خرداد

باد اردی بهشت ماه، سلانه سلانه روی پیاده رو سر می خورد. دستش را روی میوه های پیشخوان میوه فروش می کشد و به من که می رسد، دستش بوی طالبی می دهد. طول خیابان بهار را گرفته ام و می روم. هوا، هوای دونفره است. من با "تنهایی" دست در دست هم راه می رویم. بی مقصد. با یک مانتوی چارخانه ی سبک به تن و کتانی سفید به پا. این راه رفتن سهم کوچکی از تنهایی ام است که هیچ گاه نمی شود با کسی قسمتش کرد. " تنهایی" عادت عجیبی به سکوت دارد. او هست. همیشه هست. حتا اگر هیچ کس نباشد. "تنهایی" هیچ وقت مقصدی ندارد. عاشق رفتن است. پا به پایم می آید. گاهی زیر گوشم شعر می خواند و گاهی آدمها را نگاه می کند. با "تنهایی" که راه می روم، نبض تند زندگی را بیشتر حس می کنم. او همه چیز را می بیند. مردی که خسته از کار با شانه های فرو افتاده راه می رود، دختران زیبارویی که می خرامند و مردانی که برای دیدنشان سر برمی گردانند، کودکانی که هم نوا با گنجشکان روی درخت هیاهو می کنند، همه را نشانم می دهد تا بدانم که زندگی جاریست.

زندگی در آستانه ی خردادی دیگر جاریست. خردادی که گویا دیگر بویی از حادثه ای نمی دهد. به چراغ قرمز که می رسیم "تنهایی" دستم را می کشد تا بایستم پشت خطوط سفید. تنها عابران ایستاده پشت چراغ، ماییم. پسر جوانی کیف چرمی به دست، خط های سفید را می دود تا آنسوی چارراه. زنی دست کودکش را در دستش گرفته و آن یکی دستش را دراز می کند به طرف ماشینها و همین طور که توی هوا تکان می دهد از چارراه می گذرد. باد، برگهای کف خیابان را جارو می کند. چراغ سبز می شود و من و "تنهایی" از خطوط سفید عبور می کنیم.

زنی با لباس خواب در هواپیما

مدتی را برای تمدد اعصاب عزم سفر می کنی به قصد یکی از کشورهای آسیای شرقی. از این مرز پرگهر که مهرش از چپ و راست شامل حالت می شود رخت می بندی اما نمی دانی چرا موقع برگشت پای بازگشتت می لرزد و دلت می خواهد صاعقه ای تمام پروازهای دنیا را کنسل کند. اما چنین نمی شود و به خودت که می آیی می بینی بارها را تحویل داده ای و یکی دو ساعتی را باید برای بازگشت به مام میهن سر از پا نشناخته منتظر بمانی. در حال آماده کردن خودت برای مواجهه با مرز پرگهرت هستی و در عوالم خودت غرقی که زنی سیاه چرده و چارقد به سر از مقابلت عبور می کند. قلبت هری می ریزد و بوی وطن مشامت را پر میکند. هوایی می شوی و ناگهان یادت می افتد که ای دل غافل... پوشش مقدس اسلامی ات را، عفتت را، ناموست را، در چمدانی که تحویل بار داده ای جا گذاشته ای. و این اولین مواجهه ات با مام وطن است که این مام عزیز را تبدیل به قول بی شاخ و دمی می کند که عنقریب است که چوبی در آستینت کند.

القصه... با هم سفرانت سراسیمه سرسرای فرودگاه را که از دو طرف زرق و برق تابلوهای "فری شاپ" اش احاطه ات کرده اند، می چرخی تا بلکه شالی، یا لباسی درخور و مناسب با شئونات اسلامی پیداکنی ولی مگر در این اجنبی بازار چنین چیزی یافت می شود! چشمت به گروهی می افتد با لباسهای فرم هم شکل و سرشار از شئونات اسلامی و آرم ماهان. قلبت به تپش می افتد و از آنها راه حل می خواهی اما جواب مناسبی نمی شنوی. تنها گزینه ای که در رگال یکی از این بوتیک ها پیدا می کنی لباس خواب سفید بلندی است، با آستینهای بلند گشاد و توردوزی بسیار شیک و مجلسی و شکوفه های صورتی. دست و دلت می لرزد، وقتی قیمتش را می بینی اما چاره دیگری نداری و 200هزار تومن ناقابل بابت خنگ بازی ات و قوانین انسانی این مرز پرگهر پرداخت می کنی.

وقتی با آن لباس خواب دلفریب پایت را توی هواپیما می گذاری و واکنش همان فرم پوش های ماهانی را می بینی و خنده هایشان را، ترجیح می دهی فکر کنی که چارلیز ترون هستی و پایت را روی فرش قرمز گذاشته ای و همه مسحور زیبایی پیراهنت هستند تا اینکه فکر کنی که مثل ابله ها توی یک بالماسکه ی مضحک شرکت کرده ای.

و چه می توان گفت از آن لحظه ی باشکوهی که توی لباس خواب گوشه ی صندلی هواپیما مچاله شده ای و چراغ های کابین روشن می شود و نبض تپنده ی مام میهن را زیر پایت احساس می کنی و درحالی که صدای بستن کمربندها به گوش می رسد ناگهان صدای محمد نوری در فضا می پیچد که می خواند: " ای ایران ایران... دور از دامان پاکت دست دگران... ای مهر رخشان ... ای شیرین ترین رویای من به جهان..." تو اشک در چشمانت حلقه می زند وقتی به یاد بی عفتی های این اجنبیان لامذهب که تازه از درخت پایین آمده اند می افتی که چقدر الکی به آدم احساس آزادی می دهند و چقدر الکی آنجا به تو خوش می گذرد و تصمیم می گیری بیش از پیش قدر این خاک را بدانی و خداوند منان را شاکر باشی که در دل این گربه ی بی شاخ و دم متولد شده ای...