قاف سقوط

زال ام من

پسر سپید مویی

که پنهان در قاف سقوط،

به جرم پیری زود هنگامش

در آشیانه ی سیمرغ،

آرزوی دوباره زاده شدن دارد.

همان کودکم من

همو که خواب کودکی اش را

موشکی پراند

و در دم بزرگ شد،

پیر شد،

و کودکی اش جاماند،

آنجا که برادرهایش

چون برگهای خزان دیده

یک به یک فرو ریختند.

به من بگویید

مرزهای جغرافیای مرا

در کجای تاریخ پاک کرده اید

که بوی ترکمانچای

هنوز آشفته ام می کند؟

نه دیو خشکسالی آمده بود

و نه لعنت آسمان نصیب زمینم شده بود

ارومیه ام را چه شد

که از درد به خود پیچید،

جمع شد،

و پرندگانش آواره ی سرزمین های دور شدند؟

خلیجم به تازیانه ی تازیان،

نامش را به دروغ اعتراف می کند

و رگ های حیاتم،

کارون و زاینده رود،

چون انگشتان خشکیده ی تشنه ای

به خاک چنگ می زنند.

امضای من،

آن پنج انگشت خونین است

بر دیواره ی باغ فین،

بر پیراهنی خونین،

که "جای پنچ حرف حقیقت بود" (1)

همان پنج حرفی که گذشتگانم،

بر دیواره ی غارهایشان می نگاشتند،

اینک به مُهر خون.

...

و اکنون

آتشکده ای خاموشم،

با خشت هایی فرسوده

که زمانی، موبدان با عشق

بر هم نهاده بودند

تا گفتار و کردار و پندار،

به نیکی آکنده شود،

در زیر آسمانی

که کهن ترینِ اساطیر در آن پژواک می شوند.

آتشکده ای محزون و متروکم من

با نامهایی که جای به جای

بر تن باستانی ام حک کرده اند

و هیچ یک نام من نیست.

نام من چیست؟

به من بگویید!

من سرزمینی ناشناخته ام

که تاریخش سر تکرار دارد.

و "دارد می میرد،

از بس که جان ندارد."(2)

... و من هر شب

کابوس روزی را می بینم

که بیگانگان

با کشتی هایی که می چرخند پیرامونم،

کشفم کنند

تا سرزمینم را از بومیانش خالی کنند...


(1) برگرفته از یکی از اشعار فروغ

(2) دیالوگی از فیلم مادر ساخته ی مرحوم علی حاتمی

دو بیتی

شب زادگان خورشید را باور نکردند

 شب رفت و رنگ روز را در بر نکردند

 در کوچه های تنگ "جنت" ماندگارند

گویی که سیب عشق را نوبر نکردند

نامه ای به رییس جمهور منتخب

آقای روحانی! 

می دانیم و امیدواریم شما نیز بدانید که این مردم پیش از آن که به شما آری بگویند،  به فساد و تباهی که سرزمین را می رفت که فرا بگیرد، نه گفتند.  آنها به حکومت زور و استبداد و فقر نه گفتند. 

آقای روحانی! 

کاش بدانید که در واقع رای اکثریتی مردم به شما،  رای به شخص شما نیست. بلکه رای به تغییر فضای موجود و بازسازی  الگوهای انسانی مدفون شده در ظلم و فقری است که مردم با آن دست به گریبان اند.  مردمی که از جنگیدن خسته اند. 

آقای روحانی! 

دفاع مقدسی که شما نیز از سردمدارانش بودید،  تمام نشده. هنوز ادامه دارد. ولی این بار این دفاع مقدس در میان چاردیواریهای کوچک مردم سرزمینم در جریان است. 

پدری که باید پاسخ نیاز فرزندانش را بدهد و دستش تهی است،  بیش از آنکه جانش خسته ی کار سخت باشد، درواقع،  روحش زخمی است. صدقه ای که به عنوان یارانه میگیرد،  در نمودار تصاعدی تورم، به حق السکوتی می ماند که انگار برای دوختن لب اعتراضش دریافت می کند. او دارد از سقف کوتاه معیشتش دفاع می کند. 

زنی که به او وعده داده شده بود که موی سرش ربطی به مشکلات مملکتی ندارد،  با توهین و بی حرمتی،  چون  قاتلان زنجیره ای با او رفتار می شود.  تنها به این دلیل که پوشش اش در قالب دلخواه حکومتی نمی گنجد و محکوم است تا خود را بپوشاند مبادا مردان هوسران به خطا بیفتند. او دارد از حیثیت و انسانیت فراموش شده اش دفاع میکند. 

زندانی بی پناهی که می گویند به جایی می رسد که گاهی تنها پناهش بازجویش است،  با اعتصاب غذا و لطمه زدن به خود از خویش دفاع می کند. 

و افسردگی،  اعتیاد ، خودکشی، و خود تخریبی، آخرین راه دفاعی است که برای بسیاری از جوانان ناامید سرزمینم باقی مانده. 

همین جوانان در جشن و پایکوبی پیروزی شما، خطاب به شما می خواندند: "هرچی کلیده رو کن.  دنیا رو زیر و رو کن " 

آقای روحانی! 

آیا در دسته کلید شما، کلیدهایی برای باز کردن این درهای بسته وجود دارد؟  آیا کلیدتان آن پدر را از آن سقف کوتاه و آن زن را از بی حرمتی و آن زندانی را از سلول تنگ و تاریک و جوانان را از یاس و ناامیدی خواهد رهاند؟ 

آری دفاع مقدس در چاردیواریهای کوچک مردمان بزرگ سرزمینم ادامه دارد. آیا شما هنوز هم سردار این  دفاع خواهید بود؟ 


مشق مهربانی

رای ندادم اما وقتی  خبر پیروزی اصلاح طلبان را شنیدم، من هم به میان مردم رفتم.  نه به این خاطر که از رای آوردن روحانی خوشحال باشم و یا به خاطر امیدی واهی برای تغییر وضع موجود. فارغ از نتیجه اش که چندان هم به آن خوشبین نیستم، دلم می‌خواست توی شادی مردم سهیم باشم.  مردمی که تا دیروز همدیگر را می‌جویدند حالا با هم مهربان بودند.  لبهایی که طعم خنده را فراموش کرده بودند می خندیدند. پسرها به دخترها متلک نمی گفتند. همان مردهایی که وقتی توی تاکسی می نشینند کنارت،  سعی می کنند بیشترین تماس ممکن را با بدنت حاصل کنند، حالا مراقب بودند تنه ی بغل دستی هم به تو نخورد. هیچ کس دیگر به چادریها چپ چپ نگاه نمی کرد یا با دیدنشان روسری جلو نمی کشید. و چادریها هم به آنها لبخند می زدند و در کنار هم فریاد می کشیدند. راننده های تاکسی هم مهربانتر بودند.  

انگار همین مردمی که سالهاست با آنها قهرم پتانسیل خوب بودن را دارند اما مجالی برای ابراز آن نمی یابند.  واقعیت تلخ این است که به این مردم بها داده نشده. این مردم مثل بچه هایی که به آنها توجه نمی شود،  ناسازگار و بی اخلاق شده اند. آنها هیچ گاه یاد نگرفته اند که منفعت خودشان در گرو منفعت دیگریست. اینکه از یکدیگر جدا نیستند. اعضای یک تن واحدند با منافع مشترک. اما این جور وقتها، تا کمی حس میکنند رایشان دیده شده است یا مثل چهارسال پیش، با شوکی مواجه می شوند که متوجهشان می کند منفعتی جمعی و مشترک را از دست داده اند،  به خود می آیند و همصدا می شوند. 

یعنی می رسد روزی که مردم سرزمینم، بی بهانه، مهربانی مشق هر روزه شان باشد؟... 

 

قرص آرامبخش با طعم انتخابات

هیچ چیز دیگری مگر یک ملاقات فوری با دکتری که به این زودیها وقت نمی دهد نمی توانست امروز مرا تا مرکز شهر بکشاند. هنگام بازگشت از مطب، پیاده روی در مسیر خیابان انقلاب با همراهی یک دوست، توفیقی اجباری بود که نظاره گر بازی انتخاباتی دیگری باشیم. 

 خیابان انقلاب به گمانم بی رونق ترین انتخابات ریاست جمهوری را این روزها شاهد است. هیاهویی ساختگی که نه آبستن امید است و نه هیجان تغییر دارد. عکس های کاندیداها زیر پاها لگدمال می شد و اسمشان توی بلندگوها هوار... جوانهایی با یقه سه سانتی و ریش فابریک و پیراهن روی شلوار را سر هر چارراه یکی گماشته بودند با عکس جلیل توی دستشان و قالیباف هم که عکسش قد دیوار می خندید، به ملت رهگذر شربت سن ایچ تعارف می کرد. رضایی هم که با دست خط خرچنگ قورباغه روی دیوار به همه دهن کجی می کرد. عکس روحانی هم که توی دست جوانان کتانی پوش بود. جوانانی که با دیدنشان حس کردم عمری بر من گذشته است؛ یادآور روزهایی که برای خاتمی تبلیغ می کردیم، توی ستاد فعال بودیم و عکس این سید خندان را به رخ عابران می کشیدیم به امید تغییر. گل می دادیم به رهگذران و یار دبستانی می خواندیم.

آن همه شور و حال، اینک تبدیل به بغضی فرو خورده شده بود که در خیابان انقلاب مثل مرده ای متحرک راه می رفت و در حاشیه، فقط نظاره گری خاموش بود که از مطب روانپزشکی بر می گشت. دست جوانانی که پوسترهای انتخاباتی به او تعارف می کردند را رد می کرد. او دیگر تکلیفش را با رای دادن یکسره کرده بود و تنها داشت به این فکر می کرد که که آیا بالاخره تسلیم قرص های آرامبخش بشود یا نه...

خرداد

باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.

زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.

هاراگیری یک کودک گناهکار با چاشنی شهد شهادت

مثل جغد شده ام. شبها بیدارم به وبگردی، کتاب، نوشتن تا صبح که خوابم ببرد. امشب هم از آن شبهاست. توی ولگردی های وِبانه ام، که اول قصد داشتم قصه دوران کودکی مان، "حسنی و لوبیای سحرامیز" را کالبد شکافی کنم، به این سایت برخوردم. انگار که یک صندوق قدیمی پر از خاطرات فراموش شده پیدا کرده باشم، به وجد آمدم. تمام صداهای کودکی مان توی این صندوقچه پیدا می شود. مثل یک ماشین زمان پرتاب شدم به سال های دور. لحظه ای زمان و مکان را گم کردم و وقتی به خودم آمدم به اعجاز صدا پی بردم. صداها چیزی فراتر از صوت بودند و در استحاله ای سریع، به تصویر تبدیل می شدند. هیپنوتیزم شده بودم و اصوات جادویی، خاطرات فراموش شده را از توی ناخوداگاه کپک زده ام می مکید و بی رحمانه بیرون می کشید و پیش رویم می گذاشت. و دیدم که چگونه آگاهانه -یا شاید هم ناآگاهانه- برخی خاطرات را به عمق درونم فروبرده ام که مبادا چشمم بهشان بیفتد. دیدم که فراموشی عجب موهبت بزرگی است. اما در میان این خاطرات یکی که نمی دانم خنده دار است یا گریه دار نقل می کنم تا ببینید چه به روز کودکی مان آورده اند حضرات...

صدای آژیر خطر را که play کردم، رفتم دهه 60... دوران طلایی! آن روزها که روی همه پنجره های شهرک یک ضربدر چسبی بزرگ زده شده بود. رفتم توی راهروی خانه پدری. چراغها خاموش بود و ظلمات. و صدای قلبم که انگار داشت در دهانم می تپید. و چند بچه قدو نیم قد که توی بغل پدر و مادرشان چپیده بودند و در سکوتی نفسگیر منتظر بودند صدای انفجاری بشنوند، هر چه بلندتر، نزدیکتر و دلهره آورتر. یادم است وقتهایی که نماز نمی خواندم و خودم را غرق در گناه حس می کردم، می رفتم می نشستم پای پنجره و هر چه صدایم می زدند نمی رفتم پیش شان. معلم مان گفته بود آنهایی که شهید می شوند با اولین قطره خونشان همه گناهانشان پاک می شود...



"برای گلشیفته وهمه دختران سرزمینم"

دختر!

آواز بخوان، با صدایی مجنون، صدایی دیوانه.

فصل لای لای گذشته است.

کودکان امروز خواب ندارند.

بلند بخوان دختر!

بگذار که بیدار بمانند.

برقص، بچرخ، عریان شو

نه برای چنگال هیز نگاهها،

نه برای شهوت نرها

برای تقدس تن ات؛

شاید که این جماعت به یاد آرند

که این تن، الاهه زمین است،

چون آناهیتا مقدس،

همچون ونوس، بارور و زیبا.

دختر!

این کوچه ها با تو مهربان نیستند.

هرگز با تو مهربان نبوده اند.

تو اما مهربان بمان؛

مهربان اما سخت.

فروتن اما مغرور.

بلندپرواز باش دختر؛

با پاهایی روی زمین،

نگاهی رو به افق

و پیکری که با این همه زخم تبر

هنوز سرشار است....

زیر خیل سایه ها،گم،می رود

در میان این تلاطم می رود

روح سبز رویش و رنگ امید

بی سرود و بی تکلم می رود

خنده رنگ کفر و دین در دست کین

از لب ایمان تبسم می رود

از کتاب مشق کودک هایمان

شعر باران و ترنم می رود

موسم آزادی وآزادگی

آی مردم! آی مردم! می رود

به کودکی که نمی خواهم زاده شود

می گویند ارواح، پیش از تولد، پدر و مادرشان را، خود انتخاب می کنند.

چی بخونمت عزیزم که به حرفم گوش بدی؟                   

حرفایی که می زنم جدی بگیری بشنوی؟

چی بگم بت که بری همونجا که ازش میای؟                  

 عدنه؟بهشته؟هرجاکه می گن ازش میای؟

فک نکن اینجا از اون جایی که هستی بهتره                 

 اینجا هر جوونه تا قد بکشه جون می کنه

خر نشی سیبی که گفتن نخوری گاز بزنی                 

بذار هیچی ندونی تو اون بهشتت بمونی

بذر سرگردون من!اینجا یه رود نیس به خدا                     

تو زمین دل من جای فرود نیس به خدا

اینجا خشکه زمینش عاشقی قحطه به خدا                    

زندگی بدون عاشقی چه سخته به خدا

اگه خوشگل بشی ساقه هاتو از ته می چینن                  

می ذارن کنج خونه تا دو سه روز نیگات کنن

اگه زشتم بشی کاری به درونت ندارن                            

هر چی هم میوه بدی بازم نیگات نمی کنن

اگه دختر بشی اولین گناهت همینه                               

حکم اولین گناهم تا ابد یه زندونه

توی زندون گیسای خوشگلتو می پوشونن                       

 بین توبا پسرا یه دیوار چین می کشن

که مبادا دلتون بلرزه عاشقی کنین                                

ببوسین همدیگه رو طعم خدا روبچشین

واسه عشقبازی باید یه قول نومه امضا کنین                     

قبل از اون،دس بزنین به هم دیگه یه ملهدین

واسه اون ورد می خونن کل می کشن کف می زنن          

بعد از اون هر چی سرت اومد به روت نمی آرن

قیمتت؟چارتا بهار،چل تا بهار روت می ذارن                       

عوضش بهارای عمرتو از تو می گیرن

اگرم پسر بشی...البته شاید بهتره                                

از میون بدو بدتر خوب می گن بد بهتره

خلاصه هرکی بشی هرچی بشی تواین سراب                 

هرچی بیشتربدوی دور می شی از خیال آب

جون دل!عزیزکم!دنیا عجب جایی شده!                          

انگار از هرچی آدم خوبه یهو خالی شده

دیگه حتا بهارم رخت سیا کرده تنش                               

چارقد سبزشو آخه کشیدن از رو سرش

بچه بودیم شاعری شعر می خوند نفهمیدیم                     

آخه باور نمی کردیم یه روز اینجوری بشیم:

 "دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه                   

تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نميشه

دنيا زندون شده :نه عشق ،نه اميد،نه شور،                     

برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي کنه مرده س و گور"

آخه دیگه دیر بودش،پامون زمین رسیده بود                      

دیگه آدم شده بودیم و سیبه گاز زده بود

اینی که می گم مث گوشواره به گوشت ببند:             

نمی شه لباس دنیا رو به این راحتی کند

وقتی اومدی باید تا آخرش جون بکنی                      

راه برگشتی دیگه نیس که بخوای دور بزنی

لا اقل الان نیا بذار بهار جون بگیره                                  

بذار این ابر سیا یه کمی بارون بگیره

بذار آسمون دوباره پاشو اینجا وا کنه                              

بغض چن ساله شو رو شهر سیا رها کنه

تا بهار دوباره رخت سبزشو به تن کنه                             

پیرهن گل گلی شو زیر پاهات چمن کنه

اگرم نشد بمون همون جا که جات اینجا نیس                   

میون یه گله گرگ جای غزال نوپا نیس

اگه تا بهار نموندم تو رو میسپرم به باد                            

که خودش میبرتت هر جایی که خدا بخواد


آن روز

آن روز در انقلاب آدم ها

دست کتاب ها بسته بود و

دست جلادها باز

در انقلاب آدم ها

سینماها-از بهمن تا سپیده ی صبح-

بسته بود

لبها بسته بود

و چشم ها باز.

گفت کی می رسیم؟

گفتم طاقت بیار

تا آزادی راهی نمانده .


خاک مرده باز پاشیدند
توی شهر

بیهودگی خیال

بیهودگی خیال

آماس دردها

شتک می زند خون مردی

که چشم های بازش را نشانه رفته اند.

عصایی سفید

بر دفتری بی خط راه می جوید.

ردپایش در تیتر روزنامه های صبح

گم خواهد شد.

روح کدام موبد

اجابت دعای کدامین بهاری

        که اینچنین در جانم ریشه می دوانی!

سرود ستایش کدامین آتشگاهی

           که گر می گیری و شعله هایت را تنپوشم می کنی!

کدام فصل گمشده ی اوستایی

       که اینک در دهانم ترانه می خوانی!

در آتش خشم ونفرت اسکندر و مغول می سوزی

     یا عرب و تاتار

            که هنوز رقص شعله هایت

                در نیایشگاههای خاموش

                       پژواک می شود...

روح کدام موبدی

     معبود من

 که از فراسوهای تاریخ

            بر قلبم فرود آمده ای....

تکرار شو

ربانی از سبز

گره می زنم

بر شاخه های کهنسال این دیار

شاید که بخت عشق باز شود...

آزادی

ای  دانه ی ممنوعه!

    آزادی!

تورا در سیاه چاله ی امروز کاشتند،

         وتو

            در تاریخ سبز خواهی شد.

ازاستانبول تا تهران

 

در کوچه پسکوچه های استانبول

صدای ناقوس های کهن ایاصوفیه

 با صدای اذان می آمیزد

وبوی بلوطهای وحشی ست

که روی گاری دستفروش ها

                   می ترکند

       وجام هایی که به سلامتی نوش می شوند.

در کوچه پسکوچه های استانبول

دختران زیبا گیسو به دست باد می سپارند

ودامن پرچینشان

شکوفه های رنگین می پاشند؛

شب در حرارت عشاق می سوزدو

روز در گرمای کار

...

کمی آنسوتر از آبهای مرمر

تهران

تن پر آماسش

غرقه در آبله

سرود احتضار می خواند

ودخترانش

در جامه ای سیاه

چون بیوه گانی مصیبت زده

یاءس می بافند.

در کوچه های تهران

دست هیچ بادی به هیچ گیسویی نمی رسد...

 

 

 

 این خیابان های موازی،

خیابانهای تودرتو،

خطوط تاریخ سرزمین من اند؛

خطوط درهم وپیچیده ی

سرزمین من اند.

       ومن

         وتو،

واژه هایی که

براین خطوط لغزان

              راه می رویم.

*

در گرماگرم این پاییز سرد

روایت درد

بی تابم می کند.

در گرماگرم این پاییز سرد

سبز می شود تمام تنم.

در فصلی که زاینده رود

از نو زاده میشود

وچون خونی تازه در شریان تشنه ی این خاک،

                                                         جاری.

همچون مردمی که

در شریان های شهر

دریا را طلب می کنند.

آری زمین سبز خواهد شد

در گرماگرم این پاییز سرد.

*

در متن تاریخ راه می روم انگار

وعبور می کنند واژه های تاریخ

از من

از ما

از متن این خیابان ها

      که در ترافیک "همت"

          راهی به "آزادی" می جویند.

نگاه های ناباور آینده

می لغزد بر من

بر ما

که چطور...

         چطور.... 

برای تکه ای آسمان

تمام زمین را

تمام شهر را

وکوچه ها را زیر پا گذاشته ایم.

ما خود،روایتیم

خوانده می شویم.

نقش بسته ایم بر مردمک چشم هاشان

آنها که هنوز نیامده اند

ودارند رد ما را

بر سطور کتاب های تاریخ دنبال می کنند،

تا به خود برسند.