هر سلام، آغاز دردناک یک خداحافظی است.

به غزل، که تولد این وبگاه را مدیون اویم.

ایستاده پشت پنجره، یک پایش را حلقه کرده پشت آن پا، دود سیگار از میان دو انگشتش با نسیمی ملایم بالا می رود. با موهایی وحشی که مهار کرده پشت سرش و به نمی دانم کجا نگاه می کند. کودک دو ساله اش روی زمین با اسباب بازی هایش بازی می کند و من به روزهایی فکر می کنم که دنیا کمی مهربان تر بود. روزهای بی خیالی و سرخوشی. روزهایی که کلاس های دانشگاه را دور می زدیم و خیابان بزرگمهر را می گرفتیم و می رفتیم تا 16آذر و زیر درخت های چنارش سیگاری می کشیدیم؛ گاهی زنگ دری را فشار می دادیم و در می رفتیم و گاهی هم ناگهان غزل را می دیدیم که نارنگی را که از پیشخوان مغازه کش رفته، پوست می کند. دلخوش به اینکه کار ممنوعه ای می کنیم، اجباری را دور می زنیم و "جوانی" می کنیم. عین خیالمان نبود اگر در مقابل حرف زور استاد بیایستیم و حقوق از یاد رفته مان را به خاطرش بیاوریم. دور نیست آن روز که غزل ایستاده بود روی سکوی کلاس، با فریم بزرگی که چشمان درشتش را قاب گرفته بود و مقنعه ای بلند که حریف موهای سرکشش نمی شد و داشت کنفرانس "دوراس و عکاسی" اش را ارائه می داد و به نشانه ی اعتراض به ایرادهای بنی اسراییلی استاد، کاغذهایش را جمع کرد، کنفرانس را نیمه کاره رها کرد و نشست سر جایش و من با صدای بلند، بی وقفه برایش دست زدم. از آن روزها خاطره ای مانده و نامه نگاریهای طولانی که حالا جا خوش کرده اند توی کارتنی بالای کمد؛ و از ما، زنانی در نیمه راه زندگی که تجربه زیستنی را پشت سر گذاشته ایم.

آدمهای زیادی در زندگی می آیند و می روند. بعضی ها را خیلی سخت پیدا می کنی و شاید دیگر ورژن مشابهی از آنها در عالم پیدا نکنی. رفتن این جور آدمها درد دارد. با رفتن شان انگار یک تکه از تو را هم با خود می برند. غزل مثل رود است. گاهی چنان آرام که غرق آرامشش می شوی و گاه چنان طغیان می کند که هر چه سر راهش است با خود می کند و می برد. و حالا این رود سر طغیان دارد. در نیمه راه زندگی می خواهد کنفرانسش را نیمه کاره رها کند و زندگیش را جای دیگری دنبال کند. غزل می داند که با این کار خیلی چیزها را از دست می دهد اما طبیعت رود همین است دیگر. هیچ سدی مانع طغیانش نمی شود. فقط می خواهد پا را از محدوده ای که برایش تعریف کرده اند فراتر بگذارد و زیستنی را تجربه کند، ورای مرزهایی که سرنوشت برایش تعیین کرده است.

آیان، خودِ غزل است. ادامه اش است. با چشم های درشت خاکستری زیر پلک های افتاده ی مهربان و با ابروهایی که بالا می دهد و دهان تر نیمه بازش طوری نگاهت می کند که دست و پایت را گم می کنی. غزل نمی خواهد آیان برای ساده ترین حقوقش مبارزه کند و انرژی اش را که می تواند صرف ساختن کند، برای تخریب پل های معلق و کج و معوجی صرف کند که برایش ساخته اند و در نهایت راه به ناکجا آباد هم ندارد.

وقتی تاکسی نگه داشت و غزل سوار شد، آیان را که گذاشتم توی بغلش، حسی توام با بغض، هراس و دلتنگی ته دلم خلید. خیابان تاریک بود و ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند. چشم هاش توی نور قرمز ماشن ها برق می زد. لبخند زد و در رابستم. وقتی دور می شد، دیدمش که تکیه داده به پشتی صندلی و به نمی دانم کجا نگاه می کند. که می داند کی و کجای این دنیا دوباره خواهمش دید...

 

دست تنهایی را گرفتن و به گردشش بردن تا بهانه گیری نکند.

از سنگ پله های درکه بالا رفتن و موسیقی گوش دادن.

با تنهایی تن یله کردن روی تخت های کافه آبشار و هندوانه خوردن.

عکس گرفتن از سایه روشن های نرم آفتاب پاییز روی سنگها و درخت ها. 

روی تراس شیرپلا نشستن و سیگاری گیراندن و نگاه کردن به مسافران خسته ای که تا میرسند کوله هایشان را رها می کنند و غبار خستگی را می تکانند. 

کنار رودخانه نشستن، کفش ها را کندن و به حریر خنک آب سپردن و برای دل تنهایی زیر آواز دوری که می آید زمزمه کردن:

هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من...

فاطیما

با آن سبک متفاوت شال بستنش و نگاه روشن، قد بلند و پوست روشنش و هیجانی که هنگام حرف زدن نشان می داد، توجه رهگذران را به خود جلب می کرد و کلمه ی "خارجی" را از دهانشان می شنیدی. هرچند خودش می گفت:

They call me “kareji”, but I feel they are my people and when I walk in these streets I feel I am in my land.

دو روز سنگین اما شیرین را در کنارش گذراندم. اهل بوسنی است. تز دکترایش درباره فرشهای محرابی ایران است و این، بهانه ای شده تا بخواهد زبان فارسی یاد بگیرد. تا آن طور که خودش می گوید بتواند اشعار عطار و مولانا را هم بهتر درک کند. می گوید زبان فارسی، بر خلاف زبان مادری اش در گویش های روزمره اش هم آهنگین است. وقتی وارد موزه ی فرش شد، دیگر پاهایش روی زمین نبود. چنان محو اسلیمی ها و ختایی هایی بود که پیرامونش می رقصیدند که دیگر هیچ نمی شنید. گاهی زیر لب با لهجه شیرینش تنها بیتی که از فردوسی به یاد داشت، زمزمه می کرد و باز محو می شد و می گفت:

I am lost, Azadeh

عاشق فرهنگ شرق است. می گوید مردم شرق گرمتر و عمیق ترند. از مدل حجاب ایرانیان تعجب می کرد و می گفت زنان ایرانی نه حجاب دارند و نه بی حجابند. پیش از این برایش از اجبارها و قوانین دولت ایران گفته بودم و حالا بهتر آن را درک می کرد. ون های گشت ارشاد را که دید گفت دنیای عجیبی است، یک جای دنیا آدمها می جنگند برای حفظ این (و اشاره کرد به شالش) و یک جای دیگر آدمها می جنگند برای نداشتنش. (در کشورش مسلمانان به خاطر حجابشان تحقیر می شوند) می گفت هیچ وقت هیچ اجباری در داشتن حجاب به دخترهایش تحمیل نمی کند و اتفاقا با دادن حق انتخاب و آزادی به آنها باعث رشدشان می شود. می گفت او تنها یک مادر است و مسئول تامین آرامش و امنیت عاطفی فرزندانش است نه مسئول نوع اعتقادات و پوشش شان. می گفت به نظر می رسد زن های ایرانی مدرن تر از مردها هستند. نوع لباس پوشیدن، رفتار و گفتار مردان ایرانی مال دهه هشتاد است!

خوانش جالب و متفاوتی از اسلام داشت. خوانشی عرفانی و به دور از شریعت ورزی های افراطی. تاکیدش بر ارتباط مستقیم و بی واسطه با منبع بود. یکی از ارکان فرشهای محرابی، درختی در مرکز این فرش هاست که "درخت زندگی" است. تعبیرش از این درخت به مثابه انسانی بود که نه به شرق تمایل دارد و نه به غرب. "جاست سنتر". و می گفت تا زمانی که این ارتباط قطع باشد انسان حس گمشدگی دارد، چون بعدی از وجودش نادیده انگاشته شده.

ساعتها در کافی شاپ خانه هنرمندان نشستن و دمنوش هفت گیاه نوشیدن و از عقایدمان صحبت کردن، یکی از لذت بخش ترین دیالوگهایی بود که داشته ام. صحبت کردن با آدمهایی دیگر از فرهنگ و ملیتی دیگر همیشه برایم هیجان انگیز بوده. گفتگوهایی نه از نوع دیالوگهای روزمره، از عقاید و باورها و از درونیاتی که در نهایت نشان می دهد درد انسان در هر جای این دنیا، درد گمشدگی است و هر کس با زبانی و با شیوه ای در جستجوی پرکردن این خلا است.

وقتی او را به مقصدش رساندم، آخرین توصیه های دوستانه اش این بود:

Keep your connection with the source, and be in your way. Everything is inside you. Just keep the connection, It will show you the path

تولد

سالروز تولد، روزی است مثل دیگر روزها. چه توفیری می کند در کدام یک از این 365 روز چشمت را به این دنیا باز کرده باشی، وقتی گلی به سر دنیا نزده ای! درست مثل دیگر سالروزها... سالروز ازدواج یا دیگر مناسبت هایی که آدمها آن را بهانه می کنند تا لحظه ای کمی –فقط کمی- متفاوت تر و شادتر از سر بگذرانند. آخر آدمی که مرگش به هیچ جای این دنیا برنخورد چه فرقی دارد، کی به دنیا آمده است!

سالروز تولدم، روزی بود مثل دیگر روزها... از خواب بیدار شدن به اجبار و کارهای روزمره... واکسن های سه گانه ی کارما را زدن و برای رساله دکترای دوست بوسنیایی ام که در ایران به سر می برد، دنبال استاد و منبع گشتن، و پایان روز را در میان خانواده به سر بردن که کیکی باشد و شمعی... عزیزانی که با هدیه ها و دست افشانی شان به خاطرم می آورند که هنوز هستند آدمهایی که تو را همان گونه که هستی دوست دارند. تو را با همه ی ناسازگاری ها و سرکشی هایت و بی تابی هایت؛ حتا اگر خودت هم از دست خودت عاصی شده باشی.

سالروز تولدم این بار رنگ دیگری داشت. هیچ پیش بینی و گمانی را برای سالی که پیش رو دارم رقم نمی زد. غم از دست دادن داشت و هراس آنچه که پیش روست؛ و کورسویی از امید که شاید راهی که پیش گرفته ایم، دریچه ای از رهاتر زیستن را به روی هر دویمان باز کند. چرا که از دربند کردن و دربند شدن، سخت بیزارم.

"تولد" واژه ی غریبی است. نه به مناسبت و سالگرد مرتبط است و نه به سال و ماه. تولد لحظه ای است که احساس کنی در همان نقطه، از نو آغاز می شوی. این تولد را کسی نمی بیند و درک نمی کند جز خودت. این جور تولدها در هیچ تقویمی ثبت نمی شوند. لحظه ای است که احساس کنی پوست می اندازی و از آنچه "بوده ای" به سمت آنچه که "باید بشوی"، حرکت می کنی. تولد لحظه ای است که جای خودت را در این دنیای وانفسا پیدا می کنی. از رَحِم تنگ و تاریک "عادت" بیرون می آیی و چشمت به دنیای "جور دیگر زیستن" باز می شود. تولد "درد" دارد. چون کندن از همه ی تعلقاتت "درد" دارد.  

به امید تولدهای بدون تقویم، بدون سال و ماه...

کارمای من!

کارمای من! بچه گربه ی بی پناهم!

امشب را من شکار توام. در بازی هر شب مان، مغلوبِ امشب منم. اصلا من مغلوب همیشه. پنجه بکش بر دستهایم.

امشب را دیر آمدم؛ دیرتر از آنچه که حق توست. اما تو به رسم ادب، تا قبل از حضور من به غذایت دست نزده ای و گرسنه مانده ای. تا صدایم را می شنوی، به سوی سفره ای که برایت مهیا کرده ام، می دوی. کارمای من! مگر تو از تنهایی چه می دانی؟ مگر می دانی که وقتی قلب تپنده ای در خانه نیست چه طور غذا توی گلوی آدم گره می خورد و پایین نمی رود؟ تو هم می دانی بهترین سفره و نرم ترین بستر هم ماوایی نیست وقتی قلبی در کنارت نتپد؟

کارمای من! مثل بازی هر شبمان، از دور کمین کن. با آن نگاه سبزی که در اوج حمله نیز مهربان است، خیره شو به انگشتهایم که توی هوا می رقصند تا تحریکت کنند. کمرت را بچسبان روی زمین و با دو پای عقبت، این پا و آن پا کن و ناگهان جست بزن به دستهایم که صدایت می کنند. این بار، این انگشت ها، این پوست، بی هیچ گونه مقاومتی از آن توست. پنجه بکش بر آن. دندانهای ظریف و صدفی ات را فرو کن در انگشت هایم و بگذار تا کارمای گناهم امشب در دستان تو باشد. امشب را بگذار تا با زخم های تو تزکیه شوم.

بگو از من چه می بینی که اینطور با چشمهای معصومت که قایم می شوی و از پشت دیوار سرک می کشی، نگاهم می کنی؟ این موجود دوپای احمق که تو را از طبیعتت جدا کرده و در این چاردیواری محبوس، کیست؟  کیست این که گاه می خندد و گاه می گرید؟

کارما! مراعات اشکهای امشبم را نکن. از سرِ مستی است. می پرد. پنجه بکش بر دست هایم؛ همچنان که بر زخم های درونم. بگذار تا این زخم ها باز شوند و سرریز شوم.

امشب را مثل من آرام و قرار نداری. چموشی می کنی. تسلیم نمی شوی به دستهای نوازشگرم تا خرخر کنی و به آرامی در آغوشم به خواب روی. دستهایی که می توانند تا آخر دنیا نوازشگر باشند. بکش. پنجه بکش بر انگشتهایم. بر این سازی که آهنگش این کلمات سرگشته است، کارما. کلمات امشب مدیون تو و این سرِ ناهشیار است، کارما.

تو اینجایی که به من چه بگویی کارما؟...


 

ضیافت

ماشین ها در تقاطع، گره خورده اند و صدای یکریز بوق تا اینجا، پشت پنجره کش می آید. دود سیگار از لابلای انگشتهایم خودش را می کشاند به شکاف پنجره. جنازه اش افتاده آنجا، کنج دیوار. هر چه از صبح خورده ام توی تقاطع حلقم گیر کرده، نه بالا می آید نه پایین می رود. نمی خواستم بکشمش. بهش فرصت دادم که برود، نرفت. هی خواستم نادیده اش بگیرم، هی جلوی چشمم رژه رفت. کشتن موجود زنده کراهت دارد. این را بی بی خدا بیامرز می گفت. صبح دیدمش که چسبیده به پرده. بعد از کلی کلنجار، بالاخره پیف پاف را برداشتم و خالی کردم رویش. چارچنگولی افتاد روی زمین، کنج دیوار. افتادنش صدای مرگ می داد. شاخک هایش توی هوا تکان می خورد و پاهای زبرش را جمع کرده بود توی شکم چل تکه اش. بی خیالش شدم. گفتم اگر عمرش به دنیا باشد پا می شود. راهش را می کشد و می رود. شب که برگشتم، دیدم مورچه ها امانش نداده اند. تکه تکه های بدنش توی صف منظمی از مورچه ها داشت دست به دست می شد. دیگر تقریبا اثری از سوسک به جز دو بال له و لورده باقی نمانده. امشب اینجا، قتلی اتفاق افتاد و ضیافتی. امشب در یکی از خیابانهای شهر، توی تنها پنجره ی روشن، توی لابیرنت کنج دیوار واحد پانزده، ضیافتی برپاست. 

کارما

یه لم داده روی تخت، یک دستش زیر چانه اش و با نگاه سبز خاکستری اش حرکاتم را می پاید. گاهی از تخت پایین می آید، چرخی دور و برم می زند و باز می رود یک گوشه ی دیگر می نشیند و زل می زند به من. نگاهش نمی کنم اما می دانم که خوب زیر نظرم دارد. گوش هایش عجیب به موسیقی حساس است. با موسیقی شاد می چرخد دور خودش و من می نشینم به تماشایش و حظ می کنم. موسیقی متن فیلم Modiglianiغمگینش می کند. کز می کند یک گوشه و خودش رابه خواب می زند. خوب است که هست. خیلی کلامی با هم نداریم اما همین که هست بهم آرامش می دهد. همین که می دانم که دوستم دارد و به حضورم نیازمند است، خوب است. توی این دنیا لااقل یک نفر باید باشد که تو را یک جور دیگر دوست داشته باشد. شبها تا چشم هایم گرم می شود آرام می خزد توی تخت. سرش را می گذارد روی بازویم و نفس های تند و یک ریزش گلویم را می نوازد. آنقدر نگاهش می کنم و نوازشش می کنم، تا آن دو تیله ی خاکستری زیر پلک های بلندش پنهان شوند و نفس هایش آرام تر. چند روزی هست که میهمانم شده. توی پارک با هم آشنا شدیم. تنها بود و داشت روی سنگفرش پارک پرسه می زد. کس و کاری نداشت. گرسنه بود. آوردمش خانه. اسمش را گذاشتم "کارما". قد یک کف دست است. برایش جا درست کردم اما هیچ وقت سر جایش نمی خوابد. مدام توی بغلم است. روی شانه ام می نشیند و با موهایم بازی می کند. نمی دانم کارمای کدام عملم است که به سویم بازگشته...

قرص آرامبخش با طعم انتخابات

هیچ چیز دیگری مگر یک ملاقات فوری با دکتری که به این زودیها وقت نمی دهد نمی توانست امروز مرا تا مرکز شهر بکشاند. هنگام بازگشت از مطب، پیاده روی در مسیر خیابان انقلاب با همراهی یک دوست، توفیقی اجباری بود که نظاره گر بازی انتخاباتی دیگری باشیم. 

 خیابان انقلاب به گمانم بی رونق ترین انتخابات ریاست جمهوری را این روزها شاهد است. هیاهویی ساختگی که نه آبستن امید است و نه هیجان تغییر دارد. عکس های کاندیداها زیر پاها لگدمال می شد و اسمشان توی بلندگوها هوار... جوانهایی با یقه سه سانتی و ریش فابریک و پیراهن روی شلوار را سر هر چارراه یکی گماشته بودند با عکس جلیل توی دستشان و قالیباف هم که عکسش قد دیوار می خندید، به ملت رهگذر شربت سن ایچ تعارف می کرد. رضایی هم که با دست خط خرچنگ قورباغه روی دیوار به همه دهن کجی می کرد. عکس روحانی هم که توی دست جوانان کتانی پوش بود. جوانانی که با دیدنشان حس کردم عمری بر من گذشته است؛ یادآور روزهایی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم، توی ستاد فعال بودیم و عکس این سید خندان را به رخ عابران می کشیدیم به امید تغییر. گل می دادیم به رهگذران و یار دبستانی می خواندیم.

آن همه شور و حال، اینک تبدیل به بغضی فرو خورده شده بود که در خیابان انقلاب مثل مرده ای متحرک راه می رفت و در حاشیه، فقط نظاره گری خاموش بود که از مطب روانپزشکی بر می گشت. دست جوانانی که پوسترهای انتخاباتی به او تعارف می کردند را رد می کرد. او دیگر تکلیفش را با رای دادن یکسره کرده بود و تنها داشت به این فکر می کرد که که آیا بالاخره تسلیم قرص های آرامبخش بشود یا نه...

خراب می کنم پل های پشت سرم را، به امید ساختن مسیری نو، رو به آن سویی که دلم گواهی می دهد. وقتی پل های پشت سر را آن گونه که برایت رقم زده اند، آن گونه که پیشینیانت بافته اند، ساخته ای، گریزی نیست جز تخریب آن. درد دارد این خراب کردن. انگار که تیشه به ریشه ی گذشتگانت و همه ی تابوهایت می زنی. می خواهی همه شان را به نیشخند بگیری و فریاد بزنی: من اینم: من؛ بدون باید و نباید هایی که این همه سال بر من تحمیل کرده اید. بدون قید و بندهای مسمومی که اسمش را اخلاق و وجدان و هزار کوفت دیگر گذاشته اید، به این خاطر که مرا و ما را در دست بگیرید و کنترل کنید. آقای مشاور می گفت تو دچار بحران هویت شده ای. می گفت آنقدر درگیر "چراها" شده ای که دیگر به "چگونگی" فکر نمی کنی. می گفت به سمت خود تخریب گری پیش می روی. آری می خواهم تخریب کنم. حالم از این سنت هایی که به خوردم داده اید، به هم می خورد. می خواهم تخریب کنم آنچه را که بر پایه های سست اعتقادات شما ساخته بودم. می خواهم زندگی کنم آنگونه که خود می خواهم، نه آنطور که شما برای من می پسندید. اگر این "من" ساخته ی دستان شماست، بگذار تخریب شود. ترجیح می دهم به دست خود فنا شوم، تا اینکه با دستان شما آباد بمانم...  


آن روزها رفتند.

کار پایان نامه بهانه ای شده تا به جای اینکه لم بدهم روی مبل و با لپ تاپ سیر آفاق و انفس کنم، به فکر جای جدیدی برای نوشتن و خواندن باشم. در خانه ی پدری، همیشه میز تحریر لب پنجره، از آن من بود. ساعتها می نشستم پشت میزم، و زیر بادی که از لای پنجره ی باز می خورد به صورتم، کتاب می خواندم. محض تنوع، گاهی قلم و دواتم را بساط می کردم و سیاه مشقی می نوشتم و باز برمی گشتم به کتاب ها و نوشتن هایم. گاهی زل می زدم به بازی و رقص نورها و باد، روی برگ های درختان روبرو و گاهی به آن همه پنجره روبرویم با پرده های رنگ و وارنگ نگاه می کردم و برای هر سری که از هر پنجره ای بیرون می آمد، داستان ها می نوشتم. شب ها هم رادیو پیام زیر گوشم نغمه می خواند و من رویا می بافتم.  آن روزها حس و حال نوشتن لحظه ای رهایم نمی کرد. توی اتوبوس، روی نیمکت دانشگاه، توی سفر... همه جا انگار که یک فرشته ی کوچک بالدار نشسته بود روی شانه ام. او می گفت و من می نوشتم.

 "دوراس" می خواندم، عاشقانه می نوشتم. "سوزان سونتاگ" می خواندم، درباره عکاسی می نوشتم. شعر می خواندم، غزل می نوشتم. حاصل آن سالها یک کارتن پر از دست نوشته است که توی انبار خاک می خورد و نمی دانم کجای دلم بگذارمشان و اصلن به چه کاری می آید. سررسیدهایی پر از گلبرگ های رنگ و رو رفته، عکس ها و نگاتیوهای سیاه و سفید با حاشیه ی زردشده ای که توی لابراتوار دانشگاه ظهور می شدند، نامه های عاشقانه و بوی نایی از سالهای دور که گذشته ای پر از خاطرات تلخ و شیرین را به رخم می کشند. نمی دانم آن جنون نوشتن بی وقفه نوشتن را کجای این راه آمده ام جاگذاشته ام. نمی دانم چه کرده ام که آن فرشته ی کوچک بالدار رهایم کرده و دیگر برایم ترانه نمی خواند. نمی دانم آن حس ظریفی که دلم را می لرزاند و هر آنچه را که می دید، به کلمه بدل می کرد، در کجا و دست که جامانده که اینچنین سکوت مرگباری گریبان قلمم را گرفته است. می نویسم، اما نوشتنم تکانم نمی دهد. از سر ناچاریست. تنها می نویسم تا خلا درونم را پر کنم. کلمات، نمی جوشند. توی هوا پرسه می زنند و مثل خودم گیج می زنند و سر جایشان نمی نشینند.

گیج می زنم... باید، باید از این گذشته گرایی مذبوحانه دست بکشم... از امروز، میزم را گذاشته ام روبروی پنجره. پرده را کنار می زنم و خودم را می سپارم به این باد دیوانه ی خرداد ماه. در میان برج هایی که مجالی برای تنفس پنجره نمی گذارند، به قله های پر برفی که از آن دوردست ها سرک می کشند، نگاه می کنم. فارغ از صفر و یک هایی که احاطه ام کرده اند، سررسید جدیدی باز می کنم و با دست خط خودم می نویسم: آن روزها رفتند...

خرداد

باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.

زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.

بی حسی عمومی چیست؟

معمولن از یک بحران روحی شدید شروع می شود. می تواند بر اثر عوامل بیرونی یا درونی باشد. یک دوره پریود روحی را در این بحران تجربه می کنید. علایم این مرحله عبارت است از: بی خوابی یا خوابیدن بیش از حد، بد و بیراه گفتن به زمین و زمان، اعلام انزجار از همه چیز و همه کس به خصوص خودتان، سیگار کشیدن به وفور، در مراحل حاد فرد به سمت خود تخریب گری می رود. شروع جریانهای مازوخیستیِ یواش از قبیل کم خوردن یا نخوردن غذا، و خود تخریب گری حاد از جمله اقدام به خودکشی از این جمله است. در این حالت است که همه برایتان ابراز نگرانی می کنند و این نگرانی اطرافیان بیش از هر چیز دیگری روی مختان است.

اما بعد از گذراندن چندین بحران این چنینی، بدنتان شروع می کند به واکنش نشان دادن و سمی از خود تولید می کند به نام "بی حسی". این سم به آرامی بدون اینکه متوجهش باشید به تمام بدنتان نفوذ می کند و باعث می شود کلیه ی سلولهایتان کم کم فلج شده در برابر جریانات بیرونی بی دفاع شوند و توان ابراز هر گونه هیجانی از آنها سلب شود. در این حالت هیچ جریانی بر شما تاثیر نمی گذارد. هیچ حادثه ای تکانتان نمی دهد. نه از چیزی خیلی خوشحال می شوید نه چیزی خیلی غمگین تان می کند. ظاهرتان هم مثل یک آدم سالم و نرمال است. مثل بچه ی آدم کارتان را می کنید غذایتان را می خورید حتا می خندید. اما به صورت یک ماشین. نه لذت برایتان مفهومی دارد نه درد. همه هم خوشحال و راضی... که خدا را شکر بالاخره رو به راه شدید و دارید زندگی تان را می کنید. مثل این می ماند که یکی از این آمپولهای فلزی بزرگ دندانپزشکی را تزریق کرده باشند توی روحتان. دیده اید که... آدم اولش احساس سرشدگی می کند و بعد سنگینی و بعد احساس می کند که یک طرف صورتش آویزان است. حالا همین کار را انگار با مجموعه ی روحتان کرده اند... سِر... سنگین...لَخت... دیگر دردی نیست یا اگر هم هست حسش نمی کنید...

البته این بیماری و عوارضش تا این مرحله گزارش شده است... کسی از عوارض بعدی آن خبر دارد؟

رویا


در بستر مرگ بود. کسی گریه کنان در را به رویم باز کرد و من وارد اتاقی خالی شدم که فقط یک تخت توی آن بود. نزدیک رفتم. باورم نمی شد. پوستش بر استخوان چسبیده بود. در دوران حیاتش، مرگ انقدر به او مهلت نداد که اینچنین پیر و چروکیده شود. تا من را و قطره اشکم را دید چشمانش خندید و با همان لحن آرام و موقرش گفت: قرار نیست اتفاقی بیفته ها... صورتم را روی صورت پیرش گذاشتم و بوسیدمش. می بوسیدمش و هق هق می گریستم. وقتی برخاستم، دیگر جانی در بدن نداشت. نگاهم افتاد به پنجره ی نیمه بازی که یک شاخه پر از جوانه با باد تکان می خورد و به داخل اتاق سرک می کشید. بیدار که شدم صورتم خیس از اشک بود.

***

این مرد به همه ی ارکان ناخوداگاهم نفوذ کرده. کاش بودی استاد حمیدیان عزیز …کاش بودی...

کلمات خاموش

شده تا به حال بنشینی پشت مونیتور. صفحه وورد را باز کنی. انقدر کلمه ها توی ذهنت رژه بروند که ندانی کدامشان را بگیری. و انقدر حرف برای گفتن داشته باشی که ندانی از کدامشان بگویی... و آنقدر زل بزنی به آن صفحه ی سفید که آخر آن صفحه را سفید باقی بگذاری؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حرفی برای گفتن نداری و فقط دلت می خواهد چیزی نوشته باشی.

شده تا به حال دوربین دست بگیری تا عکاسی کنی. عکس ها توی ذهنت شکل بگیرند اما هرچه کلیک کنی شبیه به عکس های توی ذهنت نشوند و ترجیح بدهی دوربین را کنار بگذاری و با ذهنت عکاسی کنی؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حس و حال عکاسی نداری و به زور خودت را وادار کرده ای که عکسی بگیری.

شده تا به حال بنشینی روبروی کسی و بخواهی یک دل سیر با او حرف بزنی ولی هیچ کلمه ای نتواند حرف دلت را بگوید و لاجرم زل بزنی به چشم هایش. یک دل سیر نگاهش کنی و بی هیچ کلامی با او حرف بزنی؟ این فرق دارد  با زمان هایی که هیچ حرفی برای گفتن نداری.

حاصل هر دو وضعیت یکی است: سکوت، خلا، هیچی.... اما این جور حرف ها جایی باید ثبت شوند... نمی شوند؟

لکه ها

از صبح افتاده به جان خانه، زنی که من نیستم. نیمه ی دیگر من. تاکردن لباسهای روی بند، شستن ظرفها، پاک کردن لکه ها... لکه ها همه جا هستند. روی میزهای شیشه ای، کف سرامیک، روی ظرف ها، لای تاروپود لباسها و ملافه ها... و لابلای شیارهای مغزم. پاک نمی شوند هر چه می سابد. از صبح افتاده به جان لکه ها این زن؛ بلکه این آخری را پاک کند...

یلدا نوشت


به گیسوان سیاهش بیاویز. پنجه در آن فرو کن. همچنان که به گیسوان معشوقی که مست از حضورت تن یله کرده در میان بازوانت و نوازشت را طلب می کند.این شب سیاه با تو سخن ها دارد.

به سیاهی این شب تیره خیره شو. همچنان که به مردمکان نمناک چشمانش. آن گاه که هیچ واژه ای به یاریت نمی آید. این شب سیاه با تو سخن ها دارد.

به سیاهی این شب آغشته شو. با او درآمیز. هماغوش شو با عطر دهانش که بوی سرما می دهد و گرمی بوسه ات را طلب می کند. این شب سیاه با تو سخن ها دارد.

بنوش از جامش و سرمست شو. که این شب به بلندای روزی است که از سرِ مستی،  گمان داری که سالی بر تو گذشته است.

این شب سیاه با تو سخن ها دارد....

آه می خواهم که بشکافم ز هم

یک انسان مومن به معبودش رو می آورد وقتی دستش از همه جا کوتاه است. یک شریعت ورز روزه می گیرد وقتی حس می کند جسمش سنگین شده و روحش، جسمش را تاب نمی آورد. من به کلمات پناه می آورم همیشه. اما بسم نیست این بار. یک چیزی کم است این میان. روحم جسمم را میزند. جا نمیشوم. نمی گنجم در قالبم. دارم می شکافم از هم...

 

بخواب کوروش

زهرا جزو بچه های کم کار کلاس است. نه عکسی می اندازد نه دل به کار می دهد... او به علاوه 12 نفر دیگر، تنها دانش آموزان من هستند. دو روز کامل را با اینها سر می کنم و حسابی با زیر و بمشان آشنام. به جز درس عکاسی، یک زنگ تاریخ هنر بهشان درس می دهم و از اول سال می دیدم که زهرا سر کلاس تاریخ هنر اصلن یک آدم دیگری است. محو می شود. چشم می دوزد به لب های من و با آن آب و تابی که من از سیلک و شهر سوخته و پارسه برایشان می گویم، از جا، جم نمی خورد. توی این 45 دقیقه سعی می کنم از هویت فراموش شده ای که این روزها با پتک افتاده اند به جانش برایشان بگویم. صندلیم را از آن سکوی مسخره می گذارم پایین، صندلی ها را گرد می چینم و می شوم هم سطحشان. چشم  در چشم هایشان. یک روز که داشتم از کوروش برایشان می گفتم زهرا گفت: اسم مادر کوروش ماندانا بوده. خب شاید شما ندانید که این یک جمله ی ساده از زبان این بچه ها شنیدن یعنی چه. بچه هایی که به خاطر معدلهای پایین و حتا زیر ده شان و یا موارد انضباطی، هیچ کجا ثبت نامشان نکرده اند و از همه جا رانده و مانده آمده اند هنرستان. همان جا گفتم که آیا دوست دارد کنفرانسی درباره کوروش بدهد. گل از گلش شکفت.

دیروز، روز کنفرانسش بود. خودش از ساعت اول به من یاداوری کرد. رفتم نشستم سر جای زهرا و  زهرا، جای من. بچه ها  زمانی که کنفرانس دارند حتا کنترل کلاس هم دستشان است. به راستی حیرت کردم. آن چنان مسلط کلاس را گرفت دستش و به قدری زیبا و داستان پردازانه، بدون مکثی طولانی بر نت هایش سخن گفت که برایم باور پذیر نیود که این، همان به قول همکارانم بچه تنبلی است که همه از دستش می نالند.

قبطه خوردم. دلم سوخت برای استعدادهایی که کشف نمی شوند و درست هدایت نمی شوند. توی این کشور اصلن چیزی به اسم "هدایت تحصیلی" و شناسایی استعداد معنایی ندارد. آنقدر در چارچوب های کهنه و سنتی، این کشتی شکسته و درب و داغان آموزش و پرورش را پیش می بریم که عنقریب است که فرو بریزد. زهرا می توانست یک تاریخ دان خوب شود. می توانست یک معلم تاریخ شود. عوضش شده دانش آموزی که مدام تحقیر می شود و محکوم می شود به تنبلی و هیچ کس فکر نمی کند که عکاسی آن چیزی نیست که زهرا دوست دارد... که زهرا جایی نیست که باید باشد. عاقبتش هم می شود ازدواج زودهنگام یا به اصرار خودش و یا به اجبار خانواده تا از شرش زودتر خلاص شوند.

دریغ که همکاران من و گاهی خود من هم هنوز از بالای آن سکو به بچه ها نگاه می کنیم.

مردا هم مردای قدیم

بعد از ظهر جمعه است و نشئگی بعد از ناهار، آن هم قرمه سبزی عزیز که هیچ غذایی توی دنیا جایش را نمی گیرد. باباجان که خسته و کوفته از سرِ زمین آمده، کنار بخاری چرت می زند و ما دور هم نشسته ایم و از مزه پرانی های خودمان دل غشه گرفته ایم که عزیز و مامان شال و کلاه کرده از اتاق می آیند بیرون. عزیز رو می کند به باباجان: پاشو مرد... پاشو.. نمیای که... اقل کم مارو برسون. باباجان سر از چرت برمی دارد و می گوید: وااا آژانس بگیر خب.می گویم: عزیز جان مگه ما چی کاره ایم؟ نوه بزرگ کردی واسه چی؟ و رو به خواهر می گویم: پاشو برسونیمشون. باباجان برافروخته می گوید: واااا این همه مرد اینجان یه کاره شما باهاس برید؟ خواهر با خنده ای شیطنت آمیز می گوید: باباجان مردا هم مردای قدیم. عزیز اشاره می کند به باباجان و با شیطنتی که به خواهرجان ارث داده و می گوید: بیا... اینم از مردای قدیم. و غش غش می خندد.

کابوس

توی کلاس زبان نشسته بودیم که استادمان وارد شد. یکی یک کاسه ماست داد دستمان و گفت با هر وسیله ای که می خواهید روی این کاسه ماست شکل های اتفاقی بکشید... هرچه از آب در بیاید آینده را نشان می دهد. من با یک پودر سیاهی که نمی دانم چه بود شروع کردم به شکل ساختن روی ماست. انگار که آرام آرام حل شوم توی نقش ها، در فلش فورواردی، رفتم توی آینده.... شهر خاکستری بود و از همه جا آوار می ریخت. همه می دویدند که سرپناهی بجویند. اما هیچ سرپناهی هم نبود. توی گرد و غبار گم شدم...

پایت را روی خط نگذار

این نوشته به درخواست یک دوست، ذیل عکسهایی از آلبوم خانوادگی نوشته شد. با کمی دست کاری، بخشی از آن را به اشتراک گذاشتم.

 سال 1362.عکس بازگشت از اولین روز دبستان. اولین خانه پدری. جایی که همه کودکی ام در میان دیوارهایش گذشت. به آن روزها که فکر می کنم فقط طعمی تلخ مزاجم را پر می کند. کودکی نکردم. کیفی که دستم است، یک کیف چرم قهواه ای بود که به علت وزن زیادش، کیف مورد علاقه معلم سال دوم دبستانم شد. جریمه سنگینی که روی دست کسی که تکلیفش را انجام نداده بود قرار می گرفت. ایستاده بر یک پا  در کنج کلاس، تا آخر زنگ با دودست بالای سر و کیف من که روی دست متنبه قرار می گرفت...

همه فضای زندگی ام توی همین حیاط خلاصه می شد که گاهی مریمِ بتول خانوم، همسایه مان، می آمد پیشم. روی موزاییک های کف حیاط با گچ های سفیدی که یا از مدرسه کش می رفتیم و یا از میان نخاله های ساختمانهای در حال ساخت پیدا می کردیم، جدول می کشیدیم: هرچهار موزاییک یک خانه و لی لی بازی می کردیم. پایمان نباید روی خط می رفت. این بازی به گمانم نماد تمام عیار سبک تربیتی مان بود: پایمان نباید روی خط می رفت. خط قرمزهایی که در خانواده های مذهبی و سنتی چون ما برایمان در نظر گرفته شده بود، به بازیهای کودکانه مان هم سرایت کرده بود... آن خطوط لی لی بازی تا امروز ما ادامه پیدا کرده است و به گمانم هنوز دارد کار خودش را می کند و از شما چه پنهان هنوز هم گاهی وقتها که پیاده روی می کنم، سعی دارم پاهایم روی خط نرود. هنوز هم گاهی هر چهارتا موزاییک را یکی می کنم و قدم هایم را با احتیاط بر می دارم. حتا گاهی که اثری از موزاییک نیست و دارم روی آسفالت راه می روم مراقبم پایم روی ترک های آسفالت نرود.

...راستش را بخواهید دلم می خواهد از شر همه ی این خط های لعنتی خلاص شوم و پایم را روی همه ی خط قرمزهای دنیا بگذارم.


...

گفتم: "با امروز 23 روزه که از مهر گذشته ولی تو یه دونه عکسم نگرفتی."

سرش را انداخت پایین، خیره به دستهاش که یکی آن دیگری را می فشرد. گفت:" خانوم بابامون امروز قراره بیاد مدرسه باهاتون صحبت کنه."  گفتم: "حالا فعلن بشین کنار هانیه کار با سرعت و دیافراگم رو یاد بگیر تا بعد..."

...

از میان سرو صدا و جیغ و ویغ بچه ها از پله های راهرو پایین می رفتم که دیدمش کنار یک مرد کوچک اندام ایستاده. رفتم جلو و سلام دادم. پیرمرد خندید. از آن خنده های توام با محبت. لای شیارهای دستهاش و چهره ای که به نظر زودتر از موعد شکسته شده بود، رنج عبور روزها و سالها را می شد دید.

گفت: "خدا خیرتون بده که با این بچه ها سرو کله می زنید. بچه های مان ولی خودمون به زور سرو صداشونو تحمل می کنیم." گفتم: "ما وظیفه مونو انجام می دیم پدر جان" گفت: " مث اینکه باهاس دوربین بخریم براشون." گفتم : " رشته شون عکاسیه دیگه. باید دوربین داشته باشن." گفت: "من که یه کارگر ساده ام. یه پولی با قرض و قوله جور کردم ایشالا از شرمندگی بچه مون در بیایم." گفتم: "چقدر می تونید هزینه کنید؟"  گفت: "خدا رو به سر شاهده بیشتر از 200 تومن نمی تونم."

نگاه دختر به دهان من دوخته شده بود و نگاه من به هم کلاسی هایش که آن سوی در شیشه ای، توی حیاط، کلاه بوقی روی سرشان بود و در حالی که ریسه رفته بودند از خنده از هم دیگر عکس می گرفتند....

آب مروارید

نور نرم "سافت باکس" تنها باریکه نور در اتاق است، یک طرف صورت فاطمه را که نشسته روی صندلی و دستش زیر چانه اش است روشن کرده. فرزانه نور را جابجا می کنند. می آورد جلو. همه صورت فاطمه روشن می شود، همین طور چشم راستش که آب مروارید آورده. فاطمه دستش را از زیر چانه اش برمی دارد و می گوید: "خانوم مگه نگفت فقط نور جانبی کار کنید.... خانووووم" بچه ها را که دور میزم حلقه زده اند  کنار می زنم ومی گویم: "فرزانه جان فعلن فقط نور جانبی." می گوید چشم خانوم و دوباره آب مروارید حل می شود توی سیاهی کلاس. فاطمه دستش زیر چانه اش، سرش را کج می کند رو به دوربین و لبخند می زند.

هاراگیری یک کودک گناهکار با چاشنی شهد شهادت

مثل جغد شده ام. شبها بیدارم به وبگردی، کتاب، نوشتن تا صبح که خوابم ببرد. امشب هم از آن شبهاست. توی ولگردی های وِبانه ام، که اول قصد داشتم قصه دوران کودکی مان، "حسنی و لوبیای سحرامیز" را کالبد شکافی کنم، به این سایت برخوردم. انگار که یک صندوق قدیمی پر از خاطرات فراموش شده پیدا کرده باشم، به وجد آمدم. تمام صداهای کودکی مان توی این صندوقچه پیدا می شود. مثل یک ماشین زمان پرتاب شدم به سال های دور. لحظه ای زمان و مکان را گم کردم و وقتی به خودم آمدم به اعجاز صدا پی بردم. صداها چیزی فراتر از صوت بودند و در استحاله ای سریع، به تصویر تبدیل می شدند. هیپنوتیزم شده بودم و اصوات جادویی، خاطرات فراموش شده را از توی ناخوداگاه کپک زده ام می مکید و بی رحمانه بیرون می کشید و پیش رویم می گذاشت. و دیدم که چگونه آگاهانه -یا شاید هم ناآگاهانه- برخی خاطرات را به عمق درونم فروبرده ام که مبادا چشمم بهشان بیفتد. دیدم که فراموشی عجب موهبت بزرگی است. اما در میان این خاطرات یکی که نمی دانم خنده دار است یا گریه دار نقل می کنم تا ببینید چه به روز کودکی مان آورده اند حضرات...

صدای آژیر خطر را که play کردم، رفتم دهه 60... دوران طلایی! آن روزها که روی همه پنجره های شهرک یک ضربدر چسبی بزرگ زده شده بود. رفتم توی راهروی خانه پدری. چراغها خاموش بود و ظلمات. و صدای قلبم که انگار داشت در دهانم می تپید. و چند بچه قدو نیم قد که توی بغل پدر و مادرشان چپیده بودند و در سکوتی نفسگیر منتظر بودند صدای انفجاری بشنوند، هر چه بلندتر، نزدیکتر و دلهره آورتر. یادم است وقتهایی که نماز نمی خواندم و خودم را غرق در گناه حس می کردم، می رفتم می نشستم پای پنجره و هر چه صدایم می زدند نمی رفتم پیش شان. معلم مان گفته بود آنهایی که شهید می شوند با اولین قطره خونشان همه گناهانشان پاک می شود...



مسیح در بالماسکه

خواب دیدم با میم.میم رفته ایم خرید.

میم.میم یک تاج خار خرید. گفتم برای چی تاج خار؟ گفت برای بالماسکه ی امشب. می خواهم مسیح شوم!..

هدیه ای کوچک به ناشناسی دردآشنا

گریستم. به خطوط آخر نامه ات که رسیدم گریستم. و اشک هایم غریب بود. ملغمه ای از غم و شعف و حیرت. همه از اینکه پیش از این، فضای مجازی را بستری می دیدم برای گفتگوهای تنهایی ام که برای دل خود می نگارم. می پنداشتم شاید  گاهی رهگذری هم عبور می کند، انگار که از مزاری؛ و این نوشته ها را چون سنگی بر گوری مرور می کند، زیر لب نقدی یا ستایشی می کند و میرود که می رود. هرگز تصور نداشتم کسی بیاید، بخواند و مشتری همیشه این دکان محقر شود. که اگر چنین می پنداشتم به حرمت چشم هایی که زمان می گذارند و با سوی خود این فضای تاریک را روشن می کنند، بر من بود که چراغی نیز بیفروزم. راست می گویی. اکنون که از نگاه یک رهگذر خسته مطالبم را مرور می کنم طعم گس و تلخ اش در دهان جانم می ماسد. چه کنم... کسی که کامش تلخ است چطور می تواند از شیرینی سخن بگوید...

اما گره ی این داستان از کلماتی که تو نوشته ای، جهت دیگری می گیرد. وقتی می فهمی که آنچه می نگاری می تواند چون خنجی بر دلهای ریش فرو آید و زخم را عمیق تر کند، وقتی می بینی رهگذری هم شاید باشد که در عبور از آفتاب داغ و سوزان این گورستانِ کلمات، لمحه ای بنشیند تا بخواند و بیاساید، بر خود می دانی که گاهی نیز سایبانی نیز بر بستر آن بیفرازی تا شاید امیدی نیز برفروزد و در خلال این تابش بی امانِ ناامنی ها و نا ملایمتی ها، کورسویی از امید، گوشه ای از جانش را روشن کند. بعد می اندیشی که لابد امیدی هست که تو هنوز هستی و کوتاهی کرده ای اگر از آن نگفته ای. نا آگاه بودم شاید. شاید حواسم به رهگذران احتمالن همیشگی این گذرگاه نبوده. راست می گویی. امیدی هست که من هنوز می نویسم که اگر امیدی نبود این واژه های مستعمل "ساده فریب" دیگر به کارم نمی آمدند.

دوست عزیز! ناشناس دردآشنا! در این نیمه شب تابستان، نامه صمیمانه ات هشداری بود به من. یک یادآوری که تقدس کلمات را دریابم و نهیبی که از امید نیز بگویم؛ همچنان که از یاس. از روشنایی، همچنان که از تاریکی... که شب بی حضور روز، و ماه بی حضور خورشید، یاس بی پایانی است که چون چاه ویل انتها ندارد و تو را در خود فرو می برد.

بر او ببخشایید. بر او که روزی بر دوپای خویش خواهد ایستاد و بر نوک پنجه در آنسوی دیوار یاس، خورشید را نیز خواهد جست و فریاد خواهد زد: سیب آوردم... سیب سرخ خورشید...

آدمی می تواند از هستی خویش لذت ببرد بی آنکه از زندگی اش لذتمند باشد.


یک دوراهی مثل دوراهی های دیگر

آبشناسان را به سمت شرق می رویم، توی هوای گرگ و  میش. می رسیم به یک دوراهی که بالای مسیر سمت راستی، روی تابلوی سبزرنگی نوشته ستاری جنوب. فقط یک دو راهی است مثل دوراهی های دیگر اما حال عجیبی می شوم. سرعتم راکم می کنم و به میم.میم که نشسته کنارم می گویم: "چه قدر اینجا رو دوست دارم ." میم.میم مکثی می کند و می گوید: "منم همینطور... اما چرا؟"

کنسرتی با اعمال شاقه

بعد از مدت ها تصمیم می گیری کنسرتی بروی و دلی از عزا در بیاوری. هر چند در این وانفسای گرانی برایت سنگین است اما می گویی گور بابای پول و بگذار این بار را توی بالکن نباشی... ردیف پایین بنشینی... نزدیک به سن تا بتوانی دست دراز کنی و موسیقی را برداری و ببلعی...

بگذریم از مشکل جای پارک و دلهره گشت ارشاد و بگیر و ببندهایش، که قاعدتن باید به اینها عادت کرده باشی... توی صندلی سالن همایش های برج میلاد جاگیر می شوی... تاخیر در برگزاری هم که... خوب همیشگی است دیگر... به این یکی هم باید عادت کرده باشی... با تمام این اوصاف گروه محترم ارکستر ملی یکی یکی با تشویق حضار در جایگاهشان جلوس می کنند و سازهایشان که کوک شد، جناب علیرضا قربانی و رهبر میهمان شان، آرش گوران تشریف فرما می شوند.

هم زمان با تصویری از یک سفره ترمه و سرمه دان که بر پرده می افتد، سازها نیز شروع می کنند... بعد نماهایی از سریال شب دهم بر پرده می افتد و هم نوازان به رهبری جناب گوران موسیقی متن فیلم را پس زمینه تصاویر می کنند و هر از گاهی هم موسیقی قطع می شود و نماهایی با دیالوگ پخش می شود... بماند که گاهی صدای هنرپیشه ها قطع می شود و باید با لبخوانی حدس بزنی که چه می گویند... یک ساعتی که می گذرد اصلن پاک فراموشت می شود به قصد اجرای جناب قربانی آنجایی... این را زمانی متوجه می شوی که ایشان قدم رنجه فرموده، بر می خیزند که قطعه ای تلاوت کنند... اما تا یک تصنیف خوانده می شود و می خواهی گرم شوی، چراغ ها روشن می شود و متوجه می شوی زمان تنفس است... همه گیج و مات به هم نگاه می کنید و دل خوش می کنید که در سانس دوم این طور نباشد اما گویا تنفس حکم پیام بازرگانی داشته و مجبورید ادامه سریال را بر پرده نظاره گر باشید.

در این میان چند سوال برایم پیش آمد:

اینکه چه دلیلی دارد که کل سریال چند قسمتی، یک جا و با عنوان موسیقی ملی به خورد مخاطب داده شود! (شاید هم احساس کرده اند که خیلی حرکت "آوانگاردانه"ای دارد می کنند!!)

اینکه چه دلیلی دارد که سریالی که حدود ده سال پیش به نمایش درآمده، بهانه اجرای این ارکستر با این همه تشکیلات شود؟

اینکه چرا مسوولان برگزاری، محرم را که موضوع اصلی این سریال بوده است را با ماه رمضان که در آن قرار داریم اشتباه گرفته اند... که اگر باز مناسبتی داشت، می شد از مورد پیشین چشم پوشی کرد.

اینکه آیا خود جناب قربانی برای شنیدن ارکستر ملی، بلیت ارائه داده بودند!!!

                                                                                         

"عصر به خیر تهران"

"عصر به خیر تهران"... گوینده رادیو سعی دارد با صدایی بشاش و سرزنده پیامش را به "آحاد" تهران برساند. گل شش پر روی داشبورد که یک پرش هم شکسته کله تکان می دهد و لبخند می زند...

" بارابارا بام بام بارابارا بام بام.... با ما تماس بگیرید و بگید شما به اخلاقتون چه نمره ای می دید؟.... بارا بارا بام بام...."

 راننده پیچ اشرفی به حکیم را با سرعت عجیبی می پیچد... گل شش پرِ یک پر شکسته، کله اش خم می شود و این بار تندتر تاب می خورد.

"33914141و 33914142 ....شما به اخلاقتون چه نمره ای میدین؟" ...

سرم را می برم توی کتابی که روی زانوهایم باز است... به "سین" فکر می کنم که قول داده بودم بروم ببینمش و بعد از یک ماه هنوز فرصت نکرده ام... حکیم ترافیک است... مثل همیشه.

"- من حقم بیسته... چون به خودم مطمئنم...

- مهم این نیست که خودتون به خودتون چه نمره ای میدین... باید دید دیگران چه نمره ای بهتون می دن..."

آقا کرایه تون چنده؟

راننده با بی حوصلگی دستش را از روی دنده بر می دارد و اشاره می کند به شیشه، درست بالای سر گل، که روی برچسب تعرفهء قیمت، بر تکه کاغذ مچاله ای با خط کج و کوله و درشت نوشته 1300 و تویش را رنگ کرده....

"عصر بخیر تهران... عصر به خیر به شهروندان تهرانی که امروز آخرین روز کاریشونه.... قراره به ما بگید که به اخلاقتون چه نمره ای میدید ... از اخلاق حرفه ای گرفته تا رفتار شخصی. می تونید میانگین هم بگیرید ... "

توی تونل رسالت ماشینها پشت به پشت ایستاده اند. سرم را از توی کتاب بلند می کنم چشمم به پسر جوانی توی آینه بغل می افتد که لبهایش را غنچه می کند و چشمک می زند.

"عصر به خیر به متکدیان...چه از نوع پولدار، چه بی پول... از امروز طرح جمع آوری متکدیان شروع شده هاااا مراقب باشید.

بارا بارا بام بام.... - من به خودم 12 می دم... بالاخره همه یه ایرادی دارن..."

پژویی که صاحبش ابراز لطف کرده بود ویراژ می دهد و می پیچد جلوی تاکسی....

- بر پدرت لعنت... مثل گاو می مونن....

منو بارون... منو دریا... منو آسمون صدا کن...اسممو عاشق عاشق تو دل ترانه جاکن..." این را محمد اصفهانی می خواند و گل شش پر که یک پرش شکسته، کله تکان می دهد و لبخند می زند.

......

پ.ن. شخصیت ها، دیالوگها و رخدادها با وفاداری کامل به واقعیت نقل شده اند...