عشق ما نیازمند رهایی است.

آدم های عجیبی شده ایم. نمی دانم از کی ولی قطعن به قدمت تاریخ است این حس تملکی که نسبت به هم پیدا کرده ایم. عاشق می شویم و دل می بندیم، بعد همه ی تلاش و ترفندمان را به کار می بریم تا آن آدم را "از آن خود" کنیم. بعد فاتحانه به خود می بالیم که او را به چنگ آورده ایم. کم کم محدوده ی حریم خصوصی یکدیگر را بی آنکه آگاه باشیم، تنگتر و تنگتر می کنیم. چرا؟ چون می ترسیم آن به دست آمده را دوباره از دست بدهیم. اختیار یکدیگر را سلب می کنیم. کم کم می فهمیم که عاشق تصویری شده ایم که از آن فرد ساخته بودیم، نه خودش، تمام و کمال، همانگونه که هست، با تمام ضعف ها و کاستی هایش. بعد تلاش می کنیم که او را تغییر دهیم. این است که تیشه ای به دست می گیریم و شروع می کنیم به تراشیدن او، تا آن زوایدی که به مزاجمان خوش نمی آید را بتراشیم و تصویر آن آدم را نزدیک کنیم به نقشی که از او در ذهنمان پرورانده بودیم. غافل از اینکه این ضربه ها درد دارد. صدمه می زند به اویی که دوستش داریم. و با هر ضربه ای که می زنیم او را مجروحتر و آزرده تر می کنیم. دوستی که یادش به خیر باد، معتقد بود که اگر بخواهی صفاتی را که از نظر تو منفی است، از شریکت بگیری، انگار که شالوده اش را دستکاری می کنی و دیگر آن آدمی که عاشقش شده بودی نخواهد بود. چون مجموعه خصلت هاست که شخصیت او را می سازد و با این کار درواقع "آنِ" او را از او می گیری. 

ما آدم ها یاد نگرفته ایم که آزادانه به هم عشق بورزیم. یاد نگرفته ایم که به تملک نگیریم و زیر بار تملک نرویم. از این هم فراتر رفته ایم. "تو مال منی" از عاشقانه ترین جمله هایی است که به کار می بریم و برایمان بار ارزشی دارد. وقتی اینگونه کسی را دوست داریم، آن فرد را در حد شیئ تقلیل داده ایم. حالا طبیعی است برای که شیئی که قدرت انتخاب ندارد، این شمایید که تعریف می کنید جایش کجا باشد و چگونه باشد. توقعات از اینجا ریشه می گیرد و مثل علفی هرز به پای رابطه می پیچد تا سرانجام، درختی که می تواند ثمره دهد را خشک کند. ما هنوز نفهمیده ایم که اگر کسی بخواهد برود، می رود. که به زور نمی توانیم کسی را نگه داریم و اتفاقن آن لحظه ای که به جبر بخواهی او را حفظ کنی با سرعت بیشتری از دستش خواهی داد. نفهمیده ایم که برای نگه داشتن، باید رها کرد. رها... یعنی بگذاریم که فقط باشد، همانطور که خود می خواهد، نه آن گونه که ما می خواهیم. ما هنوز لذتِ داشتن معشوق واقعی را نچشیده ایم، معشوق واقعی، با همه ی ابعادی که دارد و آنچنان که هست. چون عاشق معشوقی هستیم که در ذهنمان پرداخته ایم.

ما آدم ها سهم آزادی هم را قربانی حس خودخواهی مان می کنیم وحس عشق را قربانی تملکمان. ما از وقتی یاد گرفته ایم که زمین را سند بزنیم، آدم ها هم سند می زنیم. "آنت" قهرمان رمان "جان شیفته" به شوهرش می گوید شاید بتوانی جسمم را از آن خود کنی، با روح سرکشم چه می کنی...

ما آدم ها...

«پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را،

به جای همراهی کردنشان!

عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب.

در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...» (مارگوت بیکل)

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/من ناتوان زگفتن و خلق از شنیدنش

جراحت فقط زخمی عمیق بر پوست نیست. جراحت فقط شکافته شدن بدن و آماس هایی نیست که بر تن شکوفه میزند. جراحت آنجاست که روحت در تلاطم گردونه ی روزها و شبها  لگدمال می شود. یادی است که لحظه ای فروکش نمیکند.  تبی مدام است که جانت را می گدازد اما اثری از خود بر تنت به جا نمی گذارد. تن مجروح را نوازش و مراقبت آرام می کند. اما روح مجروح را که می داند از چه حادثه ای آمده است! 

طوفان ها و سیلابها بر زمینی  فرود آمده اند و گذشته اند. آدمها زمانی سر می رسند که طوفان فرو نشسته و همه چیز در جای خود است. با آنها چه می خواهی بگویی و از چه می خواهی بگویی وقتی نسیم به عشوه گری خبر از رسیدن بهار می دهد! 

آدمها می آیند، زیر چترهای گسترده درختها پناه می گیرند و خوش، می گذرند. آدمها را به نقش های عمیق شلاقه های باد بر تن فرتوت درختها چه کار!  درختانی که ایستاده، مرده اند....

دست تنهایی را گرفتن و به گردشش بردن تا بهانه گیری نکند.

از سنگ پله های درکه بالا رفتن و موسیقی گوش دادن.

با تنهایی تن یله کردن روی تخت های کافه آبشار و هندوانه خوردن.

عکس گرفتن از سایه روشن های نرم آفتاب پاییز روی سنگها و درخت ها. 

روی تراس شیرپلا نشستن و سیگاری گیراندن و نگاه کردن به مسافران خسته ای که تا میرسند کوله هایشان را رها می کنند و غبار خستگی را می تکانند. 

کنار رودخانه نشستن، کفش ها را کندن و به حریر خنک آب سپردن و برای دل تنهایی زیر آواز دوری که می آید زمزمه کردن:

هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من...

کارمای من!

کارمای من! بچه گربه ی بی پناهم!

امشب را من شکار توام. در بازی هر شب مان، مغلوبِ امشب منم. اصلا من مغلوب همیشه. پنجه بکش بر دستهایم.

امشب را دیر آمدم؛ دیرتر از آنچه که حق توست. اما تو به رسم ادب، تا قبل از حضور من به غذایت دست نزده ای و گرسنه مانده ای. تا صدایم را می شنوی، به سوی سفره ای که برایت مهیا کرده ام، می دوی. کارمای من! مگر تو از تنهایی چه می دانی؟ مگر می دانی که وقتی قلب تپنده ای در خانه نیست چه طور غذا توی گلوی آدم گره می خورد و پایین نمی رود؟ تو هم می دانی بهترین سفره و نرم ترین بستر هم ماوایی نیست وقتی قلبی در کنارت نتپد؟

کارمای من! مثل بازی هر شبمان، از دور کمین کن. با آن نگاه سبزی که در اوج حمله نیز مهربان است، خیره شو به انگشتهایم که توی هوا می رقصند تا تحریکت کنند. کمرت را بچسبان روی زمین و با دو پای عقبت، این پا و آن پا کن و ناگهان جست بزن به دستهایم که صدایت می کنند. این بار، این انگشت ها، این پوست، بی هیچ گونه مقاومتی از آن توست. پنجه بکش بر آن. دندانهای ظریف و صدفی ات را فرو کن در انگشت هایم و بگذار تا کارمای گناهم امشب در دستان تو باشد. امشب را بگذار تا با زخم های تو تزکیه شوم.

بگو از من چه می بینی که اینطور با چشمهای معصومت که قایم می شوی و از پشت دیوار سرک می کشی، نگاهم می کنی؟ این موجود دوپای احمق که تو را از طبیعتت جدا کرده و در این چاردیواری محبوس، کیست؟  کیست این که گاه می خندد و گاه می گرید؟

کارما! مراعات اشکهای امشبم را نکن. از سرِ مستی است. می پرد. پنجه بکش بر دست هایم؛ همچنان که بر زخم های درونم. بگذار تا این زخم ها باز شوند و سرریز شوم.

امشب را مثل من آرام و قرار نداری. چموشی می کنی. تسلیم نمی شوی به دستهای نوازشگرم تا خرخر کنی و به آرامی در آغوشم به خواب روی. دستهایی که می توانند تا آخر دنیا نوازشگر باشند. بکش. پنجه بکش بر انگشتهایم. بر این سازی که آهنگش این کلمات سرگشته است، کارما. کلمات امشب مدیون تو و این سرِ ناهشیار است، کارما.

تو اینجایی که به من چه بگویی کارما؟...


 

کارما

یه لم داده روی تخت، یک دستش زیر چانه اش و با نگاه سبز خاکستری اش حرکاتم را می پاید. گاهی از تخت پایین می آید، چرخی دور و برم می زند و باز می رود یک گوشه ی دیگر می نشیند و زل می زند به من. نگاهش نمی کنم اما می دانم که خوب زیر نظرم دارد. گوش هایش عجیب به موسیقی حساس است. با موسیقی شاد می چرخد دور خودش و من می نشینم به تماشایش و حظ می کنم. موسیقی متن فیلم Modiglianiغمگینش می کند. کز می کند یک گوشه و خودش رابه خواب می زند. خوب است که هست. خیلی کلامی با هم نداریم اما همین که هست بهم آرامش می دهد. همین که می دانم که دوستم دارد و به حضورم نیازمند است، خوب است. توی این دنیا لااقل یک نفر باید باشد که تو را یک جور دیگر دوست داشته باشد. شبها تا چشم هایم گرم می شود آرام می خزد توی تخت. سرش را می گذارد روی بازویم و نفس های تند و یک ریزش گلویم را می نوازد. آنقدر نگاهش می کنم و نوازشش می کنم، تا آن دو تیله ی خاکستری زیر پلک های بلندش پنهان شوند و نفس هایش آرام تر. چند روزی هست که میهمانم شده. توی پارک با هم آشنا شدیم. تنها بود و داشت روی سنگفرش پارک پرسه می زد. کس و کاری نداشت. گرسنه بود. آوردمش خانه. اسمش را گذاشتم "کارما". قد یک کف دست است. برایش جا درست کردم اما هیچ وقت سر جایش نمی خوابد. مدام توی بغلم است. روی شانه ام می نشیند و با موهایم بازی می کند. نمی دانم کارمای کدام عملم است که به سویم بازگشته...

چه جغرافیای کوچکی دارد تخت یک نفره... 

محبوب من!

سالهاست با تو گام برداشته ام. با خنده هایت خندیده ام و سکوت هایت را مراعات کرده ام. با خنده هایم خندیده ای و بی تابی هایم را مراعات کرده ای. سالهاست روح بی تابم را رام کرده ام و در دستان تو سپرده ام؛ چون صیدی که در دستان صیادی، تا شاید بکاوی و بیابی آن چه را که خود از یافتن اش عاجز بودم. آن "نمی دانم چه" ای را که در جایی پنهان و دور، گمش کرده بودم. تو اما برنتافتی عریانی روحم را. تو از من، منی دیگر خواستی؛ انزوای خود خواسته ام را افسردگی خواندی و خواستی تا آدمهایی را که پیش از این به دنیایم راهی نداشتند، به خود راه دهم. تو، سرزمین مرا وسیع تر خواستی حال آنکه این سرزمین برای من و این روح بی قرارم نیز سخت تنگ بود. این جای کوچک تنگ، این جزیره ی سرگشتگی، برای من نیز جایی ندارد. جا نمی شوم. سر می روم از آن دیواره های کوتاهش و تو می خواستی آدمهایی دیگر از قبیله ای دیگر را نیز میزبان باشم. شازده کوچولوی سرزمین من به گلی و سیاره ای کوچک قانع بود و آن ابدیتی که در ژرفنای افق کوچکش مرا در خود حل کند و خیره بر آن، ادامه ی خویشتن را جستجو کند. تو اما، زمین را دوست داری. زمین... آنجا که شازده کوچولوی دنیایت، نه یک گل، که باغی از گلهای سرخ دارد. آنجا که آدمها با هیاهو و غلغله شان، جایی برای "تنهایی" باقی نمی گذارند. آنجا که آنقدر افقش محو است و سقف آسمانش کوتاه، که هیچ گستره ای جز خاکستری بی پایان شهر پیش پایت نیست. تو در میان آدمها خوشبختی را می جویی و من در گریزِ از آنها. رویاهای من در قواره ی زمین نمی گنجند. تو، برای رفتن، به بیرون از خودت نقب می زنی و من برای جستن، درونم را می کَنم. ... می کنم درونم را و این کندن درد دارد. درد دارد و ته ندارد. و تو نمی دانی که هر چه بیشتر در خود فرو می روم، اشتیاقم برای پیشتر رفتن نیز بیشتر می شود. اشتیاقی که در این سالها تلاش کردم با آن کمی آشنایت کنم اما انگار راست می گویند که این دردها با تو زاده می شوند.

محبوب من!

من در زمین شما بیگانه ام. گم می شوم در خیابان هایش. ازدحام آدمهایش مرا می ترساند. پر می شوم از اضطراب وقتی حرف هایم را نمی فهمند. وقتی با آن نگاه های توخالی شان روبرو می شوم. از من مخواه در زمین باشم. مخواه از من...

محبوب من!

کجاست نقطه ی تماس دنیاهامان؟ آیا میان این کره ی کوچک من با زمین بزرگ شما، نقطه ی تماسی، تلاقی ای هست که در آن نقطه با کلماتی مشترک سخن بگوییم؟...

خرداد

باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.

زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.

با اینا زمستونو سر می کنم

پیاده روها غلغله است. دستفروشها بساط کرده اند و برای آخرین دشت شان در آخرین روز سال فریاد می زنند. اما تنها صدایی که می شنوم صدای فرهاد است که توی گوشم می خواند: "بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ... بوی تند ماهی دودی"...

دختربچه ای گریه می کند و بساط عروسک فروش را نشان مادرش می دهد، زنی با دستهایی پر از کیسه های خرید منتظر تاکسی است. ماهی های رنگی توی تنگ های کوچک شان روی هم سر می خورند. سبزه ها توی ظرفهای سفالین صف کشیده اند کنار مغازه ها... و فرهاد توی گوشم می خواند: "با اینا زمستونو سر می کنم... با اینا خستگی مو در می کنم"....

آمده ام خستگی ام را در کنم. نه قصد خرید دارم و نه حال و حوصله اش را. آمده ام تا بلکه شاید در میان خوشحالی و اشتیاق مردم، شادی از دست رفته ی خود را بازیابم. اما هنوز فاصله ای هست. همین صدایی که توی گوشم می خواند، همین که دستهایم توی جیب هایم است و به جای ویترین ها، آدمها را دید می زنم، همین که حتا دستفروشها نیز می دانند که مشتری دندان گیری نیستم و انرژی صرف نمی کنند، یعنی فاصله ای هست. مثل یک شبح، مثل سایه، پاورچین پاورچین، از میان ازدحام شان عبور می کنم تا مبادا چرت پرهیاهوی شب عیدشان پاره شود.

بچه ها را می بینم که با بادکنهای رنگی و جعبه های خرید در دست، گویی پرواز می کنند. انگار عید سهم کودکان است. انگار کودکان بیش از همه، تقدس نو شدن را خوب می فهمند. آن روزها در دنیای کودکی مان، نوروز، فریضه ای بود که هر بار که می آمد، آنقدر اشتیاق داشتیم که گویی اولین و آخرین نوروزمان است. چند بار به لباس های نو مان سرک می کشیدیم تا لحظه ی تحویل سال... چقدر دل دل می زدیم برای عیدی هایی که قرار است بگیریم....

بی بی و آقا هنوز زنده بودند. سفره ی پارچه ای گلداری پهن بود روی ترنج قالی و آفتاب راه راه از میان کرکره ها می افتاد وسط هفت سین. در که باز می شد، از شوق، حیاط را می دویدیم و خودمان را می انداختیم توی بغل بی بی. و بی بی با آن گیس های هنابسته اش تکیه داده به مخده قربان صدقه مان می رفت و آقا از لای قرآن... "بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب"...

نوروز دیگری از راه رسیده گویا، و من مثل گنگ خواب دیده در میان ازدحام مردمی که خوشبختی را در کیسه های خریدشان به خانه می برند، هاج و واج ایستاده ام و در میان صدای فرهاد، نوروز را هجی می کنم.

برزخ

برزخ جایی است که نه در ماندن می گنجی و نه پای رفتن داری. جایی که احساس تنهایی داری اما تنها نیستی.

برزخ، فاصله ی موج است تا ساحل. مرزی است که نمی توان صیدش کرد. هست و نیست. مثل فاصله ی میان شب و روز، که نه خورشید چندان رمقی دارد که پیش پایت را روشن کند و نه شب رهایت می کند. برزخ مثل مرز خواب و بیداری گنگ است. مانند بختکی که رویت می افتد و با همه ی نیرویت فریاد می زنی اما صدایی از گلویت در نمی آید. خوابی، اما همه جا را می بینی. بیداری، اما توان تکان دادن انگشتت را هم نداری.

در برزخ همه چیز روی مرز است. دردی در کار نیست، همان طور که لذتی. برزخ، شکافی است بزرگ، میان تو و دنیا. میان خودت و آنچه باید باشد، آنچه می خواهی باشد.

در برزخ، مثل تبعید شدگان فراموش می شوی و کم کم از یاد دنیا می روی.   

 

چرا فیس بوکی نیستم

هرچه تعداد دوستانشان بیشتر باشد برایشان افتخار آفرین تر است. هرکسی توی لانه مجازی اش خانه کرده و هر لحظه منتظر است کسی از مقابل خانه عبور کند و ردی از خود به جا بگذارد، لایکی بزند و کامنتی بگذارد. عکس های سفر و میهمانی هایشان را به رخ هم دیگر می کشند... ببین من اینجا بودم... ببین من چقدر بهم خوش می گذرد... ببین من چقدر خوشبختم: رقابتی ناسالم برای اثبات خوشبختی. بعضی ها که گویی سفر می روند تنها به این قصد که عکس هایشان را بزنند قد دیوار پیجشان. روی دیوارهایشان به ندرت ردی از اندیشه ناب و عمیق می بینی و اگر هم باشد بیشتر به پزی روشنفکرنمایانه شبیه است. حریم خصوصی برایشان مفهومی ندارد. عکس های گروهی زیادی هر لحظه به اشتراک گذاشته می شود بی آنکه افراد حاضر در عکس مجالی برای ابراز رضایت  یا نارضایتی خود داشته باشند... چه اهمیتی دارد؟... مدام از دیوارهای هم بالا می روند تا ببینند همسایه ها در حال انجام چه کاری هستند. کی با کی هست و "ریلیشن شیپ" دارد. دوستانشان چه کسانی هستند، کجاها رفته اند، چه عکس هایی به اشتراک گذاشته اند... "طاهره خانوم" خدابیامرز فیلم های قدیم دیگر امروزه نیازی به چنگال ندارد تا درها را باز کند و توی خانه آدمها سرک بکشد. کافیست "پیجی" توی فیس بوک باز کند. آدمهای اینجا خودشان پته خود را روی آب می ریزند. زندگی خصوصی معنی ندارد اینجا. توی هیچ دوره ای نمی شد آدم ها را به این راحتی پیدا کرد. دوستان دوره دبیرستان... دوستان دوران کودکی... دسترسی به آدمها به راحتترین شکل خود رسیده اما این روابط گسترده و قابل دسترس چقدر عمق دارد؟ آیا توانسته درد تنهایی انسان مدرن را کمی کاهش دهد؟ پشت آن عکس های خندان روی دیوارها هم آیا همانقدر شادی نهفته است؟ از میان لیست بلند و بالای دوستان افراد چند نفرشان هستند که اگر دوستشان نیازمند کمکشان شد به یاری اش بشتابند؟... سویه دیگر ماجرا نیز هجمه تبلیغاتی رسانه هاست که نهایت تلاششان را می کنند که یکسان سازی کنند. الگویی مشترک بسازد و همه را در یک تقسیم بندی بگنجاند. طوری که هویتت با عضویت در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک معنی بگیرد: حل شدن در یک گروه و از دست دادن فردیت.

به نظرمی رسد شبکه های اجتماعی زاده ی تنهایی و عزلت انسان مدرن است. آدم های از هم گریزان، از فرط تنهایی به این خانه های مجازی پناه می آوردند تا با دوستان مجازی با هم بودنی مجازی بسازند... و با انتخاب لحظه های خوب و خوشایند زندگی شان از میان هزاران لحظه ی سخت و طاقت فرسا نیز خوشبختی ای مجازی را... یک کلونی خوش رنگ و لعاب با یک عالمه روابط گسترده ی سرشار از اعتماد و رفاقت و لحظه های خوب که نمایی است وارونه از آنچه که در دنیای واقعی می گذرد.

 

حواست به خودت باشد.

حواست به خودت باشد، پیش از آنکه شبیه دیگری شوی. حواست باشد اگر کتابهایی که می خوانی، موسیقی که گوش می دهی، آدمهایی که دوستشان داری، با معیارهای اکثریت جور در نمی آید، نکند ناخواسته بر موج شان سوار شوی و ناگهان به خودت بیایی و ببینی که دیگر اثر خواسته هایت از روی انگشتهای احساست پاک شده... موج اکثریت، تمامیت خواه است. غافل که شوی می بینی با ضرباهنگ آنها داری زندگی می کنی و می رقصی... با ملاک آنها آدمها را انتخاب می کنی... از نگاه آنها به دنیا می نگری... اگر نگاهت با نگاه آنها تناقض دارد، دلیل بر درست بودن آنها نیست... انگار همیشه هم حق با اکثریت نیست. آنها برایت الگو می سازند که مثل آنها فکر کنی؛ زندگی کنی و حتا لباس بپوشی. اگر مثل آنها نباشی به تو انگ می زنند. و به جرم اینکه آنها را در مسیر بلاهتشان همراهی نکرده ای تنها می شوی... قدر این تنهایی را بدان... مبادا "درد تنهایی"  را به "همرنگ جمع شدن" بفروشی؛ که چه بسا رسوایی گاهی ارزشمندتر از همرنگ جماعت بودن، باشد. این موج، آنقدر آرام آرام تو را در خود می کشاند که حتا گاهی یادت می رود زمانی چه فکر می کردی و چه از جان زندگی می خواستی. "آنها" از این که مثل آنها نباشی احساس خطر می کنند. چون نمی توانند تو را بشناسند و پیش بینی ات کنند. مبادا غم نان، رنج زیستن و دغدغه "شدن" را از تو بگیرد. مبادا با بی قیدی شانه هایت را بالا بیندازی و بگویی زندگی همین است دیگر... زندگی "همین" نیست. زندگی فرمول ثابتی نیست که همه از آن تبعیت کنند. زندگی "همین " نیست که بیایی و ازدواج کنی و بچه دار شوی و... مبادا "آنها" ، مدل و طرز فکر تو را در خود حل کنند، که طرز فکر تو مثل اثر انگشتت فقط خاص خودت است. مگذار هویتت قربانی جمعی شود که می پندارند بهترین مسیر را می روند...مگذار...

تنهایی

"تنهایی" بعد از مدتها نشسته لبه ی پنجره نگاهم می کند.خزیده توی "سی دی رام" ودر پسزمینه ی صدای شجریان می خواند:"رندان سلامت میکنند جان را غلامت می کنند".

آمده لای انبوه کتاب هایی که دورم ریخته.لای کلمات کتاب "زنی عاشق میان دوات" با لهجه ی "غاده السمان"می خواند:خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم."

"تنهایی" همه ی چراغ ها را خاموش کرده به جز این نئون بالای سرم که نورش را از لابلای حصیرهای سقفی می کشاند روی دفترم.

"تنهایی" مثل بوی اقاقیای زیر بلوک عطر بلاتکلیفش را پخش کرده توی اتاق.کز کرده توی ته مانده ی عطر لباس های مهمانی ام که هنوز روی دسته ی صندلی جا خوش کرده اند.دست نوشتنم را گرفته هدایتش می کند.

"تنهایی" این نبض دردناک لعنتی که توی شقیقه هایم می کوبد را نادیده می گیرد و بیدار می نشاندم تا بخوانم...تا بنویسم.

"تنهایی" با من همراهی می کند تا غیابت را احساس نکنم.تا بدانم جایی زیر آسمان شمال با چشم های رنگی ات خواب های رنگین می بینی.

......وچقدر" تنهایی" خوب است ...و چقدر باید باشد تا "با هم بودن" معنای تازه ای بگیرد.