زنی وحشی است در من؛ که می خواهد بدرد همه ی بندها را. می خواهد نماند. برود و برود. یک زن وحشی که هیچ قید و بندی را بر نمی تابد. دلش می خواهد چون بادی سرکش دشت ها را درنوردد. دست روی شاخه های نورس گندم بکشد؛ قله ها را فتح کند. طوفان به پا کند؛ هر لحظه چون ققنوسی بمیرد و دیگربار از خاکستر خود متولد شود. مثل یک زن کولی، سرمست، پابکوبد و با شلیته ی پرچینش بچرخد و برقصد و عطر دامنش را توی جاده ها جا بگذارد. می خواهد با نسیم بهاری روی چمن ها بوزد و قاصدک ها را به دست عاشقان برساند.

زنی وحشی است در من؛ یک زن وحشی لاابالی. زنی که به دنبال عصیان است؛ که دل می برد و می رود؛ که آتشی سوزان دارد در دل که هم خود را می سوزاند و هم دیگری را. زنی که نه از قضاوتها می هراسد و نه از نگاههایی که ملامتش می کنند. نه از رفتن و از دست دادن هراس دارد و نه تاب ماندن دارد. زنی که می خواهد همه ی محدودیتها را به نیشخند بگیرد؛ سکوت تاریخی اش را بشکند و بی آنکه صدایش بلرزد، آواز بخواند و بی آنکه پایش بلغزد، برقصد.

یک زن آرام است در من. زنی که در جستجوی آرامش است. خانه ای می خواهد امن، با اجاقی همیشه روشن. زنی که آرامش می بخشد و آرامش می جوید. زنی که مثل آب جاری است و زاینده. که آغوشش امن است و همیشگی. که دل می بندد و می ماند. زنی که دستش بوی نان تازه می دهد. زلال است و ساده؛ مثل آب. زنی آرام که درونش معبدی مقدس برپاست و در آن خدایان ازلی را پرستش می کند. که صدای زمزمه ی آوازش همیشه در فضای خانه اش می پیچد. زنی که مراعات می کند، ایثار می کند، آسایش اش را فدای آسایش دیگران می کند و ذره ذره ی خود را می بخشد و این گونه است که معنا می گیرد.

طوفانی است در من. هیاهویی است در من...