آه ای درخت های ریشه در خاک!

منعم نکنید از پرواز؛

من انسانم،

هوای رفتن دارم در زیر پوست اشتیاقم.

آه ای پرنده های مهاجر!

منعم نکنید از خاک؛

از پهلو گرفتن در خنکای ماندن؛

لمحه ای نشستن و غبار از پرواز تکاندن؛

من انسانم،

هوای اقامت دارم،

در بال زخمی پروازم.

آه ای انسانها!

منعم نکنید از رفتن،

گاهی ماندن،

و باز هم رفتن.

من انسانم؛

نه آنسان که شما نقشه اش را،

بر فرش باستانی پیش فرض هایتان بافته اید.

نه آنسان که خود را،

به جبران سرکشی هاتان،

با قانون هایی وحشی، قانع کرده اید.

من انسانم،

آنسان که خود نقشه ی خویش را بر دار زیستنم می بافم.

آنسان که به بهای نابودی -شاید-،

پای از ورطه ی قانون هایتان فرا می گذارم،

قانون هایی که قانعم نمی کنند...