مومنی بی کیشم من

که خدای گم کرده، بر سجاده شک

کلمات را به نخ می کشم

تا همچون اورادی مقدس

تسبیحت گویم. 

پیامبر بی اعجاز من! 

مزامیر توکلمات من اند، 

که از چشم های تو

بر دفترم نازل می شوند. 

شان نزول آیه هایش

خیابان های شهرند،

همین خیابان های تو در تو

که بوی قهوه و باروت می دهند. 

...

قاف سقوط

زال ام من

پسر سپید مویی

که پنهان در قاف سقوط،

به جرم پیری زود هنگامش

در آشیانه ی سیمرغ،

آرزوی دوباره زاده شدن دارد.

همان کودکم من

همو که خواب کودکی اش را

موشکی پراند

و در دم بزرگ شد،

پیر شد،

و کودکی اش جاماند،

آنجا که برادرهایش

چون برگهای خزان دیده

یک به یک فرو ریختند.

به من بگویید

مرزهای جغرافیای مرا

در کجای تاریخ پاک کرده اید

که بوی ترکمانچای

هنوز آشفته ام می کند؟

نه دیو خشکسالی آمده بود

و نه لعنت آسمان نصیب زمینم شده بود

ارومیه ام را چه شد

که از درد به خود پیچید،

جمع شد،

و پرندگانش آواره ی سرزمین های دور شدند؟

خلیجم به تازیانه ی تازیان،

نامش را به دروغ اعتراف می کند

و رگ های حیاتم،

کارون و زاینده رود،

چون انگشتان خشکیده ی تشنه ای

به خاک چنگ می زنند.

امضای من،

آن پنج انگشت خونین است

بر دیواره ی باغ فین،

بر پیراهنی خونین،

که "جای پنچ حرف حقیقت بود" (1)

همان پنج حرفی که گذشتگانم،

بر دیواره ی غارهایشان می نگاشتند،

اینک به مُهر خون.

...

و اکنون

آتشکده ای خاموشم،

با خشت هایی فرسوده

که زمانی، موبدان با عشق

بر هم نهاده بودند

تا گفتار و کردار و پندار،

به نیکی آکنده شود،

در زیر آسمانی

که کهن ترینِ اساطیر در آن پژواک می شوند.

آتشکده ای محزون و متروکم من

با نامهایی که جای به جای

بر تن باستانی ام حک کرده اند

و هیچ یک نام من نیست.

نام من چیست؟

به من بگویید!

من سرزمینی ناشناخته ام

که تاریخش سر تکرار دارد.

و "دارد می میرد،

از بس که جان ندارد."(2)

... و من هر شب

کابوس روزی را می بینم

که بیگانگان

با کشتی هایی که می چرخند پیرامونم،

کشفم کنند

تا سرزمینم را از بومیانش خالی کنند...


(1) برگرفته از یکی از اشعار فروغ

(2) دیالوگی از فیلم مادر ساخته ی مرحوم علی حاتمی

انسان

آه ای درخت های ریشه در خاک!

منعم نکنید از پرواز؛

من انسانم،

هوای رفتن دارم در زیر پوست اشتیاقم.

آه ای پرنده های مهاجر!

منعم نکنید از خاک؛

از پهلو گرفتن در خنکای ماندن؛

لمحه ای نشستن و غبار از پرواز تکاندن؛

من انسانم،

هوای اقامت دارم،

در بال زخمی پروازم.

آه ای انسانها!

منعم نکنید از رفتن،

گاهی ماندن،

و باز هم رفتن.

من انسانم؛

نه آنسان که شما نقشه اش را،

بر فرش باستانی پیش فرض هایتان بافته اید.

نه آنسان که خود را،

به جبران سرکشی هاتان،

با قانون هایی وحشی، قانع کرده اید.

من انسانم،

آنسان که خود نقشه ی خویش را بر دار زیستنم می بافم.

آنسان که به بهای نابودی -شاید-،

پای از ورطه ی قانون هایتان فرا می گذارم،

قانون هایی که قانعم نمی کنند...

 گیرم که مهره ی مهرت را چال کنم،

به زیر برگهای خزان دیده ام

و نامت را 

چون اسم شبی، 

در صندوق خانه ی قلبم پنهان، 

با تندیس خاطراتت چه کنم، 

که در کالبدم نفس می کشد؟ 

عجین شده ای با من،

پودهایی از جنس تو، 

تارهایی از جنس من. 

گیرم که پودها را برکنم، 

زخمه را بردارم و بر تارها بزنم، 

صدای توست که تکثیر می شود... 

دو بیتی

شب زادگان خورشید را باور نکردند

 شب رفت و رنگ روز را در بر نکردند

 در کوچه های تنگ "جنت" ماندگارند

گویی که سیب عشق را نوبر نکردند

کوچ یاران

آرام بگذر از من ای محبوب،  آرام 

این فصل، فصل کوچ یاران است انگار

چشمان خیسم را نبین، در این حوالی،

گرد  و غبار باد و طوفان است انگار


همچون درختم؛ غرق زخم یادگاری

با پیچکی وحشی که دورم تاب خورده است.

جای تمام بوسه ها و خاطراتت،

بر بند بند شاخه ها و پیکرم هست. 


محبوب من! پیوندمان چون پیله ای بود، 

در بستری سرشارِ از آغوش و نجوا

پرواز، شاید فصل آغاز من و توست

هر یک به سوی راه خود، این بار، تنها


محبوب من! ای ساقی شبهای مستی!

این آخرین پیک مرا سنگین ترش کن

بگذار تا فردای پایان خواب باشم

سنگین ترش، سنگین ترش، سنگین ترش کن

مرا در سایه ها مگذار

من از این شب هراسانم.

من از این سایه های منجمد بر سنگفرش شهر، ترسانم.

مرا در سایه ها مگذار،

مگذر ای سراسر من!

که خورشیدی تو در این شهر بی روزن،

که از هر سوی راه نور را بسته،

سایه ی دشمن.

من از این شب،

که جامش اشک خوبان است و

جانش از نفس های جوانان

بر فراز دار پروار است،

ترسانم.

مرا در سایه ها مگذار

ای خورشید تابانم!

که تنها روزنی که سوی تو دارم،

سرودی گنگ، از آن سوی دیوار است،

که گاهی یک نسیم مست و بازیگوش می خواند؛

و گاهی قمری غمگین و محزونی

که بر دیوار کز کرده است.

مرا تنها به خود مگذار.

ای تو!

ای ندانم که!

که روزی چون خدایی بر فراز آسمان بودیّ و اکنون،

هیچ.

ای تو!

تو، نزول یک خدایی در ضمیری گنگ،

تنها یک مخاطب در طلوع شعرهایم هستی و آنگه،

ضمیری غایب و خاموش

در فقدان ایمانم.

و شاید خلسه ای خوش همچنان یک وهم،

در مستی و بی خویشی

چونان طعم فراموشی

در این زندان بی روزن

برای یک دم آسودن.

چون قورباغه ای در ته چاه

همچون قورباغه ای در ته چاه،

آسمان را قدر دهانه ی چاه می بیند،

روحم

آن گوشه ی دنج.

بالاخره روزی از ته چاه بیرون خواهد جهید؛

و خواهد دید،

که نه دنیا انقدر تنگ است؛

و نه آسمان انقدر حقیر.

 اقتباسی آزاد از اندیشه ی دائو (آیین کهن چینی)



این جورها هم نیست،

که همیشه باشم،

که همیشه باشی.

دنیا هیچ گاه

اینقدرها هم مهربان نبوده است.

روح جنگل

هوای مه آلود خزرناک
می بارد،
بر شیروانی ها و دلتنگی ها؛
و روح جنگلی رو به خزان،
 از برگ درختی به یادگار
-همچون توتمی-
لای کتابم مسخ می شود.
کلمه می شود؛
تا ببارد بر صفحات سفید.


تا بهار چشمانت

چند پاییز مانده

تا بهار چشمانت؟

چند غروب تا طلوع دستانت؟

ساعت دلتنگی هایم را کوک می کنم

روی فصل باریدن

چند وزش مانده

تا سرود بارانت؟


پ.ن. پیشاپیش پاییزتان مبارک

راهها همه منتهی به خویشتن اند

تمام می شوم آخر میان این کلمات، 

که در دهان من این اینک ترانه می خوانند.

که چون حباب، رها، در سماع و در رقص اند؛

ولی به محض فتادن به دام، می ترکند.

تمام می شوم آخر میان این تردید،

میان این همه شکّ و چند راهی ها.

کدام راه مرا میبرد تا تو،

مگر دمی بگریزم از این سیاهی ها!

بگو کجای زمان ایستاده ای آخر!

که نبض سرد زمین از شماره افتاده است.

کجاست منجی انسان بگو حضورش را،

کدام چاه، کدام جاده بلعیده است؟

سکوت نیروانایی، لوگوس، کلام مسیح،

سلام سبز محمد، سرود گاتاها.

تمام این همه هستی که تا بیابندت.

درون این همه مستور و همچنان یکتا.

بهای بودن من در جهان تو رنج است؛

که رنج، زاده ی میل است: آنچه بودا گفت.

واشتهای میل را روزه ای باید،

چنان مسیح که دست از غبار دنیا شست.

مرا به من برسان ای شهود جوشانم!

کدام من، کدام تو، کدام واژه تویی؟

ضمیرها همه اعتباری و خامند.

و این تویی که درونم ترانه می خوانی.

کدام منجی انسان کدام راه نجات!

که راهها همه منتهی به خویشتن اند.

سلام سبز محمد،صلیب رنج مسیح،

درون جان من اند و درون پیرهن اند.

تو می روی که به ماندن مرا بپیوندی؛

که تو مسیر من و من ردپای توام.

تو می سرایی و من در میان دستانت،

چونان قلم به سماع نوای نای توام.

نوشت باد

می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.

مگر آن دل که سپردیش، فراموشت باد.

بال پرواز و جنون، همچو ردایی بر دوش،

جان مست تو بیاراید و بر دوشت باد.

دل که برخاست زجا، بازنگردد، ای کاش،

آنکه دل در گرو اوست، در آغوشت باد.

لای لای سخنش همچو سروشی که دهد،

خبر از ناب ترین میکده، در گوشت باد.

شعله ی آتش عصیان و جنون و مستی،

نور آتشکده ی ساکت و خاموشت باد.

می بزن. رقص کنان جامه بدر. نوشت باد.

جان فدای تن تبدار و سراسیمه و مدهوشت باد.

بگویم یا نه؟

درد سختی ست  دراین سینه، بگویم یا نه؟

با توام! هست حواس تو به سویم یا نه؟

نه به دنبال جوابم، نه به دنبال امید

گوش کن. حرف نزن هیچ. بگویم یا نه؟

شوره زاری ست عبث، حاصل روییدن، هیچ

تو بگو در دل این خاک برویم یا نه؟

گم شدم هرچه به دنبال خودم گردیدم

دست ازین خواسته ی خویش بشویم یا نه؟

گفته بودند که چون راه روی، راه بری

ما که رفتیم و نشد؛ باز بجویم یا نه؟

ماندنم عین عذابست و رهم بس تاریک

بسته پایم؛ چه کنم؟ راه بپویم یا نه؟

مستی انگار فقط چاره درد است اما

هست دُردی ز شرابی به سبویم یا نه؟

اعتراف

از آب بگو

از آن پیشتر که خورشید برآید و

خواب شبنم ها بپرد.

از ماه بگو

پیش از آنکه دو چشمش،

آن دو حفره کبود،

از نور آفتاب خیره شود.

از شب بگو پیشتر از آن

که روز، وقیحانه

عریانی اش را به حراج بگذارد.

از غم بگو، از شعر،

که دانه های منجمد اشک است بر سپیدی کاغذ.

از خواب بگو

که رویای بیداری است؛

آنجا که بیداری دالان دوزخ است.

از راز بگو،

از تب تندی که هیچ پاشویه ای تسکینش نمی دهد،

پیش از آنکه فاش شود.

از شراب بگو

تا گرم شود سردی تنم،

روحم،

تا شاید در مستی، راست بگویم ؛

که چقدر

...چقدر.....

...نه... نمی شود

....نمی شود گفت

...از هیچ بگو

....هیچ مگو

هنوز هم از عشق می گویم.

در تیررس نگهبانان نگون بخت،

که از سایه ی واژه ها نیز هراس دارند؛

از عشق می گویم.

درخلاء سرد بیم و امید،

در ابهام استعاره ها،

و ایهام  واژه هایی که تقیه می کنند،

تا از تو نگویند؛

باز هم از عشق می گویم.

با تمام زخم های عشق،

هنوز هم از عشق می گویم.



آدم و حوا

خدا خواب دید و من از خوابش هبوط کردم؛

بر زمینی که در آن "آدم" را می جستم -نیمه ی دیگرم را-

خدا از خواب پرید و من –حوای گناهکار روزگار- هنوز در جستجوی آدم سیب تعارف می کنم.

آقا شما .... شما این سیب را گاز می زنید؟

از هلال تا بدر


بار می گیرم از تو.

چون زمینی بالغ، که از بارش سیل آسایی.

چون شقایقی در دشت، که از نسیم بهاری.

چون ماهی در شب، که از خورشید ناپیدایی.

ماهم من، آویخته بر سقف شب

در عطش نور.

خورشیدی تو در فراسوی شب

تشنه بخشیدن.

چارده شب، چهار دست فصل است،

که می پوشانیم؛

ذره به ذره.

از هلال تابدر.

خورشید من!

بتاب بر من

تا کامل شوم.

تا شبیه تو شوم.

خلقت

پشیمان نیستی از خلقتش،

انسانی که در زمین فساد می کند؟

هنوز هم مشتاقی به او،

آنچنان که اگربداند،

در دم جان دهد؛

انسانی که دروغ می گوید؟

پشیمان نیستی از خلقتش

انسانی که مقابلت می ایستد

و وقیحانه می پرسد:

"پشیمان نیستی از خلقتم؟"

زیر خیل سایه ها،گم،می رود

در میان این تلاطم می رود

روح سبز رویش و رنگ امید

بی سرود و بی تکلم می رود

خنده رنگ کفر و دین در دست کین

از لب ایمان تبسم می رود

از کتاب مشق کودک هایمان

شعر باران و ترنم می رود

موسم آزادی وآزادگی

آی مردم! آی مردم! می رود

سیب

سیب را چیده بودم

و بوییده بودم

ودر دست هام چرخانده بودم

وتو در برق افتاده بر سیب چنان خیره بودی

که داستان هبوط از یادت رفته بود.

سیب می چرخید و زمین نیز...

تا مرا و تورا

در سرزمینی دیگر بازآفریند.

بوسه

دهانم را بر دهانت می گذارم

تا کلمات عشق را بنوشم

و در شعری سپید بسرایم.

به کودکی که نمی خواهم زاده شود

می گویند ارواح، پیش از تولد، پدر و مادرشان را، خود انتخاب می کنند.

چی بخونمت عزیزم که به حرفم گوش بدی؟                   

حرفایی که می زنم جدی بگیری بشنوی؟

چی بگم بت که بری همونجا که ازش میای؟                  

 عدنه؟بهشته؟هرجاکه می گن ازش میای؟

فک نکن اینجا از اون جایی که هستی بهتره                 

 اینجا هر جوونه تا قد بکشه جون می کنه

خر نشی سیبی که گفتن نخوری گاز بزنی                 

بذار هیچی ندونی تو اون بهشتت بمونی

بذر سرگردون من!اینجا یه رود نیس به خدا                     

تو زمین دل من جای فرود نیس به خدا

اینجا خشکه زمینش عاشقی قحطه به خدا                    

زندگی بدون عاشقی چه سخته به خدا

اگه خوشگل بشی ساقه هاتو از ته می چینن                  

می ذارن کنج خونه تا دو سه روز نیگات کنن

اگه زشتم بشی کاری به درونت ندارن                            

هر چی هم میوه بدی بازم نیگات نمی کنن

اگه دختر بشی اولین گناهت همینه                               

حکم اولین گناهم تا ابد یه زندونه

توی زندون گیسای خوشگلتو می پوشونن                       

 بین توبا پسرا یه دیوار چین می کشن

که مبادا دلتون بلرزه عاشقی کنین                                

ببوسین همدیگه رو طعم خدا روبچشین

واسه عشقبازی باید یه قول نومه امضا کنین                     

قبل از اون،دس بزنین به هم دیگه یه ملهدین

واسه اون ورد می خونن کل می کشن کف می زنن          

بعد از اون هر چی سرت اومد به روت نمی آرن

قیمتت؟چارتا بهار،چل تا بهار روت می ذارن                       

عوضش بهارای عمرتو از تو می گیرن

اگرم پسر بشی...البته شاید بهتره                                

از میون بدو بدتر خوب می گن بد بهتره

خلاصه هرکی بشی هرچی بشی تواین سراب                 

هرچی بیشتربدوی دور می شی از خیال آب

جون دل!عزیزکم!دنیا عجب جایی شده!                          

انگار از هرچی آدم خوبه یهو خالی شده

دیگه حتا بهارم رخت سیا کرده تنش                               

چارقد سبزشو آخه کشیدن از رو سرش

بچه بودیم شاعری شعر می خوند نفهمیدیم                     

آخه باور نمی کردیم یه روز اینجوری بشیم:

 "دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه                   

تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نميشه

دنيا زندون شده :نه عشق ،نه اميد،نه شور،                     

برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي کنه مرده س و گور"

آخه دیگه دیر بودش،پامون زمین رسیده بود                      

دیگه آدم شده بودیم و سیبه گاز زده بود

اینی که می گم مث گوشواره به گوشت ببند:             

نمی شه لباس دنیا رو به این راحتی کند

وقتی اومدی باید تا آخرش جون بکنی                      

راه برگشتی دیگه نیس که بخوای دور بزنی

لا اقل الان نیا بذار بهار جون بگیره                                  

بذار این ابر سیا یه کمی بارون بگیره

بذار آسمون دوباره پاشو اینجا وا کنه                              

بغض چن ساله شو رو شهر سیا رها کنه

تا بهار دوباره رخت سبزشو به تن کنه                             

پیرهن گل گلی شو زیر پاهات چمن کنه

اگرم نشد بمون همون جا که جات اینجا نیس                   

میون یه گله گرگ جای غزال نوپا نیس

اگه تا بهار نموندم تو رو میسپرم به باد                            

که خودش میبرتت هر جایی که خدا بخواد


نیایش

مثل پیله می تند به پیکرم

مثل یک شراب چند ساله نوش می کند مرا

                   ومست می شود.

مثل هق هقی پس از گریستن

                      خموش می کند مرا.

گاه مثل غده ای وخیم

عود میکند،

بزرگ می شود...


ادامه نوشته

دانه ی نفرینی

در معبر کدام نسیم خواهی رویید؟

در دامن کدام بهار؟

در من بدم ای روح سبز رویش

در من فرود آ ای جوانه ی گندم!

اینجا بهشت نیست که از چیده شدن منعت کنند

اینجا دهان های گرسنه فریادت می زنند.

آی عشق!

ای دانه ی نفرینی بهشت!

ای اجابت دعای زمین!

در بطنم قرار گیر

خواهمت رویاند.

پلی تا ابدیت

دست هایم را به تو می سپارم

تا پلی سازم میان خود و ابدیت،

ابدیتی که در قلب تو جاری ست.

و چشم هایم را

-که امتداد شب است-

می دوزم بر دهانت

که معنای روز را هجا می کنند.

تا روز را

چون ماه-نقطه ای بر تاریکی-

در شب مردمکانم جای دهم.


تنها نگاه کن

واژه ها را فراموش کن

به طناب اکنون بیاویز

سکوت را فراخوان

بی اندیشه ای ،

بی هیچ تلاشی برای سرودن

برای گفتن

آزاد و بی تکلف

نگاهم کن

تنها نگاه کن..

مادر

به نان قسم می خورند

و به آسمان بالای سر

چرا که لقمه ای نان همیشه هست

در میان سفره ی گرسنگی ات

وآسمان سقفی بزرگ

بر بی سقفی ات

من به تو قسم می خورم

مادر!

بیهودگی خیال

بیهودگی خیال

آماس دردها

شتک می زند خون مردی

که چشم های بازش را نشانه رفته اند.

عصایی سفید

بر دفتری بی خط راه می جوید.

ردپایش در تیتر روزنامه های صبح

گم خواهد شد.

ناجی

ای ناجی دلهای خسته!خنجرت کو؟

پرواز را کشتند پس بال و پرت کو؟

سودای آزادی به گور قصه ها رفت

پیغام صلح و وعده ی سوداگرت کو؟

گفتم که ایمان آورم شاید بیاید

اما تو ای ایمان سرکش باورت کو؟