<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صدایم کردید انگار</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com</link>
<description>هذیان های شبانه من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 10 Jan 2021 21:45:18 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/189</link>
<description>آمدنم به اینجا مثل سر زدن به آلبومی قدیمی شده. مثل سر زدن به دوستانی که مدت هاست فراموششان کرده ام ولی ناگهان هوای اینجا یادشان را در من زنده می کند. راستش من دیگر آن آدم سابق نیستم. خیلی چیزها توی این سالها عوض شده. من پوست انداخته ام و دیگر از آن دختر احساساتی خبری نیست. توی این سالها از دست دادن را، به دست آوردن را، راه و رسم جنگیدن را کمابیش بلد شده ام. دیگر می توانم بگویم که یک آدم بزرگ شده ام.</description>
<pubDate>Sun, 10 Jan 2021 21:45:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>اهلی</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/188</link>
<description>نصف بیشتر کلاس غایب بودند. از 24 دانش آموز، هفت نفرشان آمده بودند. نمیشد درس داد. بردمشان کتابخانه. شازده کوچولو را برداشتم و قسمت روباهش را از نقاشی های کتاب پیدا کردم و شروع کردم برایشان خواندن. آفتاب مورب از لای پرده توری افتاده بود روی صورت های خواب آلودشان. تمام که شد کتاب را بستم و پرسیدم: «بچه ها به نظرتون اهلی کردنی که روباه می گفت ینی چی؟» ملیکا جواب داد: «خانوم ینی کاری که شما با ما کردین.»</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2019 17:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/187</link>
<description>چه قدر گذشته از آخرین بار؟ چهار سال؟ چهار سال زمان کمی نیست. آدم می تواند پوست بیندازد توی این چهار سال. می تواند یک آدم دیگر شود. می تواند وقتی چشمش بعد از این چهار سال روی این خطوط می­لغزد، حیرت زده بگوید این من بودم؟ می تواند درست مثل این که یک تصویر کهنه قدیمی از خودش می بیند هاج و واج بگوید چه قدر جوان بودم... چه قدر احساساتی بودم... چه قدر همه چیز زود گذشت... توی این چهار سال آدم های زندگی ام عوض شده اند.</description>
<pubDate>Wed, 27 Feb 2019 17:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/186</link>
<description>آیا رنج و درد، خوراک نوشتن است؟ آیا افسردگی و دلزدگی از دنیا و آدم هاست که تو را وادار به نوشتن می کند؟ چرا در رنج، میل به نوشتن بیشتر است؟ یادم هست یکی از روانشناسانی که سالها پیش قرار بود نسخه آرامش مرا بپیچد، با قیافه ای حق به جانب گفت هنر یک جور مالیخولیاست. می گفت اگر درد و رنج افسردگی را نمی خواهی، باید دارو مصرف کنی اما در این صورت ممکن است الهاماتت را هم از دست بدهی. آنجا بود که من مالیخولیایم را در آغوش گرفتم و از ترس اینکه مبادا صدمه ای به پیکرش</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2015 20:01:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>nostalgia</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/185</link>
<description>خاطرات، مثل برف های نشسته بر کوه اند. نه دستت به آنها می رسد و نه همیشگی اند. با گذر ابری منظره پیشش رویت را سایه روشن می کنند و با اولین پرتوی خورشید، دیگر رفته اند. بعضی خاطرات با عبور سبکی از نسیم هم می بارند. گذرعطری آشنا، یک صدا، ترنمی از یک موسیقی دور و فراموش شده، یک تکیه کلام، یک نت، یک شیئ بیهوده و بی معنا، یک نگاه، یک تشابه بی شباهت و ذهنی، یک کافه دنج، تابلوی یک خیابان، یک تکان دست، یک وسیله آشنا توی ویترین، ناگهان به یاد آوردن تاریخچه وسیله ای</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2015 15:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/185</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/184</link>
<description>گم می شوم در تو، مرا پیدا کن ای دوست دستان سرد عاشقم را &quot;ها&quot; کن ای دوست &quot;من&quot; در میان این همه &quot;تن&quot; جان سپرده است از شر این &quot;تن&quot; ها مرا تنها کن ای دوست شعری بخوان، چیزی بگو تا جان بگیرد، این طبع خاموش غزل، لب وا کن ای دوست از این هجوم سرد غربت می هراسم آغوش خود ماوای این شب­ها کن ای دوست گفتم که رودی سرکشم، گم کرده راهم گفتی که جاری باش و دل دریا کن ای دوست</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2014 22:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/183</link>
<description>آن سه، در پاییز راه می رفتند و از مرگ می گفتند برگ ها، لابلای کلماتی که از دهانشان می ریخت، می پیچید و به زمین می ریخت.</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2014 22:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/183</guid>
</item>
<item>
<title>آدم بزرگ </title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/182</link>
<description>نه زمانش را داشتم، نه قلب نوشتنم می تپید. زمان به طرز سرسام آوری سریع می گذرد و آنقدر لای انبوه کارهای نیمه کاره مدفون شده ام که نمی دانم کجای دنیام... شبیه آدم بزرگ های دنیای شازده کوچولو شده ام؛ حساب و کتاب آخر ماه، قسط ها، و این کار جدید نشریه که با آنکه حالم را بهتر کرده اما همه ی زمانم را گرفته است. خوب است هنوز یک وقت هایی ابرهای پنبه ای بنفشابی، نگاهم را به سمت آسمان می برد. خوب است هنوز گاهی نگاهی از دختربچه ای رهگذر یا پیرمردی روی صندلی روبرو، دلم</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2014 13:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/182</guid>
</item>
<item>
<title>در آستانه بهار </title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/181</link>
<description>می ایستم در آستانه بهار. جهان زیر پایم. پاهایم رویش نرم ریشه ها را در زیر خاک حس می کند. گوشم صدای غزلسرایی نسیم را می شنود. در انتظار هیچم. هستم؛ با همه ارکان وجودم، و این، برای زیستن کافیست. لحظه ها صدایم میکنند. خاک را می رویم. نسیم را می بویم. جنون را می رقصم. عقل را می شنوم. امید را می بارم. عشق را زمزمه می کنم. ایمان را راه می روم. بهار را باور می کنم. و این برای آغاز کافیست. من آغاز می شوم...</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2014 16:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/181</guid>
</item>
<item>
<title>عشق ما نیازمند رهایی است.</title>
<link>https://silentwords.blogfa.com/post/180</link>
<description>آدم های عجیبی شده ایم. نمی دانم از کی ولی قطعن به قدمت تاریخ است این حس تملکی که نسبت به هم پیدا کرده ایم. عاشق می شویم و دل می بندیم، بعد همه ی تلاش و ترفندمان را به کار می بریم تا آن آدم را &quot;از آن خود&quot; کنیم. بعد فاتحانه به خود می بالیم که او را به چنگ آورده ایم. کم کم محدوده ی حریم خصوصی یکدیگر را بی آنکه آگاه باشیم، تنگتر و تنگتر می کنیم. چرا؟ چون می ترسیم آن به دست آمده را دوباره از دست بدهیم.</description>
<pubDate>Fri, 31 Jan 2014 13:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>silentwords</dc:creator>
<guid>silentwords.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
</channel>
</rss>
