زمان عسرت

هنر کنونی ایران یک هنر دوره فترت است. اما منظور از دوره فترت چیست؟ برای پاسخ دادن به این سوال مثالی شاعرانه به کار می گیریم. قسمتی از تفسیری را که هایدگر درباره ی شعری از هولدرلین می دهد، بخصوص در مورد معنای "زمان عسرت"، باز می گویم. به عقیده ی هایدگر شاعر بین "خدایانی که گریخته اند و خدایی که خواهد آمد" وضعی رابط و واسط دارد. این زمان عسرت است زیرا با دو عدم و یک نفی مضاعف مشخص می شود: دیگر نبودن خدایان گریخته و "هنوز نیامدن" خدایی که خواهد آمد. اساسی ترین جلوه ی این زمان در حرکت نهایی "نیهیلیسم" غربی است که نیچه آن را بصورت "خدا مرده است" تعبیر می کند". غیبیت خدا که بصورت یک نیستی احساس می شود، خود شروع به تجربه ی تازه ای می شود برای بازیافتن خدا در آن سوی خدا، در فراسوی نامهایش و در جلوه های مثالیش. به این جهت است که زمان عسرت، زمان خلاقیت هم هست. بنابراین ما شرقیان که روح "علمی-صنعتی" را نیافریده ایم، مسوول افسون زدایی دنیایی نیستیم که از انسان خدایی آفریده و از خدا یک مخلوق فرعی انسان، در چه موضعی قرار داریم؟ ما در دوره احتضار خدایانیم. حالت بینابین ما در مرحله گریز و رسیدن الوهیت نیست، بلکه مابین احتضار و مرگ نزدیک آن قرار دارد. به عبارت دیگر در یک دوره ی فترت هستیم، در مرحله ی "نه هنوز" از هر دو سو. به این جهت است که شاعر ما نه حافظ است و نه ریلکه، نقاشمان نه بهزاد است نه ماتیس و نه پیکاسو و متفکرمان نه ملاصدرا است، نه نیچه و نه هایدگر. ما متفکران و هنرمندان دوره ی فترت هستیم.

از کتاب بت های ذهنی و خاطره ازلی/داریوش شایگان/امیرکبیر

هزارتو

"جوزف کمبل" در کتاب "قهرمان هزار چهره" از رویای زنی می گوید که در آن، زن از میان خیابان های شلوغ، کثیف و گلی عبور می کند، گنداب ها را طی کرده، به رود کوچکی برخورد می کندکه بسیار تمیز و زیبا بوده. او به خانه ای کوچک می رود و از مردی که آنجا بوده، تقاضای قایقی می کند. اما مرد به او جعبه ای می دهد و می گوید با این جعبه می تواند از رود عبور کند. رویا بین می گوید آنچه در رویایش جالب بوده، این است که با وجود آنکه می توانسته از خیابان های سنگفرش شده ی تمیز راه بپیماید، مسیری گل آلود و سخت را انتخاب کرده است: "به نظر می رسد انگار می دانستم که چیز خوبی در آن جلو وجود دارد که سختی راه را به آن مسیر امن ترجیح داده بودم."

"این رویا بین هنرمند و خواننده ی اپراست و مانند تمام کسانی که از راه های شناخته شده و امن زندگی، کناره گرفته اند و به سوی ندایی خاص و نه چندان رسا، از خوان ها عبور می کنند، مجبور است راه اش را به تنهایی بپیماید، با مشکلاتی ناشناخته دست و پنجه نرم کند و از میان خیابان های کثیف و گلی بگذرد. ولی این ندا، ندایی نیست که به گوش هر کس رسد، برای درک آن باید گوش درون، هم چون گوش بیرون باز شده باشد.

او شب تاریک روح را شناخته است. همان که دانته، آن را "جنگل تاریک در میانه ی سفر زندگی" و "غم چاه های دوزخ" می نامد:

راه شهر حزن از میان من می گذرد

راه حزن جاودان از میان من می گذرد

راه سوی مردمان گمشده از میان من می گذرد.

هر آن کس جرات کند به این ندای اسرارآمیز گوش سپارد و به جست و جویش برآید، خطرهای این گذر هراسناک را که به تنهایی باید از آن عبور کرد، می شناسد. به جای پل یا قایق در این رویا، یک جعبه ی کوچک چوبی مددرسان رویابین برای عبور از آب است. این جعبه تمثیلی از استعداد و موهبت خاص وی می باشد که او را به آن سوی آب های جهان می رساند. تمام کسانی که وظیفه خطیر و مشکل شناخت و اعتلای خویش را به عهده گرفته اند، نیز با کمک همین موهبت به سوی دیگر اقیانوس حیات ره می سپرند.

عموم مردان و زنان راهی را انتخاب می کنند که به نسبت کمتر مخاطره آمیز است و آن حرکت با جریان عادی ناخودآگاه اجتماعی و قومی است. ولی این جویندگان نیز به یاری سمبل های اجتماعی چون مراسم گذار و آیین های مذهبی رحمت بخش که توسط منجیان به انسان های باستان رسیده و طی هزاران سال به ما منتقل شده، راه نجات می یابند. فقط آنان که نه صدای درون می شنوند و نه تعلیمات بیرونی را دریافت می کنند، در وضعیتی بس دشوار و ناامید کننده گرفتار آمده اند و می توان گفت اکثر ما در دنیای امروز، در این هزار توی بیرونی و درونی در قلب خود چنین وضعی داریم. افسوس کجاست آن راهنما، آن باکره ی مهربان، آریادنه، که می تواند طریق ساده ی رودررویی با مینوتور را به ما نشان دهد، شجاعت را در ما برانگیزد و راه یافتن آزادی را پس از رودررویی و کشتن مینوتور در اختیار ما قرار دهد؟

ما در این راه تنها نیستیم، چرا که قهرمانان تمام دوران ها پیش از ما این راه را پیموده اند. هزارتوها کاملا شناخته شده است؛ ما فقط باید مسیر نخی را که قهرمان برجای گذاشته دنبال کنیم. جایی که فکر می کردیم به موجودی کریه برخواهیم خورد، خدایی خواهیم یافت: جایی که فکر می کردیم باید به بیرون سفر کنیم، به مرکز هستی خود می رسیم و جایی که فکر می کردیم تنها هستیم، تمام جهان همراه ما خواهد بود."

قهرمان هزار چهره/ جوزف کمبل/ شادی خسرو پناه/ مشهد/ نشر گل آفتاب/ صفحه31-35 (تلخیص)

دیوانه وار

ما در زندگی، همه، تنگاتنگ هم افتاده ایم. فکر می کنم هنر اصلی، هنر فاصله ها باشد. زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور، یخ می زنیم. باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم. این یادگیری هم مانند بقیه چیزهایی که واقعا یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است. باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم.

]همه چیز را] به این ترتیب یاد گرفتم، با احساس کمبود و رنج. رنج را دوست ندارم. هرگز دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است. ما عمرمان را با نابود کردن کسانی که به آنها نزدیک می شویم، سپری می کنیم و به نوبه خود نابود می شویم. رستگاری در این است که با حفظ هوشیاری، شادمانی و ملایمت مان این نابودی ها را پشت سر بگذاریم، رستگاری در این است که اگرچه نابود، اما زنده باشیم.

از کتاب دیوانه وار/ کریستین بوبن/ترجمه مهوش قویمی/انتشارات آشیان

 

شرم

"شرم یعنی مقاومت در برابر آنچه آرزویش را داریم و شرمنده می شویم که آرزوی چیزی را داریم که در برابرش مقاومت می کنیم."

"شرم وحیا اختراع مردها بوده است. آن هم وقتی که روبروی یک زن قرار می گرفتند، که شرم و حیا توهم مردها بوده است، که رویای شهوی شان بوده است."

میلان کوندرا- جاودانگی