هزارتو

"جوزف کمبل" در کتاب "قهرمان هزار چهره" از رویای زنی می گوید که در آن، زن از میان خیابان های شلوغ، کثیف و گلی عبور می کند، گنداب ها را طی کرده، به رود کوچکی برخورد می کندکه بسیار تمیز و زیبا بوده. او به خانه ای کوچک می رود و از مردی که آنجا بوده، تقاضای قایقی می کند. اما مرد به او جعبه ای می دهد و می گوید با این جعبه می تواند از رود عبور کند. رویا بین می گوید آنچه در رویایش جالب بوده، این است که با وجود آنکه می توانسته از خیابان های سنگفرش شده ی تمیز راه بپیماید، مسیری گل آلود و سخت را انتخاب کرده است: "به نظر می رسد انگار می دانستم که چیز خوبی در آن جلو وجود دارد که سختی راه را به آن مسیر امن ترجیح داده بودم."

"این رویا بین هنرمند و خواننده ی اپراست و مانند تمام کسانی که از راه های شناخته شده و امن زندگی، کناره گرفته اند و به سوی ندایی خاص و نه چندان رسا، از خوان ها عبور می کنند، مجبور است راه اش را به تنهایی بپیماید، با مشکلاتی ناشناخته دست و پنجه نرم کند و از میان خیابان های کثیف و گلی بگذرد. ولی این ندا، ندایی نیست که به گوش هر کس رسد، برای درک آن باید گوش درون، هم چون گوش بیرون باز شده باشد.

او شب تاریک روح را شناخته است. همان که دانته، آن را "جنگل تاریک در میانه ی سفر زندگی" و "غم چاه های دوزخ" می نامد:

راه شهر حزن از میان من می گذرد

راه حزن جاودان از میان من می گذرد

راه سوی مردمان گمشده از میان من می گذرد.

هر آن کس جرات کند به این ندای اسرارآمیز گوش سپارد و به جست و جویش برآید، خطرهای این گذر هراسناک را که به تنهایی باید از آن عبور کرد، می شناسد. به جای پل یا قایق در این رویا، یک جعبه ی کوچک چوبی مددرسان رویابین برای عبور از آب است. این جعبه تمثیلی از استعداد و موهبت خاص وی می باشد که او را به آن سوی آب های جهان می رساند. تمام کسانی که وظیفه خطیر و مشکل شناخت و اعتلای خویش را به عهده گرفته اند، نیز با کمک همین موهبت به سوی دیگر اقیانوس حیات ره می سپرند.

عموم مردان و زنان راهی را انتخاب می کنند که به نسبت کمتر مخاطره آمیز است و آن حرکت با جریان عادی ناخودآگاه اجتماعی و قومی است. ولی این جویندگان نیز به یاری سمبل های اجتماعی چون مراسم گذار و آیین های مذهبی رحمت بخش که توسط منجیان به انسان های باستان رسیده و طی هزاران سال به ما منتقل شده، راه نجات می یابند. فقط آنان که نه صدای درون می شنوند و نه تعلیمات بیرونی را دریافت می کنند، در وضعیتی بس دشوار و ناامید کننده گرفتار آمده اند و می توان گفت اکثر ما در دنیای امروز، در این هزار توی بیرونی و درونی در قلب خود چنین وضعی داریم. افسوس کجاست آن راهنما، آن باکره ی مهربان، آریادنه، که می تواند طریق ساده ی رودررویی با مینوتور را به ما نشان دهد، شجاعت را در ما برانگیزد و راه یافتن آزادی را پس از رودررویی و کشتن مینوتور در اختیار ما قرار دهد؟

ما در این راه تنها نیستیم، چرا که قهرمانان تمام دوران ها پیش از ما این راه را پیموده اند. هزارتوها کاملا شناخته شده است؛ ما فقط باید مسیر نخی را که قهرمان برجای گذاشته دنبال کنیم. جایی که فکر می کردیم به موجودی کریه برخواهیم خورد، خدایی خواهیم یافت: جایی که فکر می کردیم باید به بیرون سفر کنیم، به مرکز هستی خود می رسیم و جایی که فکر می کردیم تنها هستیم، تمام جهان همراه ما خواهد بود."

قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه/ مشهد/ نشر گل آفتاب/ صفحه31-35 (تلخیص)

دست تنهایی را گرفتن و به گردشش بردن تا بهانه گیری نکند.

از سنگ پله های درکه بالا رفتن و موسیقی گوش دادن.

با تنهایی تن یله کردن روی تخت های کافه آبشار و هندوانه خوردن.

عکس گرفتن از سایه روشن های نرم آفتاب پاییز روی سنگها و درخت ها. 

روی تراس شیرپلا نشستن و سیگاری گیراندن و نگاه کردن به مسافران خسته ای که تا میرسند کوله هایشان را رها می کنند و غبار خستگی را می تکانند. 

کنار رودخانه نشستن، کفش ها را کندن و به حریر خنک آب سپردن و برای دل تنهایی زیر آواز دوری که می آید زمزمه کردن:

هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من...

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

به گمانم تاثیر پدیده ی "synchronicity" یونگی بود که باعث شد از میان لیست 300 تایی فیلم ها این یکی را انتخاب کنم و با رویایش به خواب روم.

* فیلم، داستان زوجی است که جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند و در نهایت همان تفاوتها نقطه پایانی بر رابطه شان می گردد. از این رو برای فرار از خاطرات مشترکی که آنها را می آزارد به کلینیکی مراجعه می کنند که کارش پاک کردن خاطره هاست. اما در این روند، جول (با بازی جیم کری) با یادآوری خاطره ها و لحظات خوش، از اینکه کلمنت (کیت وینسلت) را از دست بدهد، پشیمان شده، سعی دارد مانع ادامه کار شود. جولی شخصیتی منزوی دارد که از برقراری روابط اجتماعی عاجز است. زندگی روتینی دارد و جز نوشتن سرگرمی دیگری ندارد، حال آنکه کلمنت سرشار از هیجان و زندگی است و روحیه ماجراجو و هیجانی اش کافی است تا جولی را از لاک خود بیرون بیاورد. 

* فیلم نامه از روایت خطی فاصله می گیرد و زمان را در هم می ریزد. که این خود می تواند نمادی از این واقعیت باشد که انسانها در بحبوحه پیچیدگی های عاطفی، در زمانی آشفته و در هم ریخته زندگی می کنند و در نوسانی مدام، میان گذشته، حال و آینده، قطعات گمشده ی پازل رابطه شان را جستجو می کنند.

* این فیلم به نسبت هویت، خاطرات و عشق می پردازد. و می بینیم که حتا اگر خاطرات از ذهن افراد پاک شوند، نیرو و جذبه ای که در ابتدای رابطه، آن دو را به هم نزدیک کرده، از کار نمی افتد و با علم بر اینکه پایان رابطه چه خواهد بود، در بازگشتی محال، در همان دیدار اولیه باز هم به هم علاقه مند خواهند شد. که می توان دو تعبیر از این نظریه داشت. یکی برداشتی تقدیرگرایانه که می گوید فراری از آنچه برایت مقدر شده است، نیست و دیگری آنکه همان درخششی که تو با دیدن فرد در دلت ایجاد می شود، آن قدر قدرتمند هست که با علم بر هزینه هایی که متحمل خواهی شد به آن رابطه تن در می دهی. که البته به شخصه، روایت دوم را ترجیح می دهم.

* جول، درست در لحظه ای که رابطه شان رو به نابودی است، با یادآوری روزها و خاطرات خوش، میل به بازگشت می یابد و به جول می گوید که چیزی در کلمنت نمی بیند که آن را دوست نداشته باشد؛ اما کلمنت اصرار دارد که اگر الان نمی بیند، بعدها خواهد دید. و به این صورت میل به بازگشتی که در جول وجود دارد، از نظر کلمنت موقتی است زیرا خودش نیز در یکی از سکانس های پایانی فیلم آنجا که جول به رابطه اصرار دارد، می گوید: "تو به یه سری مسایلی فکر می کنی که من از دستت خسته میشم و عرصه بهم تنگ میشه."

* داستان فیلم، داستان پیچیده ی روابط آدمهاست. اینکه آدمها چه طور جذب تفاوتهای یکدیگر می شوند، با هم خاطره می سازند، و در نهایت به خاطر همان تفاوتها ترک یکدیگر می کنند. و این که انسان چیزی نیست جز مجموعه ای از خاطرات و گذشته ای که بخشی از هویت ما را می سازند. در واقع، فرار از گذشته، فرار از هویتی است که همان طور که در نمایی از فیلم می بینیم، در خلال پاکسازی خاطرات، آدمها چهره خود را که نماد هویت شان است، از دست می دهند.

...

و در نهایت اینکه، آدمها با خاطراتی که از خود در ذهنمان به جا می گذارند، حکم همان نقطه های نورانی را دارند که در فیلم می بینیم با خاموش کردنشان سعی می شود محکوم به فراموشی شوند. و با تاریک شدن این نقاط نورانی، زندگی و هویتمان، درخششی نخواهد داشت. گویی زندگی تکرار این شکست هاست تا بدانیم که زنده ایم و هرچه در روند زیستنمان نقطه های نورانی بیشتری داشته باشیم، می توانیم بگوییم که بیشتر زندگی کرده ایم. همان طور که گابریل گارسیا مارکز می گوید، "زندگی آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایت کنیم."

 گیرم که مهره ی مهرت را چال کنم،

به زیر برگهای خزان دیده ام

و نامت را 

چون اسم شبی، 

در صندوق خانه ی قلبم پنهان، 

با تندیس خاطراتت چه کنم، 

که در کالبدم نفس می کشد؟ 

عجین شده ای با من،

پودهایی از جنس تو، 

تارهایی از جنس من. 

گیرم که پودها را برکنم، 

زخمه را بردارم و بر تارها بزنم، 

صدای توست که تکثیر می شود...