خراب می کنم پل های پشت سرم را، به امید ساختن مسیری نو، رو به آن سویی که دلم گواهی می دهد. وقتی پل های پشت سر را آن گونه که برایت رقم زده اند، آن گونه که پیشینیانت بافته اند، ساخته ای، گریزی نیست جز تخریب آن. درد دارد این خراب کردن. انگار که تیشه به ریشه ی گذشتگانت و همه ی تابوهایت می زنی. می خواهی همه شان را به نیشخند بگیری و فریاد بزنی: من اینم: من؛ بدون باید و نباید هایی که این همه سال بر من تحمیل کرده اید. بدون قید و بندهای مسمومی که اسمش را اخلاق و وجدان و هزار کوفت دیگر گذاشته اید، به این خاطر که مرا و ما را در دست بگیرید و کنترل کنید. آقای مشاور می گفت تو دچار بحران هویت شده ای. می گفت آنقدر درگیر "چراها" شده ای که دیگر به "چگونگی" فکر نمی کنی. می گفت به سمت خود تخریب گری پیش می روی. آری می خواهم تخریب کنم. حالم از این سنت هایی که به خوردم داده اید، به هم می خورد. می خواهم تخریب کنم آنچه را که بر پایه های سست اعتقادات شما ساخته بودم. می خواهم زندگی کنم آنگونه که خود می خواهم، نه آنطور که شما برای من می پسندید. اگر این "من" ساخته ی دستان شماست، بگذار تخریب شود. ترجیح می دهم به دست خود فنا شوم، تا اینکه با دستان شما آباد بمانم...