نوشت باد
می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.
مگر آن دل که سپردیش، فراموشت باد.
بال پرواز و جنون، همچو ردایی بر دوش،
جان مست تو بیاراید و بر دوشت باد.
دل که برخاست زجا، بازنگردد، ای کاش،
آنکه دل در گرو اوست، در آغوشت باد.
لای لای سخنش همچو سروشی که دهد،
خبر از ناب ترین میکده، در گوشت باد.
شعله ی آتش عصیان و جنون و مستی،
نور آتشکده ی ساکت و خاموشت باد.
می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.
جان فدای تن تبدار و سراسیمه و مدهوشت باد.