالی شاعرانه به کار می گیریم. قسمتی از تفسیری را که هایدگر درباره ی شعری از هولدرلین می دهد، بخصوص در مورد معنای "زمان عسرت"، باز می گویم. به عقیده ی هایدگر شاعر بین "خدایانی که گریخته اند و خدایی که خواهد آمد" وضعی رابط و واسط دارد. این زمان عسرت است زیرا با دو عدم و یک نفی مضاعف مشخص می شود: دیگر نبودن خدایان گریخته و "هنوز نیامدن" خدایی که خواهد آمد. اساسی ترین جلوه ی این زمان در حرکت نهایی "نیهیلیسم" غربی است که نیچه آن را بصورت "خدا مرده است" تعبیر می کند". غیبیت خدا که بصورت یک نیستی احساس می شود، خود شروع به تجربه ی تازه ای می شود برای بازیافتن خدا در آن سوی خدا، در فراسوی نامهایش و در جلوه های مثالیش. به این جهت است که زمان عسرت، زمان خلاقیت هم هست. بنابراین ما شرقیان که روح "علمی-صنعتی" را نیافریده ایم، مسوول افسون زدایی دنیایی نیستیم که از انسان خدایی آفریده و از خدا یک مخلوق فرعی انسان، در چه موضعی قرار داریم؟ ما در دوره احتضار خدایانیم. حالت بینابین ما در مرحله گریز و رسیدن الوهیت نیست، بلکه مابین احتضار و مرگ نزدیک آن قرار دارد. به عبارت دیگر در یک دوره ی فترت هستیم، در مرحله ی "نه هنوز" از هر دو سو. به این جهت است که شاعر ما نه حافظ است و نه ریلکه، نقاشمان نه بهزاد است نه ماتیس و نه پیکاسو و متفکرمان نه ملاصدرا است، نه نیچه و نه هایدگر. ما متفکران و هنرمندان دوره ی فترت هستیم.

از کتاب بت های ذهنی و خاطره ازلی/داریوش شایگان/امیرکبیر

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 3:2 توسط آزاده.میم |

مومنی بی کیشم من

که خدای گم کرده، بر سجاده شک

کلمات را به نخ می کشم

تا همچون اورادی مقدس

تسبیحت گویم. 

پیامبر بی اعجاز من! 

مزامیر توکلمات من اند، 

که از چشم های تو

بر دفترم نازل می شوند. 

شان نزول آیه هایش

خیابان های شهرند،

همین خیابان های تو در تو

که بوی قهوه و باروت می دهند. 

...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 2:3 توسط آزاده.میم |

جراحت فقط زخمی عمیق بر پوست نیست. جراحت فقط شکافته شدن بدن و آماس هایی نیست که بر تن شکوفه میزند. جراحت آنجاست که روحت در تلاطم گردونه ی روزها و شبها  لگدمال می شود. یادی است که لحظه ای فروکش نمیکند.  تبی مدام است که جانت را می گدازد اما اثری از خود بر تنت به جا نمی گذارد. تن مجروح را نوازش و مراقبت آرام می کند. اما روح مجروح را که می داند از چه حادثه ای آمده است! 

طوفان ها و سیلابها بر زمینی  فرود آمده اند و گذشته اند. آدمها زمانی سر می رسند که طوفان فرو نشسته و همه چیز در جای خود است. با آنها چه می خواهی بگویی و از چه می خواهی بگویی وقتی نسیم به عشوه گری خبر از رسیدن بهار می دهد! 

آدمها می آیند، زیر چترهای گسترده درختها پناه می گیرند و خوش، می گذرند. آدمها را به نقش های عمیق شلاقه های باد بر تن فرتوت درختها چه کار!  درختانی که ایستاده، مرده اند....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 14:57 توسط آزاده.میم |

به غزل، که تولد این وبگاه را مدیون اویم.

ایستاده پشت پنجره، یک پایش را حلقه کرده پشت آن پا، دود سیگار از میان دو انگشتش با نسیمی ملایم بالا می رود. با موهایی وحشی که مهار کرده پشت سرش و به نمی دانم کجا نگاه می کند. کودک دو ساله اش روی زمین با اسباب بازی هایش بازی می کند و من به روزهایی فکر می کنم که دنیا کمی مهربان تر بود. روزهای بی خیالی و سرخوشی. روزهایی که کلاس های دانشگاه را دور می زدیم و خیابان بزرگمهر را می گرفتیم و می رفتیم تا 16آذر و زیر درخت های چنارش سیگاری می کشیدیم؛ گاهی زنگ دری را فشار می دادیم و در می رفتیم و گاهی هم ناگهان غزل را می دیدیم که نارنگی را که از پیشخوان مغازه کش رفته، پوست می کند. دلخوش به اینکه کار ممنوعه ای می کنیم، اجباری را دور می زنیم و "جوانی" می کنیم. عین خیالمان نبود اگر در مقابل حرف زور استاد بیایستیم و حقوق از یاد رفته مان را به خاطرش بیاوریم. دور نیست آن روز که غزل ایستاده بود روی سکوی کلاس، با فریم بزرگی که چشمان درشتش را قاب گرفته بود و مقنعه ای بلند که حریف موهای سرکشش نمی شد و داشت کنفرانس "دوراس و عکاسی" اش را ارائه می داد و به نشانه ی اعتراض به ایرادهای بنی اسراییلی استاد، کاغذهایش را جمع کرد، کنفرانس را نیمه کاره رها کرد و نشست سر جایش و من با صدای بلند، بی وقفه برایش دست زدم. از آن روزها خاطره ای مانده و نامه نگاریهای طولانی که حالا جا خوش کرده اند توی کارتنی بالای کمد؛ و از ما، زنانی در نیمه راه زندگی که تجربه زیستنی را پشت سر گذاشته ایم.

آدمهای زیادی در زندگی می آیند و می روند. بعضی ها را خیلی سخت پیدا می کنی و شاید دیگر ورژن مشابهی از آنها در عالم پیدا نکنی. رفتن این جور آدمها درد دارد. با رفتن شان انگار یک تکه از تو را هم با خود می برند. غزل مثل رود است. گاهی چنان آرام که غرق آرامشش می شوی و گاه چنان طغیان می کند که هر چه سر راهش است با خود می کند و می برد. و حالا این رود سر طغیان دارد. در نیمه راه زندگی می خواهد کنفرانسش را نیمه کاره رها کند و زندگیش را جای دیگری دنبال کند. غزل می داند که با این کار خیلی چیزها را از دست می دهد اما طبیعت رود همین است دیگر. هیچ سدی مانع طغیانش نمی شود. فقط می خواهد پا را از محدوده ای که برایش تعریف کرده اند فراتر بگذارد و زیستنی را تجربه کند، ورای مرزهایی که سرنوشت برایش تعیین کرده است.

آیان، خودِ غزل است. ادامه اش است. با چشم های درشت خاکستری زیر پلک های افتاده ی مهربان و با ابروهایی که بالا می دهد و دهان تر نیمه بازش طوری نگاهت می کند که دست و پایت را گم می کنی. غزل نمی خواهد آیان برای ساده ترین حقوقش مبارزه کند و انرژی اش را که می تواند صرف ساختن کند، برای تخریب پل های معلق و کج و معوجی صرف کند که برایش ساخته اند و در نهایت راه به ناکجا آباد هم ندارد.

وقتی تاکسی نگه داشت و غزل سوار شد، آیان را که گذاشتم توی بغلش، حسی توام با بغض، هراس و دلتنگی ته دلم خلید. خیابان تاریک بود و ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند. چشم هاش توی نور قرمز ماشن ها برق می زد. لبخند زد و در رابستم. وقتی دور می شد، دیدمش که تکیه داده به پشتی صندلی و به نمی دانم کجا نگاه می کند. که می داند کی و کجای این دنیا دوباره خواهمش دید...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 21:22 توسط آزاده.میم |

زال ام من

پسر سپید مویی

که پنهان در قاف سقوط،

به جرم پیری زود هنگامش

در آشیانه ی سیمرغ،

آرزوی دوباره زاده شدن دارد.

همان کودکم من

همو که خواب کودکی اش را

موشکی پراند

و در دم بزرگ شد،

پیر شد،

و کودکی اش جاماند،

آنجا که برادرهایش

چون برگهای خزان دیده

یک به یک فرو ریختند.

به من بگویید

مرزهای جغرافیای مرا

در کجای تاریخ پاک کرده اید

که بوی ترکمانچای

هنوز آشفته ام می کند؟

نه دیو خشکسالی آمده بود

و نه لعنت آسمان نصیب زمینم شده بود

ارومیه ام را چه شد

که از درد به خود پیچید،

جمع شد،

و پرندگانش آواره ی سرزمین های دور شدند؟

خلیجم به تازیانه ی تازیان،

نامش را به دروغ اعتراف می کند

و رگ های حیاتم،

کارون و زاینده رود،

چون انگشتان خشکیده ی تشنه ای

به خاک چنگ می زنند.

امضای من،

آن پنج انگشت خونین است

بر دیواره ی باغ فین،

بر پیراهنی خونین،

که "جای پنچ حرف حقیقت بود" (1)

همان پنج حرفی که گذشتگانم،

بر دیواره ی غارهایشان می نگاشتند،

اینک به مُهر خون.

...

و اکنون

آتشکده ای خاموشم،

با خشت هایی فرسوده

که زمانی، موبدان با عشق

بر هم نهاده بودند

تا گفتار و کردار و پندار،

به نیکی آکنده شود،

در زیر آسمانی

که کهن ترینِ اساطیر در آن پژواک می شوند.

آتشکده ای محزون و متروکم من

با نامهایی که جای به جای

بر تن باستانی ام حک کرده اند

و هیچ یک نام من نیست.

نام من چیست؟

به من بگویید!

من سرزمینی ناشناخته ام

که تاریخش سر تکرار دارد.

و "دارد می میرد،

از بس که جان ندارد."(2)

... و من هر شب

کابوس روزی را می بینم

که بیگانگان

با کشتی هایی که می چرخند پیرامونم،

کشفم کنند

تا سرزمینم را از بومیانش خالی کنند...


(1) برگرفته از یکی از اشعار فروغ

(2) دیالوگی از فیلم مادر ساخته ی مرحوم علی حاتمی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 2:27 توسط آزاده.میم |

آه ای درخت های ریشه در خاک!

منعم نکنید از پرواز؛

من انسانم،

هوای رفتن دارم در زیر پوست اشتیاقم.

آه ای پرنده های مهاجر!

منعم نکنید از خاک؛

از پهلو گرفتن در خنکای ماندن؛

لمحه ای نشستن و غبار از پرواز تکاندن؛

من انسانم،

هوای اقامت دارم،

در بال زخمی پروازم.

آه ای انسانها!

منعم نکنید از رفتن،

گاهی ماندن،

و باز هم رفتن.

من انسانم؛

نه آنسان که شما نقشه اش را،

بر فرش باستانی پیش فرض هایتان بافته اید.

نه آنسان که خود را،

به جبران سرکشی هاتان،

با قانون هایی وحشی، قانع کرده اید.

من انسانم،

آنسان که خود نقشه ی خویش را بر دار زیستنم می بافم.

آنسان که به بهای نابودی -شاید-،

پای از ورطه ی قانون هایتان فرا می گذارم،

قانون هایی که قانعم نمی کنند...

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 1:42 توسط آزاده.میم |

"جوزف کمبل" در کتاب "قهرمان هزار چهره" از رویای زنی می گوید که در آن، زن از میان خیابان های شلوغ، کثیف و گلی عبور می کند، گنداب ها را طی کرده، به رود کوچکی برخورد می کندکه بسیار تمیز و زیبا بوده. او به خانه ای کوچک می رود و از مردی که آنجا بوده، تقاضای قایقی می کند. اما مرد به او جعبه ای می دهد و می گوید با این جعبه می تواند از رود عبور کند. رویا بین می گوید آنچه در رویایش جالب بوده، این است که با وجود آنکه می توانسته از خیابان های سنگفرش شده ی تمیز راه بپیماید، مسیری گل آلود و سخت را انتخاب کرده است: "به نظر می رسد انگار می دانستم که چیز خوبی در آن جلو وجود دارد که سختی راه را به آن مسیر امن ترجیح داده بودم."

"این رویا بین هنرمند و خواننده ی اپراست و مانند تمام کسانی که از راه های شناخته شده و امن زندگی، کناره گرفته اند و به سوی ندایی خاص و نه چندان رسا، از خوان ها عبور می کنند، مجبور است راه اش را به تنهایی بپیماید، با مشکلاتی ناشناخته دست و پنجه نرم کند و از میان خیابان های کثیف و گلی بگذرد. ولی این ندا، ندایی نیست که به گوش هر کس رسد، برای درک آن باید گوش درون، هم چون گوش بیرون باز شده باشد.

او شب تاریک روح را شناخته است. همان که دانته، آن را "جنگل تاریک در میانه ی سفر زندگی" و "غم چاه های دوزخ" می نامد:

راه شهر حزن از میان من می گذرد

راه حزن جاودان از میان من می گذرد

راه سوی مردمان گمشده از میان من می گذرد.

هر آن کس جرات کند به این ندای اسرارآمیز گوش سپارد و به جست و جویش برآید، خطرهای این گذر هراسناک را که به تنهایی باید از آن عبور کرد، می شناسد. به جای پل یا قایق در این رویا، یک جعبه ی کوچک چوبی مددرسان رویابین برای عبور از آب است. این جعبه تمثیلی از استعداد و موهبت خاص وی می باشد که او را به آن سوی آب های جهان می رساند. تمام کسانی که وظیفه خطیر و مشکل شناخت و اعتلای خویش را به عهده گرفته اند، نیز با کمک همین موهبت به سوی دیگر اقیانوس حیات ره می سپرند.

عموم مردان و زنان راهی را انتخاب می کنند که به نسبت کمتر مخاطره آمیز است و آن حرکت با جریان عادی ناخودآگاه اجتماعی و قومی است. ولی این جویندگان نیز به یاری سمبل های اجتماعی چون مراسم گذار و آیین های مذهبی رحمت بخش که توسط منجیان به انسان های باستان رسیده و طی هزاران سال به ما منتقل شده، راه نجات می یابند. فقط آنان که نه صدای درون می شنوند و نه تعلیمات بیرونی را دریافت می کنند، در وضعیتی بس دشوار و ناامید کننده گرفتار آمده اند و می توان گفت اکثر ما در دنیای امروز، در این هزار توی بیرونی و درونی در قلب خود چنین وضعی داریم. افسوس کجاست آن راهنما، آن باکره ی مهربان، آریادنه، که می تواند طریق ساده ی رودررویی با مینوتور را به ما نشان دهد، شجاعت را در ما برانگیزد و راه یافتن آزادی را پس از رودررویی و کشتن مینوتور در اختیار ما قرار دهد؟

ما در این راه تنها نیستیم، چرا که قهرمانان تمام دوران ها پیش از ما این راه را پیموده اند. هزارتوها کاملا شناخته شده است؛ ما فقط باید مسیر نخی را که قهرمان برجای گذاشته دنبال کنیم. جایی که فکر می کردیم به موجودی کریه برخواهیم خورد، خدایی خواهیم یافت: جایی که فکر می کردیم باید به بیرون سفر کنیم، به مرکز هستی خود می رسیم و جایی که فکر می کردیم تنها هستیم، تمام جهان همراه ما خواهد بود."

قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه/ مشهد/ نشر گل آفتاب/ صفحه31-35 (تلخیص)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 22:52 توسط آزاده.میم |

دست تنهایی را گرفتن و به گردشش بردن تا بهانه گیری نکند.

از سنگ پله های درکه بالا رفتن و موسیقی گوش دادن.

با تنهایی تن یله کردن روی تخت های کافه آبشار و هندوانه خوردن.

عکس گرفتن از سایه روشن های نرم آفتاب پاییز روی سنگها و درخت ها. 

روی تراس شیرپلا نشستن و سیگاری گیراندن و نگاه کردن به مسافران خسته ای که تا میرسند کوله هایشان را رها می کنند و غبار خستگی را می تکانند. 

کنار رودخانه نشستن، کفش ها را کندن و به حریر خنک آب سپردن و برای دل تنهایی زیر آواز دوری که می آید زمزمه کردن:

هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 14:15 توسط آزاده.میم |

به گمانم تاثیر پدیده ی "synchronicity" یونگی بود که باعث شد از میان لیست 300 تایی فیلم ها این یکی را انتخاب کنم و با رویایش به خواب روم.

* فیلم، داستان زوجی است که جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند و در نهایت همان تفاوتها نقطه پایانی بر رابطه شان می گردد. از این رو برای فرار از خاطرات مشترکی که آنها را می آزارد به کلینیکی مراجعه می کنند که کارش پاک کردن خاطره هاست. اما در این روند، جول (با بازی جیم کری) با یادآوری خاطره ها و لحظات خوش، از اینکه کلمنت (کیت وینسلت) را از دست بدهد، پشیمان شده، سعی دارد مانع ادامه کار شود. جولی شخصیتی منزوی دارد که از برقراری روابط اجتماعی عاجز است. زندگی روتینی دارد و جز نوشتن سرگرمی دیگری ندارد، حال آنکه کلمنت سرشار از هیجان و زندگی است و روحیه ماجراجو و هیجانی اش کافی است تا جولی را از لاک خود بیرون بیاورد. 

* فیلم نامه از روایت خطی فاصله می گیرد و زمان را در هم می ریزد. که این خود می تواند نمادی از این واقعیت باشد که انسانها در بحبوحه پیچیدگی های عاطفی، در زمانی آشفته و در هم ریخته زندگی می کنند و در نوسانی مدام، میان گذشته، حال و آینده، قطعات گمشده ی پازل رابطه شان را جستجو می کنند.

* این فیلم به نسبت هویت، خاطرات و عشق می پردازد. و می بینیم که حتا اگر خاطرات از ذهن افراد پاک شوند، نیرو و جذبه ای که در ابتدای رابطه، آن دو را به هم نزدیک کرده، از کار نمی افتد و با علم بر اینکه پایان رابطه چه خواهد بود، در بازگشتی محال، در همان دیدار اولیه باز هم به هم علاقه مند خواهند شد. که می توان دو تعبیر از این نظریه داشت. یکی برداشتی تقدیرگرایانه که می گوید فراری از آنچه برایت مقدر شده است، نیست و دیگری آنکه همان درخششی که تو با دیدن فرد در دلت ایجاد می شود، آن قدر قدرتمند هست که با علم بر هزینه هایی که متحمل خواهی شد به آن رابطه تن در می دهی. که البته به شخصه، روایت دوم را ترجیح می دهم.

* جول، درست در لحظه ای که رابطه شان رو به نابودی است، با یادآوری روزها و خاطرات خوش، میل به بازگشت می یابد و به جول می گوید که چیزی در کلمنت نمی بیند که آن را دوست نداشته باشد؛ اما کلمنت اصرار دارد که اگر الان نمی بیند، بعدها خواهد دید. و به این صورت میل به بازگشتی که در جول وجود دارد، از نظر کلمنت موقتی است زیرا خودش نیز در یکی از سکانس های پایانی فیلم آنجا که جول به رابطه اصرار دارد، می گوید: "تو به یه سری مسایلی فکر می کنی که من از دستت خسته میشم و عرصه بهم تنگ میشه."

* داستان فیلم، داستان پیچیده ی روابط آدمهاست. اینکه آدمها چه طور جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند، با هم خاطره می سازند، و در نهایت به خاطر همان تفاوتها ترک یکدیگر می کنند. و این که انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از خاطرات و گذشته ای که بخشی از هویت ما را می سازند. در واقع، فرار از گذشته، فرار از هویتی است که همان طور که در نمایی از فیلم می بینیم، در خلال پاکسازی خاطرات، آدمها چهره خود را که نماد هویت شان است، از دست می دهند.

...

و در نهایت اینکه، آدمها با خاطراتی که از خود در ذهنمان به جا می گذارند، حکم همان نقطه های نورانی را دارند که در فیلم می بینیم با خاموش کردنشان سعی می شود محکوم به فراموشی شوند. و با تاریک شدن این نقاط نورانی، زندگی و هویتمان، درخششی نخواهد داشت. گویی زندگی تکرار این شکست هاست تا بدانیم که زنده ایم و هرچه در روند زیستنمان نقطه های نورانی بیشتری داشته باشیم، می توانیم بگوییم که بیشتر زندگی کرده ایم. همان طور که گابریل گارسیا مارکز می گوید، "زندگی آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایت کنیم."

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 15:23 توسط آزاده.میم |

 گیرم که مهره ی مهرت را چال کنم،

به زیر برگهای خزان دیده ام

و نامت را 

چون اسم شبی، 

در صندوق خانه ی قلبم پنهان، 

با تندیس خاطراتت چه کنم، 

که در کالبدم نفس می کشد؟ 

عجین شده ای با من،

پودهایی از جنس تو، 

تارهایی از جنس من. 

گیرم که پودها را برکنم، 

زخمه را بردارم و بر تارها بزنم، 

صدای توست که تکثیر می شود... 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 16:10 توسط آزاده.میم |

با آن سبک متفاوت شال بستنش و نگاه روشن، قد بلند و پوست روشنش و هیجانی که هنگام حرف زدن نشان می داد، توجه رهگذران را به خود جلب می کرد و کلمه ی "خارجی" را از دهانشان می شنیدی. هرچند خودش می گفت:

They call me “kareji”, but I feel they are my people and when I walk in these streets I feel I am in my land.

دو روز سنگین اما شیرین را در کنارش گذراندم. اهل بوسنی است. تز دکترایش درباره فرشهای محرابی ایران است و این، بهانه ای شده تا بخواهد زبان فارسی یاد بگیرد. تا آن طور که خودش می گوید بتواند اشعار عطار و مولانا را هم بهتر درک کند. می گوید زبان فارسی، بر خلاف زبان مادری اش در گویش های روزمره اش هم آهنگین است. وقتی وارد موزه ی فرش شد، دیگر پاهایش روی زمین نبود. چنان محو اسلیمی ها و ختایی هایی بود که پیرامونش می رقصیدند که دیگر هیچ نمی شنید. گاهی زیر لب با لهجه شیرینش تنها بیتی که از فردوسی به یاد داشت، زمزمه می کرد و باز محو می شد و می گفت:

I am lost, Azadeh

عاشق فرهنگ شرق است. می گوید مردم شرق گرمتر و عمیق ترند. از مدل حجاب ایرانیان تعجب می کرد و می گفت زنان ایرانی نه حجاب دارند و نه بی حجابند. پیش از این برایش از اجبارها و قوانین دولت ایران گفته بودم و حالا بهتر آن را درک می کرد. ون های گشت ارشاد را که دید گفت دنیای عجیبی است، یک جای دنیا آدمها می جنگند برای حفظ این (و اشاره کرد به شالش) و یک جای دیگر آدمها می جنگند برای نداشتنش. (در کشورش مسلمانان به خاطر حجابشان تحقیر می شوند) می گفت هیچ وقت هیچ اجباری در داشتن حجاب به دخترهایش تحمیل نمی کند و اتفاقا با دادن حق انتخاب و آزادی به آنها باعث رشدشان می شود. می گفت او تنها یک مادر است و مسئول تامین آرامش و امنیت عاطفی فرزندانش است نه مسئول نوع اعتقادات و پوشش شان. می گفت به نظر می رسد زن های ایرانی مدرن تر از مردها هستند. نوع لباس پوشیدن، رفتار و گفتار مردان ایرانی مال دهه هشتاد است!

خوانش جالب و متفاوتی از اسلام داشت. خوانشی عرفانی و به دور از شریعت ورزی های افراطی. تاکیدش بر ارتباط مستقیم و بی واسطه با منبع بود. یکی از ارکان فرشهای محرابی، درختی در مرکز این فرش هاست که "درخت زندگی" است. تعبیرش از این درخت به مثابه انسانی بود که نه به شرق تمایل دارد و نه به غرب. "جاست سنتر". و می گفت تا زمانی که این ارتباط قطع باشد انسان حس گمشدگی دارد، چون بعدی از وجودش نادیده انگاشته شده.

ساعتها در کافی شاپ خانه هنرمندان نشستن و دمنوش هفت گیاه نوشیدن و از عقایدمان صحبت کردن، یکی از لذت بخش ترین دیالوگهایی بود که داشته ام. صحبت کردن با آدمهایی دیگر از فرهنگ و ملیتی دیگر همیشه برایم هیجان انگیز بوده. گفتگوهایی نه از نوع دیالوگهای روزمره، از عقاید و باورها و از درونیاتی که در نهایت نشان می دهد درد انسان در هر جای این دنیا، درد گمشدگی است و هر کس با زبانی و با شیوه ای در جستجوی پرکردن این خلا است.

وقتی او را به مقصدش رساندم، آخرین توصیه های دوستانه اش این بود:

Keep your connection with the source, and be in your way. Everything is inside you. Just keep the connection, It will show you the path

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 15:19 توسط آزاده.میم |

سالروز تولد، روزی است مثل دیگر روزها. چه توفیری می کند در کدام یک از این 365 روز چشمت را به این دنیا باز کرده باشی، وقتی گلی به سر دنیا نزده ای! درست مثل دیگر سالروزها... سالروز ازدواج یا دیگر مناسبت هایی که آدمها آن را بهانه می کنند تا لحظه ای کمی –فقط کمی- متفاوت تر و شادتر از سر بگذرانند. آخر آدمی که مرگش به هیچ جای این دنیا برنخورد چه فرقی دارد، کی به دنیا آمده است!

سالروز تولدم، روزی بود مثل دیگر روزها... از خواب بیدار شدن به اجبار و کارهای روزمره... واکسن های سه گانه ی کارما را زدن و برای رساله دکترای دوست بوسنیایی ام که در ایران به سر می برد، دنبال استاد و منبع گشتن، و پایان روز را در میان خانواده به سر بردن که کیکی باشد و شمعی... عزیزانی که با هدیه ها و دست افشانی شان به خاطرم می آورند که هنوز هستند آدمهایی که تو را همان گونه که هستی دوست دارند. تو را با همه ی ناسازگاری ها و سرکشی هایت و بی تابی هایت؛ حتا اگر خودت هم از دست خودت عاصی شده باشی.

سالروز تولدم این بار رنگ دیگری داشت. هیچ پیش بینی و گمانی را برای سالی که پیش رو دارم رقم نمی زد. غم از دست دادن داشت و هراس آنچه که پیش روست؛ و کورسویی از امید که شاید راهی که پیش گرفته ایم، دریچه ای از رهاتر زیستن را به روی هر دویمان باز کند. چرا که از دربند کردن و دربند شدن، سخت بیزارم.

"تولد" واژه ی غریبی است. نه به مناسبت و سالگرد مرتبط است و نه به سال و ماه. تولد لحظه ای است که احساس کنی در همان نقطه، از نو آغاز می شوی. این تولد را کسی نمی بیند و درک نمی کند جز خودت. این جور تولدها در هیچ تقویمی ثبت نمی شوند. لحظه ای است که احساس کنی پوست می اندازی و از آنچه "بوده ای" به سمت آنچه که "باید بشوی"، حرکت می کنی. تولد لحظه ای است که جای خودت را در این دنیای وانفسا پیدا می کنی. از رَحِم تنگ و تاریک "عادت" بیرون می آیی و چشمت به دنیای "جور دیگر زیستن" باز می شود. تولد "درد" دارد. چون کندن از همه ی تعلقاتت "درد" دارد.  

به امید تولدهای بدون تقویم، بدون سال و ماه...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 1:57 توسط آزاده.میم |

شب زادگان خورشید را باور نکردند

 شب رفت و رنگ روز را در بر نکردند

 در کوچه های تنگ "جنت" ماندگارند

گویی که سیب عشق را نوبر نکردند

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 13:52 توسط آزاده.میم |

آرام بگذر از من ای محبوب،  آرام 

این فصل، فصل کوچ یاران است انگار

چشمان خیسم را نبین، در این حوالی،

گرد  و غبار باد و طوفان است انگار


همچون درختم؛ غرق زخم یادگاری

با پیچکی وحشی که دورم تاب خورده است.

جای تمام بوسه ها و خاطراتت،

بر بند بند شاخه ها و پیکرم هست. 


محبوب من! پیوندمان چون پیله ای بود، 

در بستری سرشارِ از آغوش و نجوا

پرواز، شاید فصل آغاز من و توست

هر یک به سوی راه خود، این بار، تنها


محبوب من! ای ساقی شبهای مستی!

این آخرین پیک مرا سنگین ترش کن

بگذار تا فردای پایان خواب باشم

سنگین ترش، سنگین ترش، سنگین ترش کن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 22:3 توسط آزاده.میم |

کارمای من! بچه گربه ی بی پناهم!

امشب را من شکار توام. در بازی هر شب مان، مغلوبِ امشب منم. اصلا من مغلوب همیشه. پنجه بکش بر دستهایم.

امشب را دیر آمدم؛ دیرتر از آنچه که حق توست. اما تو به رسم ادب، تا قبل از حضور من به غذایت دست نزده ای و گرسنه مانده ای. تا صدایم را می شنوی، به سوی سفره ای که برایت مهیا کرده ام، می دوی. کارمای من! مگر تو از تنهایی چه می دانی؟ مگر می دانی که وقتی قلب تپنده ای در خانه نیست چه طور غذا توی گلوی آدم گره می خورد و پایین نمی رود؟ تو هم می دانی بهترین سفره و نرم ترین بستر هم ماوایی نیست وقتی قلبی در کنارت نتپد؟

کارمای من! مثل بازی هر شبمان، از دور کمین کن. با آن نگاه سبزی که در اوج حمله نیز مهربان است، خیره شو به انگشتهایم که توی هوا می رقصند تا تحریکت کنند. کمرت را بچسبان روی زمین و با دو پای عقبت، این پا و آن پا کن و ناگهان جست بزن به دستهایم که صدایت می کنند. این بار، این انگشت ها، این پوست، بی هیچ گونه مقاومتی از آن توست. پنجه بکش بر آن. دندانهای ظریف و صدفی ات را فرو کن در انگشت هایم و بگذار تا کارمای گناهم امشب در دستان تو باشد. امشب را بگذار تا با زخم های تو تزکیه شوم.

بگو از من چه می بینی که اینطور با چشمهای معصومت که قایم می شوی و از پشت دیوار سرک می کشی، نگاهم می کنی؟ این موجود دوپای احمق که تو را از طبیعتت جدا کرده و در این چاردیواری محبوس، کیست؟  کیست این که گاه می خندد و گاه می گرید؟

کارما! مراعات اشکهای امشبم را نکن. از سرِ مستی است. می پرد. پنجه بکش بر دست هایم؛ همچنان که بر زخم های درونم. بگذار تا این زخم ها باز شوند و سرریز شوم.

امشب را مثل من آرام و قرار نداری. چموشی می کنی. تسلیم نمی شوی به دستهای نوازشگرم تا خرخر کنی و به آرامی در آغوشم به خواب روی. دستهایی که می توانند تا آخر دنیا نوازشگر باشند. بکش. پنجه بکش بر انگشتهایم. بر این سازی که آهنگش این کلمات سرگشته است، کارما. کلمات امشب مدیون تو و این سرِ ناهشیار است، کارما.

تو اینجایی که به من چه بگویی کارما؟...


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 3:55 توسط آزاده.میم |

ماشین ها در تقاطع، گره خورده اند و صدای یکریز بوق تا اینجا، پشت پنجره کش می آید. دود سیگار از لابلای انگشتهایم خودش را می کشاند به شکاف پنجره. جنازه اش افتاده آنجا، کنج دیوار. هر چه از صبح خورده ام توی تقاطع حلقم گیر کرده، نه بالا می آید نه پایین می رود. نمی خواستم بکشمش. بهش فرصت دادم که برود، نرفت. هی خواستم نادیده اش بگیرم، هی جلوی چشمم رژه رفت. کشتن موجود زنده کراهت دارد. این را بی بی خدا بیامرز می گفت. صبح دیدمش که چسبیده به پرده. بعد از کلی کلنجار، بالاخره پیف پاف را برداشتم و خالی کردم رویش. چارچنگولی افتاد روی زمین، کنج دیوار. افتادنش صدای مرگ می داد. شاخک هایش توی هوا تکان می خورد و پاهای زبرش را جمع کرده بود توی شکم چل تکه اش. بی خیالش شدم. گفتم اگر عمرش به دنیا باشد پا می شود. راهش را می کشد و می رود. شب که برگشتم، دیدم مورچه ها امانش نداده اند. تکه تکه های بدنش توی صف منظمی از مورچه ها داشت دست به دست می شد. دیگر تقریبا اثری از سوسک به جز دو بال له و لورده باقی نمانده. امشب اینجا، قتلی اتفاق افتاد و ضیافتی. امشب در یکی از خیابانهای شهر، توی تنها پنجره ی روشن، توی لابیرنت کنج دیوار واحد پانزده، ضیافتی برپاست. 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 3:34 توسط آزاده.میم |

یه لم داده روی تخت، یک دستش زیر چانه اش و با نگاه سبز خاکستری اش حرکاتم را می پاید. گاهی از تخت پایین می آید، چرخی دور و برم می زند و باز می رود یک گوشه ی دیگر می نشیند و زل می زند به من. نگاهش نمی کنم اما می دانم که خوب زیر نظرم دارد. گوش هایش عجیب به موسیقی حساس است. با موسیقی شاد می چرخد دور خودش و من می نشینم به تماشایش و حظ می کنم. موسیقی متن فیلم Modiglianiغمگینش می کند. کز می کند یک گوشه و خودش رابه خواب می زند. خوب است که هست. خیلی کلامی با هم نداریم اما همین که هست بهم آرامش می دهد. همین که می دانم که دوستم دارد و به حضورم نیازمند است، خوب است. توی این دنیا لااقل یک نفر باید باشد که تو را یک جور دیگر دوست داشته باشد. شبها تا چشم هایم گرم می شود آرام می خزد توی تخت. سرش را می گذارد روی بازویم و نفس های تند و یک ریزش گلویم را می نوازد. آنقدر نگاهش می کنم و نوازشش می کنم، تا آن دو تیله ی خاکستری زیر پلک های بلندش پنهان شوند و نفس هایش آرام تر. چند روزی هست که میهمانم شده. توی پارک با هم آشنا شدیم. تنها بود و داشت روی سنگفرش پارک پرسه می زد. کس و کاری نداشت. گرسنه بود. آوردمش خانه. اسمش را گذاشتم "کارما". قد یک کف دست است. برایش جا درست کردم اما هیچ وقت سر جایش نمی خوابد. مدام توی بغلم است. روی شانه ام می نشیند و با موهایم بازی می کند. نمی دانم کارمای کدام عملم است که به سویم بازگشته...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 13:39 توسط آزاده.میم |

قرص ماه را نصف می کنم

یکی صبح، یکی شب

بدر، هلال می شود

 و هیچ آرامبخشی آرامم نمی بخشد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 2:21 توسط آزاده.میم |

اتوبان همت، فاصله انداخته میانمان و ماشین ها با شیارهای نورانی شان مدام بر این فاصله تاکید می کنند. تو آنجایی. در آن جغرافیای وسیعی که می دانم با تنهایی پر نمی شود. شاید خیره به سقف. به لوستری که با نخ های کنفی و خرمهره های آبی تزیین اش کرده ام. زنگ می زنم به همان شماره ای که انگشت هایم روزی چند بار آن را می گیرد. سراغ چسب تفنگی ات را می گیرم و می نشینم به بافتن ریسه های کنفی و همراه با آن آرزوهایم را... و لابد سایه آویزهایش کش آمده تا لبه ی دیوار. از شمال برمی گشتیم. همیشه سختت است توی مسیر ایستادن. عجله داری که زودتر به مقصد برسی. "یه نیش ترمز کنی، گرفتمش." از ماشین پیاده می شوم و شرجی شمال می خورد توی صورتم. همان راسته حصیر فروشی، می روم توی همان مغازه ای که فلاسکمان را پر می کند. با یک لوستر و ریسه ای از سیر های حصیری در دست بر می گردم. ریسه ی سیر اینجا آویزان است و لوستر، آن سوی همت، زیر سقفی، سایه کشیده تا دیوار.

کدام طرف خوابیده ای؟ سمت راست، کنار گلدانهای بنفشه افریقایی که مدتی است گل نمی دهد، یا سمت چپ، آنجا که همیشه از لای پرده سفید، چراغهای آنسو را می شمردم تا به خواب روم؟...

با چراغ روشن جی تالک چگونه می خوابی؟ سر راهت چراغها را خاموش کن.

در کجای زمان ایستاده ام؟ آن سوی اتوبان که گذشته ای پر از طعم و بو و رنگ است، یا این سو، احاطه در میان کلماتی که از همه جا فرو میریزند و در مشتم جا نمی شوند؟...

اتوبان، یک منهای بزرگ است: من منهای تو. اتوبان یعنی شکاف و مرزی میان گذشته و اکنون. یعنی تردیدی پر تردد.

این اتوبان سرِ خواب ندارد هیچ گاه....

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 1:53 توسط آزاده.میم |

آقای روحانی

می دانیم و امیدواریم شما نیز بدانید که این مردم پیش از آن که به شما آری بگویند،  به فساد و تباهی که سرزمین را می رفت که فرا بگیرد، نه گفتند.  آنها به حکومت زور و استبداد و فقر نه گفتند

آقای روحانی

کاش بدانید که در واقع رای اکثریتی مردم به شما،  رای به شخص شما نیست. بلکه رای به تغییر فضای موجود و بازسازی  الگوهای انسانی مدفون شده در ظلم و فقری است که مردم با آن دست به گریبان اند.  مردمی که از جنگیدن خسته اند

آقای روحانی

دفاع مقدسی که شما نیز از سردمدارانش بودید،  تمام نشده. هنوز ادامه دارد. ولی این بار این دفاع مقدس در میان چاردیواریهای کوچک مردم سرزمینم در جریان است

پدری که باید پاسخ نیاز فرزندانش را بدهد و دستش تهی است،  بیش از آنکه جانش خسته ی کار سخت باشد، درواقع،  روحش زخمی است. صدقه ای که به عنوان یارانه میگیرد،  در نمودار تصاعدی تورم، به حق السکوتی می ماند که انگار برای دوختن لب اعتراضش دریافت می کند. او دارد از سقف کوتاه معیشتش دفاع می کند

زنی که به او وعده داده شده بود که موی سرش ربطی به مشکلات مملکتی ندارد،  با توهین و بی حرمتی،  چون  قاتلان زنجیره ای با او رفتار می شود.  تنها به این دلیل که پوشش اش در قالب دلخواه حکومتی نمی گنجد و محکوم است تا خود را بپوشاند مبادا مردان هوسران به خطا بیفتند. او دارد از حیثیت و انسانیت فراموش شده اش دفاع میکند

زندانی بی پناهی که می گویند به جایی می رسد که گاهی تنها پناهش بازجویش است،  با اعتصاب غذا و لطمه زدن به خود از خویش دفاع می کند

و افسردگی،  اعتیاد ، خودکشی، و خود تخریبی، آخرین راه دفاعی است که برای بسیاری از جوانان ناامید سرزمینم باقی مانده

همین جوانان در جشن و پایکوبی پیروزی شما، خطاب به شما می خواندند: "هرچی کلیده رو کن.  دنیا رو زیر و رو کن

آقای روحانی

آیا در دسته کلید شما، کلیدهایی برای باز کردن این درهای بسته وجود دارد؟  آیا کلیدتان آن پدر را از آن سقف کوتاه و آن زن را از بی حرمتی و آن زندانی را از سلول تنگ و تاریک و جوانان را از یاس و ناامیدی خواهد رهاند؟ 

آری دفاع مقدس در چاردیواریهای کوچک مردمان بزرگ سرزمینم ادامه دارد. آیا شما هنوز هم سردار این  دفاع خواهید بود؟ 


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 0:29 توسط آزاده.میم |

رای ندادم اما وقتی  خبر پیروزی اصلاح طلبان را شنیدم، من هم به میان مردم رفتم.  نه به این خاطر که از رای آوردن روحانی خوشحال باشم و یا به خاطر امیدی واهی برای تغییر وضع موجود. فارغ از نتیجه اش که چندان هم به آن خوشبین نیستم، دلم می‌خواست توی شادی مردم سهیم باشم.  مردمی که تا دیروز همدیگر را می‌جویدند حالا با هم مهربان بودند.  لبهایی که طعم خنده را فراموش کرده بودند می خندیدند. پسرها به دخترها متلک نمی گفتند. همان مردهایی که وقتی توی تاکسی می نشینند کنارت،  سعی می کنند بیشترین تماس ممکن را با بدنت حاصل کنند، حالا مراقب بودند تنه ی بغل دستی هم به تو نخورد. هیچ کس دیگر به چادریها چپ چپ نگاه نمی کرد یا با دیدنشان روسری جلو نمی کشید. و چادریها هم به آنها لبخند می زدند و در کنار هم فریاد می کشیدند. راننده های تاکسی هم مهربانتر بودند.  

انگار همین مردمی که سالهاست با آنها قهرم پتانسیل خوب بودن را دارند اما مجالی برای ابراز آن نمی یابند.  واقعیت تلخ این است که به این مردم بها داده نشده. این مردم مثل بچه هایی که به آنها توجه نمی شود،  ناسازگار و بی اخلاق شده اند. آنها هیچ گاه یاد نگرفته اند که منفعت خودشان در گرو منفعت دیگریست. اینکه از یکدیگر جدا نیستند. اعضای یک تن واحدند با منافع مشترک. اما این جور وقتها، تا کمی حس میکنند رایشان دیده شده است یا مثل چهارسال پیش، با شوکی مواجه می شوند که متوجهشان می کند منفعتی جمعی و مشترک را از دست داده اند،  به خود می آیند و همصدا می شوند

یعنی می رسد روزی که مردم سرزمینم، بی بهانه، مهربانی مشق هر روزه شان باشد؟... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 9:3 توسط آزاده.میم |

چه جغرافیای کوچکی دارد تخت یک نفره... 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 1:59 توسط آزاده.میم |

هیچ چیز دیگری مگر یک ملاقات فوری با دکتری که به این زودیها وقت نمی دهد نمی توانست امروز مرا تا مرکز شهر بکشاند. هنگام بازگشت از مطب، پیاده روی در مسیر خیابان انقلاب با همراهی یک دوست، توفیقی اجباری بود که نظاره گر بازی انتخاباتی دیگری باشیم. 

 خیابان انقلاب به گمانم بی رونق ترین انتخابات ریاست جمهوری را این روزها شاهد است. هیاهویی ساختگی که نه آبستن امید است و نه هیجان تغییر دارد. عکس های کاندیداها زیر پاها لگدمال می شد و اسمشان توی بلندگوها هوار... جوانهایی با یقه سه سانتی و ریش فابریک و پیراهن روی شلوار را سر هر چارراه یکی گماشته بودند با عکس جلیل توی دستشان و قالیباف هم که عکسش قد دیوار می خندید، به ملت رهگذر شربت سن ایچ تعارف می کرد. رضایی هم که با دست خط خرچنگ قورباغه روی دیوار به همه دهن کجی می کرد. عکس روحانی هم که توی دست جوانان کتانی پوش بود. جوانانی که با دیدنشان حس کردم عمری بر من گذشته است؛ یادآور روزهایی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم، توی ستاد فعال بودیم و عکس این سید خندان را به رخ عابران می کشیدیم به امید تغییر. گل می دادیم به رهگذران و یار دبستانی می خواندیم.

آن همه شور و حال، اینک تبدیل به بغضی فرو خورده شده بود که در خیابان انقلاب مثل مرده ای متحرک راه می رفت و در حاشیه، فقط نظاره گری خاموش بود که از مطب روانپزشکی بر می گشت. دست جوانانی که پوسترهای انتخاباتی به او تعارف می کردند را رد می کرد. او دیگر تکلیفش را با رای دادن یکسره کرده بود و تنها داشت به این فکر می کرد که که آیا بالاخره تسلیم قرص های آرامبخش بشود یا نه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 3:20 توسط آزاده.میم |


محبوب من!

سالهاست با تو گام برداشته ام. با خنده هایت خندیده ام و سکوت هایت را مراعات کرده ام. با خنده هایم خندیده ای و بی تابی هایم را مراعات کرده ای. سالهاست روح بی تابم را رام کرده ام و در دستان تو سپرده ام؛ چون صیدی که در دستان صیادی، تا شاید بکاوی و بیابی آن چه را که خود از یافتن اش عاجز بودم. آن "نمی دانم چه" ای را که در جایی پنهان و دور، گمش کرده بودم. تو اما برنتافتی عریانی روحم را. تو از من، منی دیگر خواستی؛ انزوای خود خواسته ام را افسردگی خواندی و خواستی تا آدمهایی را که پیش از این به دنیایم راهی نداشتند، به خود راه دهم. تو، سرزمین مرا وسیع تر خواستی حال آنکه این سرزمین برای من و این روح بی قرارم نیز سخت تنگ بود. این جای کوچک تنگ، این جزیره ی سرگشتگی، برای من نیز جایی ندارد. جا نمی شوم. سر می روم از آن دیواره های کوتاهش و تو می خواستی آدمهایی دیگر از قبیله ای دیگر را نیز میزبان باشم. شازده کوچولوی سرزمین من به گلی و سیاره ای کوچک قانع بود و آن ابدیتی که در ژرفنای افق کوچکش مرا در خود حل کند و خیره بر آن، ادامه ی خویشتن را جستجو کند. تو اما، زمین را دوست داری. زمین... آنجا که شازده کوچولوی دنیایت، نه یک گل، که باغی از گلهای سرخ دارد. آنجا که آدمها با هیاهو و غلغله شان، جایی برای "تنهایی" باقی نمی گذارند. آنجا که آنقدر افقش محو است و سقف آسمانش کوتاه، که هیچ گستره ای جز خاکستری بی پایان شهر پیش پایت نیست. تو در میان آدمها خوشبختی را می جویی و من در گریزِ از آنها. رویاهای من در قواره ی زمین نمی گنجند. تو، برای رفتن، به بیرون از خودت نقب می زنی و من برای جستن، درونم را می کَنم. ... می کنم درونم را و این کندن درد دارد. درد دارد و ته ندارد. و تو نمی دانی که هر چه بیشتر در خود فرو می روم، اشتیاقم برای پیشتر رفتن نیز بیشتر می شود. اشتیاقی که در این سالها تلاش کردم با آن کمی آشنایت کنم اما انگار راست می گویند که این دردها با تو زاده می شوند.

محبوب من!

من در زمین شما بیگانه ام. گم می شوم در خیابان هایش. ازدحام آدمهایش مرا می ترساند. پر می شوم از اضطراب وقتی حرف هایم را نمی فهمند. وقتی با آن نگاه های توخالی شان روبرو می شوم. از من مخواه در زمین باشم. مخواه از من...

محبوب من!

کجاست نقطه ی تماس دنیاهامان؟ آیا میان این کره ی کوچک من با زمین بزرگ شما، نقطه ی تماسی، تلاقی ای هست که در آن نقطه با کلماتی مشترک سخن بگوییم؟...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 21:35 توسط آزاده.میم |

خراب می کنم پل های پشت سرم را، به امید ساختن مسیری نو، رو به آن سویی که دلم گواهی می دهد. وقتی پل های پشت سر را آن گونه که برایت رقم زده اند، آن گونه که پیشینیانت بافته اند، ساخته ای، گریزی نیست جز تخریب آن. درد دارد این خراب کردن. انگار که تیشه به ریشه ی گذشتگانت و همه ی تابوهایت می زنی. می خواهی همه شان را به نیشخند بگیری و فریاد بزنی: من اینم: من؛ بدون باید و نباید هایی که این همه سال بر من تحمیل کرده اید. بدون قید و بندهای مسمومی که اسمش را اخلاق و وجدان و هزار کوفت دیگر گذاشته اید، به این خاطر که مرا و ما را در دست بگیرید و کنترل کنید. آقای مشاور می گفت تو دچار بحران هویت شده ای. می گفت آنقدر درگیر "چراها" شده ای که دیگر به "چگونگی" فکر نمی کنی. می گفت به سمت خود تخریب گری پیش می روی. آری می خواهم تخریب کنم. حالم از این سنت هایی که به خوردم داده اید، به هم می خورد. می خواهم تخریب کنم آنچه را که بر پایه های سست اعتقادات شما ساخته بودم. می خواهم زندگی کنم آنگونه که خود می خواهم، نه آنطور که شما برای من می پسندید. اگر این "من" ساخته ی دستان شماست، بگذار تخریب شود. ترجیح می دهم به دست خود فنا شوم، تا اینکه با دستان شما آباد بمانم...  


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 21:57 توسط آزاده.میم |

محبوب من!

سالهاست با تو گام برداشته ام. با خنده هایت خندیده ام و سکوت هایت را مراعات کرده ام. با خنده هایم خندیده ای و بی تابی هایم را مراعات کرده ای. سالهاست روح بی تابم را رام کرده ام و در دستان تو سپرده ام؛ چون صیدی که در دستان صیادی، تا شاید بکاوی و بیابی آن چه را که خود از یافتن اش عاجز بودم. آن "نمی دانم چه" ای را که در جایی پنهان و دور، گمش کرده بودم. تو اما برنتافتی عریانی روحم را. تو از من، منی دیگر خواستی؛ انزوای خود خواسته ام را افسردگی خواندی و خواستی تا آدمهایی را که پیش از این به دنیایم راهی نداشتند، به خود راه دهم. تو، سرزمین مرا وسیع تر خواستی حال آنکه این سرزمین برای من و این روح بی قرارم نیز سخت تنگ بود. این جای کوچک تنگ، این جزیره ی سرگشتگی، برای من نیز جایی ندارد. جا نمی شوم. سر می روم از آن دیواره های کوتاهش و تو می خواستی آدمهایی دیگر از قبیله ای دیگر را نیز میزبان باشم. شازده کوچولوی سرزمین من به گلی و سیاره ای کوچک قانع بود و آن ابدیتی که در ژرفنای افق کوچکش مرا در خود حل کند و خیره بر آن، ادامه ی خویشتن را جستجو کند. تو اما، زمین را دوست داری. زمین... آنجا که شازده کوچولوی دنیایت، نه یک گل، که باغی از گلهای سرخ دارد. آنجا که آدمها با هیاهو و غلغله شان، جایی برای "تنهایی" باقی نمی گذارند. آنجا که آنقدر افقش محو است و سقف آسمانش کوتاه، که هیچ گستره ای جز خاکستری بی پایان شهر پیش پایت نیست. تو در میان آدمها خوشبختی را می جویی و من در گریزِ از آنها. رویاهای من در قواره ی زمین نمی گنجند. تو، برای رفتن، به بیرون از خودت نقب می زنی و من برای جستن، درونم را می کَنم. ... می کنم درونم را و این کندن درد دارد. درد دارد و ته ندارد. و تو نمی دانی که هر چه بیشتر در خود فرو می روم، اشتیاقم برای پیشتر رفتن نیز بیشتر می شود. اشتیاقی که در این سالها تلاش کردم با آن کمی آشنایت کنم اما انگار راست می گویند که این دردها با تو زاده می شوند.

محبوب من!

من در زمین شما بیگانه ام. گم می شوم در خیابان هایش. ازدحام آدمهایش مرا می ترساند. پر می شوم از اضطراب وقتی حرف هایم را نمی فهمند. وقتی با آن نگاه های توخالی شان روبرو می شوم. از من مخواه در زمین باشم. مخواه از من...

محبوب من!

کجاست نقطه ی تماس دنیاهامان؟ آیا میان این کره ی کوچک من با زمین بزرگ شما، نقطه ی تماسی، تلاقی ای هست که در آن نقطه با کلماتی مشترک سخن بگوییم؟...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 2:36 توسط آزاده.میم |

بی تو ، 

شب،  

چارقدی بی قواره است 

بر قامت روز.


+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 5:28 توسط آزاده.میم |

کار پایان نامه بهانه ای شده تا به جای اینکه لم بدهم روی مبل و با لپ تاپ سیر آفاق و انفس کنم، به فکر جای جدیدی برای نوشتن و خواندن باشم. در خانه ی پدری، همیشه میز تحریر لب پنجره، از آن من بود. ساعتها می نشستم پشت میزم، و زیر بادی که از لای پنجره ی باز می خورد به صورتم، کتاب می خواندم. محض تنوع، گاهی قلم و دواتم را بساط می کردم و سیاه مشقی می نوشتم و باز برمی گشتم به کتاب ها و نوشتن هایم. گاهی زل می زدم به بازی و رقص نورها و باد، روی برگ های درختان روبرو و گاهی به آن همه پنجره روبرویم با پرده های رنگ و وارنگ نگاه می کردم و برای هر سری که از هر پنجره ای بیرون می آمد، داستان ها می نوشتم. شب ها هم رادیو پیام زیر گوشم نغمه می خواند و من رویا می بافتم.  آن روزها حس و حال نوشتن لحظه ای رهایم نمی کرد. توی اتوبوس، روی نیمکت دانشگاه، توی سفر... همه جا انگار که یک فرشته ی کوچک بالدار نشسته بود روی شانه ام. او می گفت و من می نوشتم.

 "دوراس" می خواندم، عاشقانه می نوشتم. "سوزان سونتاگ" می خواندم، درباره عکاسی می نوشتم. شعر می خواندم، غزل می نوشتم. حاصل آن سالها یک کارتن پر از دست نوشته است که توی انبار خاک می خورد و نمی دانم کجای دلم بگذارمشان و اصلن به چه کاری می آید. سررسیدهایی پر از گلبرگ های رنگ و رو رفته، عکس ها و نگاتیوهای سیاه و سفید با حاشیه ی زردشده ای که توی لابراتوار دانشگاه ظهور می شدند، نامه های عاشقانه و بوی نایی از سالهای دور که گذشته ای پر از خاطرات تلخ و شیرین را به رخم می کشند. نمی دانم آن جنون نوشتن بی وقفه نوشتن را کجای این راه آمده ام جاگذاشته ام. نمی دانم چه کرده ام که آن فرشته ی کوچک بالدار رهایم کرده و دیگر برایم ترانه نمی خواند. نمی دانم آن حس ظریفی که دلم را می لرزاند و هر آنچه را که می دید، به کلمه بدل می کرد، در کجا و دست که جامانده که اینچنین سکوت مرگباری گریبان قلمم را گرفته است. می نویسم، اما نوشتنم تکانم نمی دهد. از سر ناچاریست. تنها می نویسم تا خلا درونم را پر کنم. کلمات، نمی جوشند. توی هوا پرسه می زنند و مثل خودم گیج می زنند و سر جایشان نمی نشینند.

گیج می زنم... باید، باید از این گذشته گرایی مذبوحانه دست بکشم... از امروز، میزم را گذاشته ام روبروی پنجره. پرده را کنار می زنم و خودم را می سپارم به این باد دیوانه ی خرداد ماه. در میان برج هایی که مجالی برای تنفس پنجره نمی گذارند، به قله های پر برفی که از آن دوردست ها سرک می کشند، نگاه می کنم. فارغ از صفر و یک هایی که احاطه ام کرده اند، سررسید جدیدی باز می کنم و با دست خط خودم می نویسم: آن روزها رفتند...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 3:51 توسط آزاده.میم |

مطالب قدیمی‌تر