عشق ما نیازمند رهایی است.

آدم های عجیبی شده ایم. نمی دانم از کی ولی قطعن به قدمت تاریخ است این حس تملکی که نسبت به هم پیدا کرده ایم. عاشق می شویم و دل می بندیم، بعد همه ی تلاش و ترفندمان را به کار می بریم تا آن آدم را "از آن خود" کنیم. بعد فاتحانه به خود می بالیم که او را به چنگ آورده ایم. کم کم محدوده ی حریم خصوصی یکدیگر را بی آنکه آگاه باشیم، تنگتر و تنگتر می کنیم. چرا؟ چون می ترسیم آن به دست آمده را دوباره از دست بدهیم. اختیار یکدیگر را سلب می کنیم. کم کم می فهمیم که عاشق تصویری شده ایم که از آن فرد ساخته بودیم، نه خودش، تمام و کمال، همانگونه که هست، با تمام ضعف ها و کاستی هایش. بعد تلاش می کنیم که او را تغییر دهیم. این است که تیشه ای به دست می گیریم و شروع می کنیم به تراشیدن او، تا آن زوایدی که به مزاجمان خوش نمی آید را بتراشیم و تصویر آن آدم را نزدیک کنیم به نقشی که از او در ذهنمان پرورانده بودیم. غافل از اینکه این ضربه ها درد دارد. صدمه می زند به اویی که دوستش داریم. و با هر ضربه ای که می زنیم او را مجروحتر و آزرده تر می کنیم. دوستی که یادش به خیر باد، معتقد بود که اگر بخواهی صفاتی را که از نظر تو منفی است، از شریکت بگیری، انگار که شالوده اش را دستکاری می کنی و دیگر آن آدمی که عاشقش شده بودی نخواهد بود. چون مجموعه خصلت هاست که شخصیت او را می سازد و با این کار درواقع "آنِ" او را از او می گیری. 

ما آدم ها یاد نگرفته ایم که آزادانه به هم عشق بورزیم. یاد نگرفته ایم که به تملک نگیریم و زیر بار تملک نرویم. از این هم فراتر رفته ایم. "تو مال منی" از عاشقانه ترین جمله هایی است که به کار می بریم و برایمان بار ارزشی دارد. وقتی اینگونه کسی را دوست داریم، آن فرد را در حد شیئ تقلیل داده ایم. حالا طبیعی است برای که شیئی که قدرت انتخاب ندارد، این شمایید که تعریف می کنید جایش کجا باشد و چگونه باشد. توقعات از اینجا ریشه می گیرد و مثل علفی هرز به پای رابطه می پیچد تا سرانجام، درختی که می تواند ثمره دهد را خشک کند. ما هنوز نفهمیده ایم که اگر کسی بخواهد برود، می رود. که به زور نمی توانیم کسی را نگه داریم و اتفاقن آن لحظه ای که به جبر بخواهی او را حفظ کنی با سرعت بیشتری از دستش خواهی داد. نفهمیده ایم که برای نگه داشتن، باید رها کرد. رها... یعنی بگذاریم که فقط باشد، همانطور که خود می خواهد، نه آن گونه که ما می خواهیم. ما هنوز لذتِ داشتن معشوق واقعی را نچشیده ایم، معشوق واقعی، با همه ی ابعادی که دارد و آنچنان که هست. چون عاشق معشوقی هستیم که در ذهنمان پرداخته ایم.

ما آدم ها سهم آزادی هم را قربانی حس خودخواهی مان می کنیم وحس عشق را قربانی تملکمان. ما از وقتی یاد گرفته ایم که زمین را سند بزنیم، آدم ها هم سند می زنیم. "آنت" قهرمان رمان "جان شیفته" به شوهرش می گوید شاید بتوانی جسمم را از آن خود کنی، با روح سرکشم چه می کنی...

ما آدم ها...

«پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را،

به جای همراهی کردنشان!

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب.

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...» (مارگوت بیکل)

 

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

به گمانم تاثیر پدیده ی "synchronicity" یونگی بود که باعث شد از میان لیست 300 تایی فیلم ها این یکی را انتخاب کنم و با رویایش به خواب روم.

* فیلم، داستان زوجی است که جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند و در نهایت همان تفاوتها نقطه پایانی بر رابطه شان می گردد. از این رو برای فرار از خاطرات مشترکی که آنها را می آزارد به کلینیکی مراجعه می کنند که کارش پاک کردن خاطره هاست. اما در این روند، جول (با بازی جیم کری) با یادآوری خاطره ها و لحظات خوش، از اینکه کلمنت (کیت وینسلت) را از دست بدهد، پشیمان شده، سعی دارد مانع ادامه کار شود. جولی شخصیتی منزوی دارد که از برقراری روابط اجتماعی عاجز است. زندگی روتینی دارد و جز نوشتن سرگرمی دیگری ندارد، حال آنکه کلمنت سرشار از هیجان و زندگی است و روحیه ماجراجو و هیجانی اش کافی است تا جولی را از لاک خود بیرون بیاورد. 

* فیلم نامه از روایت خطی فاصله می گیرد و زمان را در هم می ریزد. که این خود می تواند نمادی از این واقعیت باشد که انسانها در بحبوحه پیچیدگی های عاطفی، در زمانی آشفته و در هم ریخته زندگی می کنند و در نوسانی مدام، میان گذشته، حال و آینده، قطعات گمشده ی پازل رابطه شان را جستجو می کنند.

* این فیلم به نسبت هویت، خاطرات و عشق می پردازد. و می بینیم که حتا اگر خاطرات از ذهن افراد پاک شوند، نیرو و جذبه ای که در ابتدای رابطه، آن دو را به هم نزدیک کرده، از کار نمی افتد و با علم بر اینکه پایان رابطه چه خواهد بود، در بازگشتی محال، در همان دیدار اولیه باز هم به هم علاقه مند خواهند شد. که می توان دو تعبیر از این نظریه داشت. یکی برداشتی تقدیرگرایانه که می گوید فراری از آنچه برایت مقدر شده است، نیست و دیگری آنکه همان درخششی که تو با دیدن فرد در دلت ایجاد می شود، آن قدر قدرتمند هست که با علم بر هزینه هایی که متحمل خواهی شد به آن رابطه تن در می دهی. که البته به شخصه، روایت دوم را ترجیح می دهم.

* جول، درست در لحظه ای که رابطه شان رو به نابودی است، با یادآوری روزها و خاطرات خوش، میل به بازگشت می یابد و به جول می گوید که چیزی در کلمنت نمی بیند که آن را دوست نداشته باشد؛ اما کلمنت اصرار دارد که اگر الان نمی بیند، بعدها خواهد دید. و به این صورت میل به بازگشتی که در جول وجود دارد، از نظر کلمنت موقتی است زیرا خودش نیز در یکی از سکانس های پایانی فیلم آنجا که جول به رابطه اصرار دارد، می گوید: "تو به یه سری مسایلی فکر می کنی که من از دستت خسته میشم و عرصه بهم تنگ میشه."

* داستان فیلم، داستان پیچیده ی روابط آدمهاست. اینکه آدمها چه طور جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند، با هم خاطره می سازند، و در نهایت به خاطر همان تفاوتها ترک یکدیگر می کنند. و این که انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از خاطرات و گذشته ای که بخشی از هویت ما را می سازند. در واقع، فرار از گذشته، فرار از هویتی است که همان طور که در نمایی از فیلم می بینیم، در خلال پاکسازی خاطرات، آدمها چهره خود را که نماد هویت شان است، از دست می دهند.

...

و در نهایت اینکه، آدمها با خاطراتی که از خود در ذهنمان به جا می گذارند، حکم همان نقطه های نورانی را دارند که در فیلم می بینیم با خاموش کردنشان سعی می شود محکوم به فراموشی شوند. و با تاریک شدن این نقاط نورانی، زندگی و هویتمان، درخششی نخواهد داشت. گویی زندگی تکرار این شکست هاست تا بدانیم که زنده ایم و هرچه در روند زیستنمان نقطه های نورانی بیشتری داشته باشیم، می توانیم بگوییم که بیشتر زندگی کرده ایم. همان طور که گابریل گارسیا مارکز می گوید، "زندگی آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایت کنیم."

کوچ یاران

آرام بگذر از من ای محبوب،  آرام 

این فصل، فصل کوچ یاران است انگار

چشمان خیسم را نبین، در این حوالی،

گرد  و غبار باد و طوفان است انگار


همچون درختم؛ غرق زخم یادگاری

با پیچکی وحشی که دورم تاب خورده است.

جای تمام بوسه ها و خاطراتت،

بر بند بند شاخه ها و پیکرم هست. 


محبوب من! پیوندمان چون پیله ای بود، 

در بستری سرشارِ از آغوش و نجوا

پرواز، شاید فصل آغاز من و توست

هر یک به سوی راه خود، این بار، تنها


محبوب من! ای ساقی شبهای مستی!

این آخرین پیک مرا سنگین ترش کن

بگذار تا فردای پایان خواب باشم

سنگین ترش، سنگین ترش، سنگین ترش کن

اتوبان

اتوبان همت، فاصله انداخته میانمان و ماشین ها با شیارهای نورانی شان مدام بر این فاصله تاکید می کنند. تو آنجایی. در آن جغرافیای وسیعی که می دانم با تنهایی پر نمی شود. شاید خیره به سقف. به لوستری که با نخ های کنفی و خرمهره های آبی تزیین اش کرده ام. زنگ می زنم به همان شماره ای که انگشت هایم روزی چند بار آن را می گیرد. سراغ چسب تفنگی ات را می گیرم و می نشینم به بافتن ریسه های کنفی و همراه با آن آرزوهایم را... و لابد سایه آویزهایش کش آمده تا لبه ی دیوار. از شمال برمی گشتیم. همیشه سختت است توی مسیر ایستادن. عجله داری که زودتر به مقصد برسی. "یه نیش ترمز کنی، گرفتمش." از ماشین پیاده می شوم و شرجی شمال می خورد توی صورتم. همان راسته حصیر فروشی، می روم توی همان مغازه ای که فلاسکمان را پر می کند. با یک لوستر و ریسه ای از سیر های حصیری در دست بر می گردم. ریسه ی سیر اینجا آویزان است و لوستر، آن سوی همت، زیر سقفی، سایه کشیده تا دیوار.

کدام طرف خوابیده ای؟ سمت راست، کنار گلدانهای بنفشه افریقایی که مدتی است گل نمی دهد، یا سمت چپ، آنجا که همیشه از لای پرده سفید، چراغهای آنسو را می شمردم تا به خواب روم؟...

با چراغ روشن جی تالک چگونه می خوابی؟ سر راهت چراغها را خاموش کن.

در کجای زمان ایستاده ام؟ آن سوی اتوبان که گذشته ای پر از طعم و بو و رنگ است، یا این سو، احاطه در میان کلماتی که از همه جا فرو میریزند و در مشتم جا نمی شوند؟...

اتوبان، یک منهای بزرگ است: من منهای تو. اتوبان یعنی شکاف و مرزی میان گذشته و اکنون. یعنی تردیدی پر تردد.

این اتوبان سرِ خواب ندارد هیچ گاه....

چه جغرافیای کوچکی دارد تخت یک نفره... 


محبوب من!

سالهاست با تو گام برداشته ام. با خنده هایت خندیده ام و سکوت هایت را مراعات کرده ام. با خنده هایم خندیده ای و بی تابی هایم را مراعات کرده ای. سالهاست روح بی تابم را رام کرده ام و در دستان تو سپرده ام؛ چون صیدی که در دستان صیادی، تا شاید بکاوی و بیابی آن چه را که خود از یافتن اش عاجز بودم. آن "نمی دانم چه" ای را که در جایی پنهان و دور، گمش کرده بودم. تو اما برنتافتی عریانی روحم را. تو از من، منی دیگر خواستی؛ انزوای خود خواسته ام را افسردگی خواندی و خواستی تا آدمهایی را که پیش از این به دنیایم راهی نداشتند، به خود راه دهم. تو، سرزمین مرا وسیع تر خواستی حال آنکه این سرزمین برای من و این روح بی قرارم نیز سخت تنگ بود. این جای کوچک تنگ، این جزیره ی سرگشتگی، برای من نیز جایی ندارد. جا نمی شوم. سر می روم از آن دیواره های کوتاهش و تو می خواستی آدمهایی دیگر از قبیله ای دیگر را نیز میزبان باشم. شازده کوچولوی سرزمین من به گلی و سیاره ای کوچک قانع بود و آن ابدیتی که در ژرفنای افق کوچکش مرا در خود حل کند و خیره بر آن، ادامه ی خویشتن را جستجو کند. تو اما، زمین را دوست داری. زمین... آنجا که شازده کوچولوی دنیایت، نه یک گل، که باغی از گلهای سرخ دارد. آنجا که آدمها با هیاهو و غلغله شان، جایی برای "تنهایی" باقی نمی گذارند. آنجا که آنقدر افقش محو است و سقف آسمانش کوتاه، که هیچ گستره ای جز خاکستری بی پایان شهر پیش پایت نیست. تو در میان آدمها خوشبختی را می جویی و من در گریزِ از آنها. رویاهای من در قواره ی زمین نمی گنجند. تو، برای رفتن، به بیرون از خودت نقب می زنی و من برای جستن، درونم را می کَنم. ... می کنم درونم را و این کندن درد دارد. درد دارد و ته ندارد. و تو نمی دانی که هر چه بیشتر در خود فرو می روم، اشتیاقم برای پیشتر رفتن نیز بیشتر می شود. اشتیاقی که در این سالها تلاش کردم با آن کمی آشنایت کنم اما انگار راست می گویند که این دردها با تو زاده می شوند.

محبوب من!

من در زمین شما بیگانه ام. گم می شوم در خیابان هایش. ازدحام آدمهایش مرا می ترساند. پر می شوم از اضطراب وقتی حرف هایم را نمی فهمند. وقتی با آن نگاه های توخالی شان روبرو می شوم. از من مخواه در زمین باشم. مخواه از من...

محبوب من!

کجاست نقطه ی تماس دنیاهامان؟ آیا میان این کره ی کوچک من با زمین بزرگ شما، نقطه ی تماسی، تلاقی ای هست که در آن نقطه با کلماتی مشترک سخن بگوییم؟...

خراب می کنم پل های پشت سرم را، به امید ساختن مسیری نو، رو به آن سویی که دلم گواهی می دهد. وقتی پل های پشت سر را آن گونه که برایت رقم زده اند، آن گونه که پیشینیانت بافته اند، ساخته ای، گریزی نیست جز تخریب آن. درد دارد این خراب کردن. انگار که تیشه به ریشه ی گذشتگانت و همه ی تابوهایت می زنی. می خواهی همه شان را به نیشخند بگیری و فریاد بزنی: من اینم: من؛ بدون باید و نباید هایی که این همه سال بر من تحمیل کرده اید. بدون قید و بندهای مسمومی که اسمش را اخلاق و وجدان و هزار کوفت دیگر گذاشته اید، به این خاطر که مرا و ما را در دست بگیرید و کنترل کنید. آقای مشاور می گفت تو دچار بحران هویت شده ای. می گفت آنقدر درگیر "چراها" شده ای که دیگر به "چگونگی" فکر نمی کنی. می گفت به سمت خود تخریب گری پیش می روی. آری می خواهم تخریب کنم. حالم از این سنت هایی که به خوردم داده اید، به هم می خورد. می خواهم تخریب کنم آنچه را که بر پایه های سست اعتقادات شما ساخته بودم. می خواهم زندگی کنم آنگونه که خود می خواهم، نه آنطور که شما برای من می پسندید. اگر این "من" ساخته ی دستان شماست، بگذار تخریب شود. ترجیح می دهم به دست خود فنا شوم، تا اینکه با دستان شما آباد بمانم...  


محبوب من!

سالهاست با تو گام برداشته ام. با خنده هایت خندیده ام و سکوت هایت را مراعات کرده ام. با خنده هایم خندیده ای و بی تابی هایم را مراعات کرده ای. سالهاست روح بی تابم را رام کرده ام و در دستان تو سپرده ام؛ چون صیدی که در دستان صیادی، تا شاید بکاوی و بیابی آن چه را که خود از یافتن اش عاجز بودم. آن "نمی دانم چه" ای را که در جایی پنهان و دور، گمش کرده بودم. تو اما برنتافتی عریانی روحم را. تو از من، منی دیگر خواستی؛ انزوای خود خواسته ام را افسردگی خواندی و خواستی تا آدمهایی را که پیش از این به دنیایم راهی نداشتند، به خود راه دهم. تو، سرزمین مرا وسیع تر خواستی حال آنکه این سرزمین برای من و این روح بی قرارم نیز سخت تنگ بود. این جای کوچک تنگ، این جزیره ی سرگشتگی، برای من نیز جایی ندارد. جا نمی شوم. سر می روم از آن دیواره های کوتاهش و تو می خواستی آدمهایی دیگر از قبیله ای دیگر را نیز میزبان باشم. شازده کوچولوی سرزمین من به گلی و سیاره ای کوچک قانع بود و آن ابدیتی که در ژرفنای افق کوچکش مرا در خود حل کند و خیره بر آن، ادامه ی خویشتن را جستجو کند. تو اما، زمین را دوست داری. زمین... آنجا که شازده کوچولوی دنیایت، نه یک گل، که باغی از گلهای سرخ دارد. آنجا که آدمها با هیاهو و غلغله شان، جایی برای "تنهایی" باقی نمی گذارند. آنجا که آنقدر افقش محو است و سقف آسمانش کوتاه، که هیچ گستره ای جز خاکستری بی پایان شهر پیش پایت نیست. تو در میان آدمها خوشبختی را می جویی و من در گریزِ از آنها. رویاهای من در قواره ی زمین نمی گنجند. تو، برای رفتن، به بیرون از خودت نقب می زنی و من برای جستن، درونم را می کَنم. ... می کنم درونم را و این کندن درد دارد. درد دارد و ته ندارد. و تو نمی دانی که هر چه بیشتر در خود فرو می روم، اشتیاقم برای پیشتر رفتن نیز بیشتر می شود. اشتیاقی که در این سالها تلاش کردم با آن کمی آشنایت کنم اما انگار راست می گویند که این دردها با تو زاده می شوند.

محبوب من!

من در زمین شما بیگانه ام. گم می شوم در خیابان هایش. ازدحام آدمهایش مرا می ترساند. پر می شوم از اضطراب وقتی حرف هایم را نمی فهمند. وقتی با آن نگاه های توخالی شان روبرو می شوم. از من مخواه در زمین باشم. مخواه از من...

محبوب من!

کجاست نقطه ی تماس دنیاهامان؟ آیا میان این کره ی کوچک من با زمین بزرگ شما، نقطه ی تماسی، تلاقی ای هست که در آن نقطه با کلماتی مشترک سخن بگوییم؟...

زن وحشی درونم

زنی وحشی است در من؛ که می خواهد بدرد همه ی بندها را. می خواهد نماند. برود و برود. یک زن وحشی که هیچ قید و بندی را بر نمی تابد. دلش می خواهد چون بادی سرکش دشت ها را درنوردد. دست روی شاخه های نورس گندم بکشد؛ قله ها را فتح کند. طوفان به پا کند؛ هر لحظه چون ققنوسی بمیرد و دیگربار از خاکستر خود متولد شود. مثل یک زن کولی، سرمست، پابکوبد و با شلیته ی پرچینش بچرخد و برقصد و عطر دامنش را توی جاده ها جا بگذارد. می خواهد با نسیم بهاری روی چمن ها بوزد و قاصدک ها را به دست عاشقان برساند.

زنی وحشی است در من؛ یک زن وحشی لاابالی. زنی که به دنبال عصیان است؛ که دل می برد و می رود؛ که آتشی سوزان دارد در دل که هم خود را می سوزاند و هم دیگری را. زنی که نه از قضاوتها می هراسد و نه از نگاههایی که ملامتش می کنند. نه از رفتن و از دست دادن هراس دارد و نه تاب ماندن دارد. زنی که می خواهد همه ی محدودیتها را به نیشخند بگیرد؛ سکوت تاریخی اش را بشکند و بی آنکه صدایش بلرزد، آواز بخواند و بی آنکه پایش بلغزد، برقصد.

یک زن آرام است در من. زنی که در جستجوی آرامش است. خانه ای می خواهد امن، با اجاقی همیشه روشن. زنی که آرامش می بخشد و آرامش می جوید. زنی که مثل آب جاری است و زاینده. که آغوشش امن است و همیشگی. که دل می بندد و می ماند. زنی که دستش بوی نان تازه می دهد. زلال است و ساده؛ مثل آب. زنی آرام که درونش معبدی مقدس برپاست و در آن خدایان ازلی را پرستش می کند. که صدای زمزمه ی آوازش همیشه در فضای خانه اش می پیچد. زنی که مراعات می کند، ایثار می کند، آسایش اش را فدای آسایش دیگران می کند و ذره ذره ی خود را می بخشد و این گونه است که معنا می گیرد.

طوفانی است در من. هیاهویی است در من...        

این مردهای دوست داشتنی

پیش از این، یک فمنیسم تمام عیار بودم. از آن گونه ها که حتا نمی خواستند بپذیرند که زور بازوی مردان بیشتر از زنان است. و یک دیوار بزرگ ساخته بودم میان خودم و مردها و هیچ کس اجازه ورود به حریمم را نداشت. به هرحال آن روزها جوانتر بودم و احتمالن به خاطر یکی دو شکست عشقی هم که خورده بودم، می خواستم انتقام خود را از آنها بگیرم. آن روزها مردها برایم موجودات پستی بودند که زنها را فقط برای کام جویی می خواستند و می بایست به هر شکل ممکن حالشان را می گرفتم.

حالا که کمی تجربه ام بیشتر شده و از آن هیجان های ناگهانی و مبارزه ها و سینه سپر کردن ها فارغ شده ام، مردها برایم موجودات دوست داشتنی و جالبی هستند. در کنار مردها انگار خودت را بیشتر احساس می کنی. مردها به تو احساس بودن و زندگی کردن می دهند. در کنارشان می توانی از ته دل به دیوانه بازی شان بخندی. می توانی بدون اینکه نگران دلخور شدنشان باشی، با آنها شوخی کنی. آنها درک خوبی از زیبایی دارند. نگاه های تحسین آمیزشان به تو حس غرور می دهد. به دست آوردن دل مردها خیلی هم کار سختی نیست. آماده کردن یک غذای خوشمزه، یک بوسه ی از سر محبت و یک معاشقه ی بی حساب و کتاب آنها را به عرش اعلا می برد. کافیست که برای خودت و برای او یک حیاط خلوت کوچک باقی بگذاری که در آن هر کدام، خلوت و حریم خود را داشته باشید. کافیست بپذیری که دلیلی ندارد همه لذتها را با هم ببرید. و همه ی لذتها را نمی توانید با یک نفر ببرید. منظورم این است که الزامن یک شریک جنسی خوب نمی تواند یک همفکر خوب هم باشد. و یا کسی که خوب حرف می زند و هم کلام خوبی است، ممکن است پارتنر خوبی نباشد.

شباهت زیادی هست میان مردها و کودکان. هر دو از باید و نباید شنیدن بیزارند. هر دو عاشق شیطنت و بازی کردن اند و عاشق این اند که جلوی دیگران تمجیدشان کنی. مردها و کودکان تشنه ی محبت اند.

 مردها دوست دارند یک قهرمان جلوه کنند. یک سوپرمن که منحصر به فرد و یکتاست و بر خلاف تصور برخی از زنها، برای مردها مهم است که احساس کنند که در کنارشان احساس آرامش داشته باشی و از بودن با آنها لذت ببری.

البته هیچ کدام از این حرف ها مانع این نیست که به ضعف هایشان هم آگاه باشیم. اما ترجیح می دهم که این بار را فارغ از انتقادهای همیشگی به این ماجرا بپردازم. چون فکر می کنم دیگر وقت آن رسیده که به دعوای تاریخی میان زن و مرد خاتمه دهیم و کمی هم از لذتهایی که در کنارشان می بریم بگوییم. و علاوه بر همه اینها ، دوست داشتن مردها باعث می شود طعم شیرین زنانگی را هم بیشتر احساس کنیم.

پرواز

"عین" دارد می جنگد. نشسته جلوی همان led ی جدیدش و با دسته "جوی استیک" جدیدش، سوار  بر هواپیمایی خیالی بر فراز  ابرها پرواز می کند و هی شلیک می کند. می گویم: "فقط پرواز می کنی؟" می گوید:" نه شلیک هم می کنم." می گویم:" به کی؟"  می گوید:" به هدفهام." می گویم:" بعدش چی می شه؟" می گوید: "خوشحال می شم."

برمی گردم به اتاق. در را که می بندم صدای شلیک قطع می شود. کتاب را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم و من هم کم کم اوج می گیرم... بی سرو صدا... بی آنکه کسی بفهمد که دارم می جنگم... و من شلیک نمی کنم هدف هایم را. از آن بالا، همین طور که پرواز می کنم، نگاهشان می کنم و فکر می کنم که چقدر دیگر باید بجنگم تا به هدف هایم برسم... که چه راه درازی است تا هدف هایم...

صدای انفجار مهیبی می آید از پشت در... به گمانم یکی از هدفها، منفجر شد...

 

من و او

او با چشم های آبی، دنیایش را می بیند؛ من با چشم های سیاهم.

او عاشق مهمانی است؛ من از مهمانی -آن هم از نوع فامیلی- بیزارم.

او از آخرین قیمت دلار خبر دارد؛ من از آخرین لینک های داغ بالاترین.

او دلش می خواهد LEDی 3D بگیریم؛ من ترجیح می دهم رنگ مبلمانمان عوض شود.

او فیلم Transformer 2 می بیند؛ من Midnight in Paris را.

او همیشه حالش خوب است؛ من در حال خوبم هم جایی از روحم تیر می کشد.

او پی دی افِ مدیر یک دقیقه ای را می خواند؛ من کتاب قدرت اسطوره کمبل را.

او عاشق شکلات است؛ من عاشق فالوده شیرازی.

او همیشه عقلش کار می کند حتا در موقعیت های بد؛ من همیشه گیج می زنم.

او سراغ بار و کلاب می رود؛ من سراغ موزه و آثار تاریخی.

او  MBC می بیند؛ من BBC.

او روزنامه عصر ارتباط می خواند؛ من شرق.

او هیچی از شعر نمی فهمد؛ من شعر برایم مثل هوای تازه است.

او ترجیح می دهد پنجره بسته باشد و باد فن نوازشش دهد؛ من هوای –البته خوبِ- طبیعی را ترجیح می دهم.

او دلش می خواهد همه چراغ ها روشن باشد؛ من با یک آباژور، یک شمع کوچک هم دنیایم روشن می شود.

خون او را پشه ها دوست دارند؛ اما من باب میلشان نیستم گویا.

او ترجیح می دهد زمانی را که قرار است رانندگی کند تا سینما، بنشیند جلوی LEDی جدیدش و MBC ببیند؛ من عاشق فیلم دیدن توی سینما هستم.

او Inna و جنیفرلوپز گوش می دهد؛ من شجریان و محسن نامجو.

او در مورد همه چیز اظهارنظر می کند؛ من حتا درمورد تخصصم هم تا نخواهند نظری نمی دهم.

برای او رابطه خونی دلیل لازم و کافی برای ارتباط داشتن است؛ برای من حرف مشترک داشتن.

او دوستان زیادی ندارد؛ من دوستان خوبی دارم.

ماشینش دیگر می تواند به تنهایی راه ویلایشان را پیدا کند؛ من عاشق رفتن به جاهای نرفته و نشناخته ام.

او دلش می خواهد برسد و از مقصد لذت ببرد؛ من دلم می خواهد فقط بروم.

او می خواهد بماند تا وطنش را بسازد؛ من دیگر هیچ بهانه ای برای نفس کشیدن توی جهنم پیدا نمی کنم.

و با این حال،

از نظر او ما اشتراکات زیادی با هم داریم؛ نظر من هم که مبرهن است....