اعتراف
از آب بگو
از آن پیشتر که خورشید برآید و
خواب شبنم ها بپرد.
از ماه بگو
پیش از آنکه دو چشمش،
آن دو حفره کبود،
از نور آفتاب خیره شود.
از شب بگو پیشتر از آن
که روز، وقیحانه
عریانی اش را به حراج بگذارد.
از غم بگو، از شعر،
که دانه های منجمد اشک است بر سپیدی کاغذ.
از خواب بگو
که رویای بیداری است؛
آنجا که بیداری دالان دوزخ است.
از راز بگو،
از تب تندی که هیچ پاشویه ای تسکینش نمی دهد،
پیش از آنکه فاش شود.
از شراب بگو
تا گرم شود سردی تنم،
روحم،
تا شاید در مستی، راست بگویم ؛
که چقدر
...چقدر.....
...نه... نمی شود
....نمی شود گفت
...از هیچ بگو
....هیچ مگو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت 2:19 توسط آزاده.میم
|