نصف بیشتر کلاس غایب بودند. از 24 دانش آموز، هفت نفرشان آمده بودند. نمیشد درس داد. بردمشان کتابخانه. شازده کوچولو را برداشتم و قسمت روباهش را از نقاشی های کتاب پیدا کردم و شروع کردم برایشان خواندن. آفتاب مورب از لای پرده توری افتاده بود روی صورت های خواب آلودشان. تمام که شد کتاب را بستم و پرسیدم: «بچه ها به نظرتون اهلی کردنی که روباه می گفت ینی چی؟» ملیکا جواب داد: «خانوم ینی کاری که شما با ما کردین.»