نوشت باد

می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.

مگر آن دل که سپردیش، فراموشت باد.

بال پرواز و جنون، همچو ردایی بر دوش،

جان مست تو بیاراید و بر دوشت باد.

دل که برخاست زجا، بازنگردد، ای کاش،

آنکه دل در گرو اوست، در آغوشت باد.

لای لای سخنش همچو سروشی که دهد،

خبر از ناب ترین میکده، در گوشت باد.

شعله ی آتش عصیان و جنون و مستی،

نور آتشکده ی ساکت و خاموشت باد.

می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.

جان فدای تن تبدار و سراسیمه و مدهوشت باد.

بگویم یا نه؟

درد سختی ست  دراین سینه، بگویم یا نه؟

با توام! هست حواس تو به سویم یا نه؟

نه به دنبال جوابم، نه به دنبال امید

گوش کن. حرف نزن هیچ. بگویم یا نه؟

شوره زاری ست عبث، حاصل روییدن، هیچ

تو بگو در دل این خاک برویم یا نه؟

گم شدم هرچه به دنبال خودم گردیدم

دست ازین خواسته ی خویش بشویم یا نه؟

گفته بودند که چون راه روی، راه بری

ما که رفتیم و نشد؛ باز بجویم یا نه؟

ماندنم عین عذابست و رهم بس تاریک

بسته پایم؛ چه کنم؟ راه بپویم یا نه؟

مستی انگار فقط چاره درد است اما

هست دُردی ز شرابی به سبویم یا نه؟