مومنی بی کیشم من

که خدای گم کرده، بر سجاده شک

کلمات را به نخ می کشم

تا همچون اورادی مقدس

تسبیحت گویم. 

پیامبر بی اعجاز من! 

مزامیر توکلمات من اند، 

که از چشم های تو

بر دفترم نازل می شوند. 

شان نزول آیه هایش

خیابان های شهرند،

همین خیابان های تو در تو

که بوی قهوه و باروت می دهند. 

...

فاطیما

با آن سبک متفاوت شال بستنش و نگاه روشن، قد بلند و پوست روشنش و هیجانی که هنگام حرف زدن نشان می داد، توجه رهگذران را به خود جلب می کرد و کلمه ی "خارجی" را از دهانشان می شنیدی. هرچند خودش می گفت:

They call me “kareji”, but I feel they are my people and when I walk in these streets I feel I am in my land.

دو روز سنگین اما شیرین را در کنارش گذراندم. اهل بوسنی است. تز دکترایش درباره فرشهای محرابی ایران است و این، بهانه ای شده تا بخواهد زبان فارسی یاد بگیرد. تا آن طور که خودش می گوید بتواند اشعار عطار و مولانا را هم بهتر درک کند. می گوید زبان فارسی، بر خلاف زبان مادری اش در گویش های روزمره اش هم آهنگین است. وقتی وارد موزه ی فرش شد، دیگر پاهایش روی زمین نبود. چنان محو اسلیمی ها و ختایی هایی بود که پیرامونش می رقصیدند که دیگر هیچ نمی شنید. گاهی زیر لب با لهجه شیرینش تنها بیتی که از فردوسی به یاد داشت، زمزمه می کرد و باز محو می شد و می گفت:

I am lost, Azadeh

عاشق فرهنگ شرق است. می گوید مردم شرق گرمتر و عمیق ترند. از مدل حجاب ایرانیان تعجب می کرد و می گفت زنان ایرانی نه حجاب دارند و نه بی حجابند. پیش از این برایش از اجبارها و قوانین دولت ایران گفته بودم و حالا بهتر آن را درک می کرد. ون های گشت ارشاد را که دید گفت دنیای عجیبی است، یک جای دنیا آدمها می جنگند برای حفظ این (و اشاره کرد به شالش) و یک جای دیگر آدمها می جنگند برای نداشتنش. (در کشورش مسلمانان به خاطر حجابشان تحقیر می شوند) می گفت هیچ وقت هیچ اجباری در داشتن حجاب به دخترهایش تحمیل نمی کند و اتفاقا با دادن حق انتخاب و آزادی به آنها باعث رشدشان می شود. می گفت او تنها یک مادر است و مسئول تامین آرامش و امنیت عاطفی فرزندانش است نه مسئول نوع اعتقادات و پوشش شان. می گفت به نظر می رسد زن های ایرانی مدرن تر از مردها هستند. نوع لباس پوشیدن، رفتار و گفتار مردان ایرانی مال دهه هشتاد است!

خوانش جالب و متفاوتی از اسلام داشت. خوانشی عرفانی و به دور از شریعت ورزی های افراطی. تاکیدش بر ارتباط مستقیم و بی واسطه با منبع بود. یکی از ارکان فرشهای محرابی، درختی در مرکز این فرش هاست که "درخت زندگی" است. تعبیرش از این درخت به مثابه انسانی بود که نه به شرق تمایل دارد و نه به غرب. "جاست سنتر". و می گفت تا زمانی که این ارتباط قطع باشد انسان حس گمشدگی دارد، چون بعدی از وجودش نادیده انگاشته شده.

ساعتها در کافی شاپ خانه هنرمندان نشستن و دمنوش هفت گیاه نوشیدن و از عقایدمان صحبت کردن، یکی از لذت بخش ترین دیالوگهایی بود که داشته ام. صحبت کردن با آدمهایی دیگر از فرهنگ و ملیتی دیگر همیشه برایم هیجان انگیز بوده. گفتگوهایی نه از نوع دیالوگهای روزمره، از عقاید و باورها و از درونیاتی که در نهایت نشان می دهد درد انسان در هر جای این دنیا، درد گمشدگی است و هر کس با زبانی و با شیوه ای در جستجوی پرکردن این خلا است.

وقتی او را به مقصدش رساندم، آخرین توصیه های دوستانه اش این بود:

Keep your connection with the source, and be in your way. Everything is inside you. Just keep the connection, It will show you the path

قرص آرامبخش با طعم انتخابات

هیچ چیز دیگری مگر یک ملاقات فوری با دکتری که به این زودیها وقت نمی دهد نمی توانست امروز مرا تا مرکز شهر بکشاند. هنگام بازگشت از مطب، پیاده روی در مسیر خیابان انقلاب با همراهی یک دوست، توفیقی اجباری بود که نظاره گر بازی انتخاباتی دیگری باشیم. 

 خیابان انقلاب به گمانم بی رونق ترین انتخابات ریاست جمهوری را این روزها شاهد است. هیاهویی ساختگی که نه آبستن امید است و نه هیجان تغییر دارد. عکس های کاندیداها زیر پاها لگدمال می شد و اسمشان توی بلندگوها هوار... جوانهایی با یقه سه سانتی و ریش فابریک و پیراهن روی شلوار را سر هر چارراه یکی گماشته بودند با عکس جلیل توی دستشان و قالیباف هم که عکسش قد دیوار می خندید، به ملت رهگذر شربت سن ایچ تعارف می کرد. رضایی هم که با دست خط خرچنگ قورباغه روی دیوار به همه دهن کجی می کرد. عکس روحانی هم که توی دست جوانان کتانی پوش بود. جوانانی که با دیدنشان حس کردم عمری بر من گذشته است؛ یادآور روزهایی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم، توی ستاد فعال بودیم و عکس این سید خندان را به رخ عابران می کشیدیم به امید تغییر. گل می دادیم به رهگذران و یار دبستانی می خواندیم.

آن همه شور و حال، اینک تبدیل به بغضی فرو خورده شده بود که در خیابان انقلاب مثل مرده ای متحرک راه می رفت و در حاشیه، فقط نظاره گری خاموش بود که از مطب روانپزشکی بر می گشت. دست جوانانی که پوسترهای انتخاباتی به او تعارف می کردند را رد می کرد. او دیگر تکلیفش را با رای دادن یکسره کرده بود و تنها داشت به این فکر می کرد که که آیا بالاخره تسلیم قرص های آرامبخش بشود یا نه...

خرداد

باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.

زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.

با اینا زمستونو سر می کنم

پیاده روها غلغله است. دستفروشها بساط کرده اند و برای آخرین دشت شان در آخرین روز سال فریاد می زنند. اما تنها صدایی که می شنوم صدای فرهاد است که توی گوشم می خواند: "بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ... بوی تند ماهی دودی"...

دختربچه ای گریه می کند و بساط عروسک فروش را نشان مادرش می دهد، زنی با دستهایی پر از کیسه های خرید منتظر تاکسی است. ماهی های رنگی توی تنگ های کوچک شان روی هم سر می خورند. سبزه ها توی ظرفهای سفالین صف کشیده اند کنار مغازه ها... و فرهاد توی گوشم می خواند: "با اینا زمستونو سر می کنم... با اینا خستگی مو در می کنم"....

آمده ام خستگی ام را در کنم. نه قصد خرید دارم و نه حال و حوصله اش را. آمده ام تا بلکه شاید در میان خوشحالی و اشتیاق مردم، شادی از دست رفته ی خود را بازیابم. اما هنوز فاصله ای هست. همین صدایی که توی گوشم می خواند، همین که دستهایم توی جیب هایم است و به جای ویترین ها، آدمها را دید می زنم، همین که حتا دستفروشها نیز می دانند که مشتری دندان گیری نیستم و انرژی صرف نمی کنند، یعنی فاصله ای هست. مثل یک شبح، مثل سایه، پاورچین پاورچین، از میان ازدحام شان عبور می کنم تا مبادا چرت پرهیاهوی شب عیدشان پاره شود.

بچه ها را می بینم که با بادکنهای رنگی و جعبه های خرید در دست، گویی پرواز می کنند. انگار عید سهم کودکان است. انگار کودکان بیش از همه، تقدس نو شدن را خوب می فهمند. آن روزها در دنیای کودکی مان، نوروز، فریضه ای بود که هر بار که می آمد، آنقدر اشتیاق داشتیم که گویی اولین و آخرین نوروزمان است. چند بار به لباس های نو مان سرک می کشیدیم تا لحظه ی تحویل سال... چقدر دل دل می زدیم برای عیدی هایی که قرار است بگیریم....

بی بی و آقا هنوز زنده بودند. سفره ی پارچه ای گلداری پهن بود روی ترنج قالی و آفتاب راه راه از میان کرکره ها می افتاد وسط هفت سین. در که باز می شد، از شوق، حیاط را می دویدیم و خودمان را می انداختیم توی بغل بی بی. و بی بی با آن گیس های هنابسته اش تکیه داده به مخده قربان صدقه مان می رفت و آقا از لای قرآن... "بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب"...

نوروز دیگری از راه رسیده گویا، و من مثل گنگ خواب دیده در میان ازدحام مردمی که خوشبختی را در کیسه های خریدشان به خانه می برند، هاج و واج ایستاده ام و در میان صدای فرهاد، نوروز را هجی می کنم.

یک دوراهی مثل دوراهی های دیگر

آبشناسان را به سمت شرق می رویم، توی هوای گرگ و  میش. می رسیم به یک دوراهی که بالای مسیر سمت راستی، روی تابلوی سبزرنگی نوشته ستاری جنوب. فقط یک دو راهی است مثل دوراهی های دیگر اما حال عجیبی می شوم. سرعتم راکم می کنم و به میم.میم که نشسته کنارم می گویم: "چه قدر اینجا رو دوست دارم ." میم.میم مکثی می کند و می گوید: "منم همینطور... اما چرا؟"

"عصر به خیر تهران"

"عصر به خیر تهران"... گوینده رادیو سعی دارد با صدایی بشاش و سرزنده پیامش را به "آحاد" تهران برساند. گل شش پر روی داشبورد که یک پرش هم شکسته کله تکان می دهد و لبخند می زند...

" بارابارا بام بام بارابارا بام بام.... با ما تماس بگیرید و بگید شما به اخلاقتون چه نمره ای می دید؟.... بارا بارا بام بام...."

 راننده پیچ اشرفی به حکیم را با سرعت عجیبی می پیچد... گل شش پرِ یک پر شکسته، کله اش خم می شود و این بار تندتر تاب می خورد.

"33914141و 33914142 ....شما به اخلاقتون چه نمره ای میدین؟" ...

سرم را می برم توی کتابی که روی زانوهایم باز است... به "سین" فکر می کنم که قول داده بودم بروم ببینمش و بعد از یک ماه هنوز فرصت نکرده ام... حکیم ترافیک است... مثل همیشه.

"- من حقم بیسته... چون به خودم مطمئنم...

- مهم این نیست که خودتون به خودتون چه نمره ای میدین... باید دید دیگران چه نمره ای بهتون می دن..."

آقا کرایه تون چنده؟

راننده با بی حوصلگی دستش را از روی دنده بر می دارد و اشاره می کند به شیشه، درست بالای سر گل، که روی برچسب تعرفهء قیمت، بر تکه کاغذ مچاله ای با خط کج و کوله و درشت نوشته 1300 و تویش را رنگ کرده....

"عصر بخیر تهران... عصر به خیر به شهروندان تهرانی که امروز آخرین روز کاریشونه.... قراره به ما بگید که به اخلاقتون چه نمره ای میدید ... از اخلاق حرفه ای گرفته تا رفتار شخصی. می تونید میانگین هم بگیرید ... "

توی تونل رسالت ماشینها پشت به پشت ایستاده اند. سرم را از توی کتاب بلند می کنم چشمم به پسر جوانی توی آینه بغل می افتد که لبهایش را غنچه می کند و چشمک می زند.

"عصر به خیر به متکدیان...چه از نوع پولدار، چه بی پول... از امروز طرح جمع آوری متکدیان شروع شده هاااا مراقب باشید.

بارا بارا بام بام.... - من به خودم 12 می دم... بالاخره همه یه ایرادی دارن..."

پژویی که صاحبش ابراز لطف کرده بود ویراژ می دهد و می پیچد جلوی تاکسی....

- بر پدرت لعنت... مثل گاو می مونن....

منو بارون... منو دریا... منو آسمون صدا کن...اسممو عاشق عاشق تو دل ترانه جاکن..." این را محمد اصفهانی می خواند و گل شش پر که یک پرش شکسته، کله تکان می دهد و لبخند می زند.

......

پ.ن. شخصیت ها، دیالوگها و رخدادها با وفاداری کامل به واقعیت نقل شده اند...

 

ازاستانبول تا تهران

 

در کوچه پسکوچه های استانبول

صدای ناقوس های کهن ایاصوفیه

 با صدای اذان می آمیزد

وبوی بلوطهای وحشی ست

که روی گاری دستفروش ها

                   می ترکند

       وجام هایی که به سلامتی نوش می شوند.

در کوچه پسکوچه های استانبول

دختران زیبا گیسو به دست باد می سپارند

ودامن پرچینشان

شکوفه های رنگین می پاشند؛

شب در حرارت عشاق می سوزدو

روز در گرمای کار

...

کمی آنسوتر از آبهای مرمر

تهران

تن پر آماسش

غرقه در آبله

سرود احتضار می خواند

ودخترانش

در جامه ای سیاه

چون بیوه گانی مصیبت زده

یاءس می بافند.

در کوچه های تهران

دست هیچ بادی به هیچ گیسویی نمی رسد...