هیچ چیز دیگری مگر یک ملاقات فوری با دکتری که به این زودیها وقت نمی دهد نمی توانست امروز مرا تا مرکز شهر بکشاند. هنگام بازگشت از مطب، پیاده روی در مسیر خیابان انقلاب با همراهی یک دوست، توفیقی اجباری بود که نظاره گر بازی انتخاباتی دیگری باشیم. 

 خیابان انقلاب به گمانم بی رونق ترین انتخابات ریاست جمهوری را این روزها شاهد است. هیاهویی ساختگی که نه آبستن امید است و نه هیجان تغییر دارد. عکس های کاندیداها زیر پاها لگدمال می شد و اسمشان توی بلندگوها هوار... جوانهایی با یقه سه سانتی و ریش فابریک و پیراهن روی شلوار را سر هر چارراه یکی گماشته بودند با عکس جلیل توی دستشان و قالیباف هم که عکسش قد دیوار می خندید، به ملت رهگذر شربت سن ایچ تعارف می کرد. رضایی هم که با دست خط خرچنگ قورباغه روی دیوار به همه دهن کجی می کرد. عکس روحانی هم که توی دست جوانان کتانی پوش بود. جوانانی که با دیدنشان حس کردم عمری بر من گذشته است؛ یادآور روزهایی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم، توی ستاد فعال بودیم و عکس این سید خندان را به رخ عابران می کشیدیم به امید تغییر. گل می دادیم به رهگذران و یار دبستانی می خواندیم.

آن همه شور و حال، اینک تبدیل به بغضی فرو خورده شده بود که در خیابان انقلاب مثل مرده ای متحرک راه می رفت و در حاشیه، فقط نظاره گری خاموش بود که از مطب روانپزشکی بر می گشت. دست جوانانی که پوسترهای انتخاباتی به او تعارف می کردند را رد می کرد. او دیگر تکلیفش را با رای دادن یکسره کرده بود و تنها داشت به این فکر می کرد که که آیا بالاخره تسلیم قرص های آرامبخش بشود یا نه...