خرداد
باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.
زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.