این خیابان های موازی،
خیابانهای تودرتو،
خطوط تاریخ سرزمین من اند؛
خطوط درهم وپیچیده ی
سرزمین من اند.
ومن
وتو،
واژه هایی که
براین خطوط لغزان
راه می رویم.
*
در گرماگرم این پاییز سرد
روایت درد
بی تابم می کند.
در گرماگرم این پاییز سرد
سبز می شود تمام تنم.
در فصلی که زاینده رود
از نو زاده میشود
وچون خونی تازه در شریان تشنه ی این خاک،
جاری.
همچون مردمی که
در شریان های شهر
دریا را طلب می کنند.
آری زمین سبز خواهد شد
در گرماگرم این پاییز سرد.
*
در متن تاریخ راه می روم انگار
وعبور می کنند واژه های تاریخ
از من
از ما
از متن این خیابان ها
که در ترافیک "همت"
راهی به "آزادی" می جویند.
نگاه های ناباور آینده
می لغزد بر من
بر ما
که چطور...
چطور....
برای تکه ای آسمان
تمام زمین را
تمام شهر را
وکوچه ها را زیر پا گذاشته ایم.
ما خود،روایتیم
خوانده می شویم.
نقش بسته ایم بر مردمک چشم هاشان
آنها که هنوز نیامده اند
ودارند رد ما را
بر سطور کتاب های تاریخ دنبال می کنند،
تا به خود برسند.