"عصر به خیر تهران"... گوینده رادیو سعی دارد با صدایی بشاش و سرزنده پیامش را به "آحاد" تهران برساند. گل شش پر روی داشبورد که یک پرش هم شکسته کله تکان می دهد و لبخند می زند...

" بارابارا بام بام بارابارا بام بام.... با ما تماس بگیرید و بگید شما به اخلاقتون چه نمره ای می دید؟.... بارا بارا بام بام...."

 راننده پیچ اشرفی به حکیم را با سرعت عجیبی می پیچد... گل شش پرِ یک پر شکسته، کله اش خم می شود و این بار تندتر تاب می خورد.

"33914141و 33914142 ....شما به اخلاقتون چه نمره ای میدین؟" ...

سرم را می برم توی کتابی که روی زانوهایم باز است... به "سین" فکر می کنم که قول داده بودم بروم ببینمش و بعد از یک ماه هنوز فرصت نکرده ام... حکیم ترافیک است... مثل همیشه.

"- من حقم بیسته... چون به خودم مطمئنم...

- مهم این نیست که خودتون به خودتون چه نمره ای میدین... باید دید دیگران چه نمره ای بهتون می دن..."

آقا کرایه تون چنده؟

راننده با بی حوصلگی دستش را از روی دنده بر می دارد و اشاره می کند به شیشه، درست بالای سر گل، که روی برچسب تعرفهء قیمت، بر تکه کاغذ مچاله ای با خط کج و کوله و درشت نوشته 1300 و تویش را رنگ کرده....

"عصر بخیر تهران... عصر به خیر به شهروندان تهرانی که امروز آخرین روز کاریشونه.... قراره به ما بگید که به اخلاقتون چه نمره ای میدید ... از اخلاق حرفه ای گرفته تا رفتار شخصی. می تونید میانگین هم بگیرید ... "

توی تونل رسالت ماشینها پشت به پشت ایستاده اند. سرم را از توی کتاب بلند می کنم چشمم به پسر جوانی توی آینه بغل می افتد که لبهایش را غنچه می کند و چشمک می زند.

"عصر به خیر به متکدیان...چه از نوع پولدار، چه بی پول... از امروز طرح جمع آوری متکدیان شروع شده هاااا مراقب باشید.

بارا بارا بام بام.... - من به خودم 12 می دم... بالاخره همه یه ایرادی دارن..."

پژویی که صاحبش ابراز لطف کرده بود ویراژ می دهد و می پیچد جلوی تاکسی....

- بر پدرت لعنت... مثل گاو می مونن....

منو بارون... منو دریا... منو آسمون صدا کن...اسممو عاشق عاشق تو دل ترانه جاکن..." این را محمد اصفهانی می خواند و گل شش پر که یک پرش شکسته، کله تکان می دهد و لبخند می زند.

......

پ.ن. شخصیت ها، دیالوگها و رخدادها با وفاداری کامل به واقعیت نقل شده اند...