آمدنم به اینجا مثل سر زدن به آلبومی قدیمی شده. مثل سر زدن به دوستانی که مدت هاست فراموششان کرده ام ولی ناگهان هوای اینجا یادشان را در من زنده می کند. راستش من دیگر آن آدم سابق نیستم. خیلی چیزها توی این سالها عوض شده. من پوست انداخته ام و دیگر از آن دختر احساساتی خبری نیست. توی این سالها از دست دادن را، به دست آوردن را، راه و رسم جنگیدن را کمابیش بلد شده ام. دیگر می توانم بگویم که یک آدم بزرگ شده ام. آدم بزرگ و چیزی بیشتر از آن. دیگر یاد گرفته ام که چگونه در مقابل آسیب از خودم دفاع کنم و چه طور زخمهایم را التیام بخشم. زخم هایی بود که بر جانم داشتم و نمی دانستم. زخم هایی که دشمنانم در قالب دوست بر پیکرم زده بودند و من به خیالم که مرهم است. مثل یک جانور وحشی به ترمیم خود نشستم و حالا هر چه می خواهد، بشود. من سنگ شده ام. یعنی چاره ای جز این نداشتم. من پیکره ام را از نو ساخته ام. نه آن طور که دیگران می خواستند. همان گونه که خودم می خواهم.
حالا از این بلندا به دره هایی که پشت سر گذاشته ام نگاه می کنم. به آن دختر غلتان و خیزان که تنها و زخمی دره ها را می پیماید و دریغ از قله ای که لااقل بداند کدام مسیر را طی کرده تا بدانجا برسد. من روی بلندی ام. بهتر است بگویم در حال حاضر اینجام و می دانم که دره های زیادی هنوز در پیش اند. که اگر فرو رفتنی در کار نباشد فرا رفتنی هم نیست. با این تفاوت که حالا راه و روش فرو رفتن را یاد گرفته ام. شن اسکی را بلد شده ام. می دانم برای اینکه نیفتم، باید به شیب دره حمله کنم و خودم را همراه شن های زیر پام که قل می خورند و فرو میریزند، به اعماق ببرم. با تنی یله و رها. یاد گرفته ام در شیب فرو رفتن نفس بگیرم بی آنکه به فرورفتن فکر کنم. حالا دیگر دانسته ام که هر حضیضی نشیبی دارد. در دره ها نفس بگیرم تا جانی برای بالا رفتن داشته باشم.
راستی از صاحبان چشم های قدیمی هنوز جفتی هست که اینجا را هر از گاهی دید بزند؟