غزل

گم می شوم در تو، مرا پیدا کن ای دوست

دستان سرد عاشقم را "ها" کن ای دوست

"من" در میان این همه "تن" جان سپرده است

از شر این "تن" ها مرا تنها کن ای دوست

شعری بخوان، چیزی بگو تا جان بگیرد،

این طبع خاموش غزل، لب وا کن ای دوست

از این هجوم سرد غربت می هراسم

آغوش خود ماوای این شب­ها کن ای دوست

گفتم که رودی سرکشم، گم کرده راهم

گفتی که جاری باش و دل دریا کن ای دوست

 

مرگ

آن سه، در پاییز راه می رفتند

و از مرگ می گفتند

برگ ها، لابلای کلماتی که از دهانشان  می ریخت، می پیچید

و به زمین می ریخت.