آن روزها رفتند.

کار پایان نامه بهانه ای شده تا به جای اینکه لم بدهم روی مبل و با لپ تاپ سیر آفاق و انفس کنم، به فکر جای جدیدی برای نوشتن و خواندن باشم. در خانه ی پدری، همیشه میز تحریر لب پنجره، از آن من بود. ساعتها می نشستم پشت میزم، و زیر بادی که از لای پنجره ی باز می خورد به صورتم، کتاب می خواندم. محض تنوع، گاهی قلم و دواتم را بساط می کردم و سیاه مشقی می نوشتم و باز برمی گشتم به کتاب ها و نوشتن هایم. گاهی زل می زدم به بازی و رقص نورها و باد، روی برگ های درختان روبرو و گاهی به آن همه پنجره روبرویم با پرده های رنگ و وارنگ نگاه می کردم و برای هر سری که از هر پنجره ای بیرون می آمد، داستان ها می نوشتم. شب ها هم رادیو پیام زیر گوشم نغمه می خواند و من رویا می بافتم.  آن روزها حس و حال نوشتن لحظه ای رهایم نمی کرد. توی اتوبوس، روی نیمکت دانشگاه، توی سفر... همه جا انگار که یک فرشته ی کوچک بالدار نشسته بود روی شانه ام. او می گفت و من می نوشتم.

 "دوراس" می خواندم، عاشقانه می نوشتم. "سوزان سونتاگ" می خواندم، درباره عکاسی می نوشتم. شعر می خواندم، غزل می نوشتم. حاصل آن سالها یک کارتن پر از دست نوشته است که توی انبار خاک می خورد و نمی دانم کجای دلم بگذارمشان و اصلن به چه کاری می آید. سررسیدهایی پر از گلبرگ های رنگ و رو رفته، عکس ها و نگاتیوهای سیاه و سفید با حاشیه ی زردشده ای که توی لابراتوار دانشگاه ظهور می شدند، نامه های عاشقانه و بوی نایی از سالهای دور که گذشته ای پر از خاطرات تلخ و شیرین را به رخم می کشند. نمی دانم آن جنون نوشتن بی وقفه نوشتن را کجای این راه آمده ام جاگذاشته ام. نمی دانم چه کرده ام که آن فرشته ی کوچک بالدار رهایم کرده و دیگر برایم ترانه نمی خواند. نمی دانم آن حس ظریفی که دلم را می لرزاند و هر آنچه را که می دید، به کلمه بدل می کرد، در کجا و دست که جامانده که اینچنین سکوت مرگباری گریبان قلمم را گرفته است. می نویسم، اما نوشتنم تکانم نمی دهد. از سر ناچاریست. تنها می نویسم تا خلا درونم را پر کنم. کلمات، نمی جوشند. توی هوا پرسه می زنند و مثل خودم گیج می زنند و سر جایشان نمی نشینند.

گیج می زنم... باید، باید از این گذشته گرایی مذبوحانه دست بکشم... از امروز، میزم را گذاشته ام روبروی پنجره. پرده را کنار می زنم و خودم را می سپارم به این باد دیوانه ی خرداد ماه. در میان برج هایی که مجالی برای تنفس پنجره نمی گذارند، به قله های پر برفی که از آن دوردست ها سرک می کشند، نگاه می کنم. فارغ از صفر و یک هایی که احاطه ام کرده اند، سررسید جدیدی باز می کنم و با دست خط خودم می نویسم: آن روزها رفتند...

باز آمدم

بازمی گردم. به حرمت آشنایانی که هر روز در این خانه را می زدند و من از توی چشمی در می دیدمشان و دل دل می کردم اما به خاطر تصمیمی که گرفته بودم در را باز نمی کردم. باز می گردم. به خاطر ر.ن عزیز که کامنت پر از محبت و بسیار تاثیرگذارش را نتوانستم نادیده بگیرم. به خاطر زنبورعسلی که به قصد پیدا کردن شهد در این حوالی پرسه می زد و جز تلخی نصیبش نمی شد. به خاطر عین که از شکاف کوچکی که به درونش باز کرده، بخشی از دنیای پر ابهامش را عیان می کند. به خاطر کوروش که برای هر کامنتش به اندازه نوشتن یک پست زمان می گذارد و در مقابل محبت همیشه اش کم می آورم. به خاطر م.م.امید که کامنت هایش هواییم می کند. به خاطر ناشناسی که کاش نمی دانست که شناخته شده است. به خاطر انگار که تازه پیدایش کردم و چقدر خوب می فهممش... و به خاطر همه ی دوستانی که بی سروصدا به این دنیای دیوانه ی کلماتم سرکی می کشند و بی ردپایی از خود، می روند.

این غرور، این غرور لعنتی را می شکنم و اعتراف می کنم که نتوانستم. که نمی توانم از اینجا دل بکنم. فکر کردم مگر کار راحتی است پیداکردن کسانی که حرفت را بفهمند و پای درد دلت بنشینند. بازمی گردم اما بخشی از وجودم را به اجبار جایی دیگر می گذارم تا دیگر بار رودرروی هم سخن بگوییم.

"زیباترین حرفت را بگو

شکنجه‌ی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه‌یی بیهوده می‌خوانید.

چرا که ترانه‌ی ما

ترانه‌ی بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطرِ فردای ما اگر

بر ماش منتی ست؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است."


کلمات خاموش

شده تا به حال بنشینی پشت مونیتور. صفحه وورد را باز کنی. انقدر کلمه ها توی ذهنت رژه بروند که ندانی کدامشان را بگیری. و انقدر حرف برای گفتن داشته باشی که ندانی از کدامشان بگویی... و آنقدر زل بزنی به آن صفحه ی سفید که آخر آن صفحه را سفید باقی بگذاری؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حرفی برای گفتن نداری و فقط دلت می خواهد چیزی نوشته باشی.

شده تا به حال دوربین دست بگیری تا عکاسی کنی. عکس ها توی ذهنت شکل بگیرند اما هرچه کلیک کنی شبیه به عکس های توی ذهنت نشوند و ترجیح بدهی دوربین را کنار بگذاری و با ذهنت عکاسی کنی؟ این فرق دارد با زمان هایی که اصلن حس و حال عکاسی نداری و به زور خودت را وادار کرده ای که عکسی بگیری.

شده تا به حال بنشینی روبروی کسی و بخواهی یک دل سیر با او حرف بزنی ولی هیچ کلمه ای نتواند حرف دلت را بگوید و لاجرم زل بزنی به چشم هایش. یک دل سیر نگاهش کنی و بی هیچ کلامی با او حرف بزنی؟ این فرق دارد  با زمان هایی که هیچ حرفی برای گفتن نداری.

حاصل هر دو وضعیت یکی است: سکوت، خلا، هیچی.... اما این جور حرف ها جایی باید ثبت شوند... نمی شوند؟

آه می خواهم که بشکافم ز هم

یک انسان مومن به معبودش رو می آورد وقتی دستش از همه جا کوتاه است. یک شریعت ورز روزه می گیرد وقتی حس می کند جسمش سنگین شده و روحش، جسمش را تاب نمی آورد. من به کلمات پناه می آورم همیشه. اما بسم نیست این بار. یک چیزی کم است این میان. روحم جسمم را میزند. جا نمیشوم. نمی گنجم در قالبم. دارم می شکافم از هم...

 

نوشتن، همین و تمام

نوشتن مدتهاست که جزیی از وجودم شده، حتا وقتهایی که نمی نویسم. یادداشت های روزانه...نامه نگاریهای گاه و بیگاه، لیست خرید، بیان حسی لحظه ای که تو را پر می کند و چاره ای جز نوشتنش نداری گاهی در قالب شعری یا ترانه ای گاه در قالب شکلی موهوم. و گاهی نیز نوشتن در این وبگاه که وقتی دستم از همه جا کوتام است بهانه نوشتنم می شود.... همه ی این نوشتن ها و واگویه های درونیست که متن زندگی ام را ساخته.. وکلماتی که چون اورادی مقدس در متن زندگی و در متن روزمرگی و کسالت تکرار می شوند.
گاهی یک بیت شعر می شود ریتم زندگی یک روزم و گاهی چیزی شبیه به کلمات و چه بسا بسیار انتزاعی تر از آن، توی ذهنم لب می جنباند و من هر چه گوش میکنم نمی شنوم. پیشتر از آنکه دستم به آنها برسد محو می شوند و من می مانم و خیال شعر نشکفته و غزلی نسروده که تنها یک حس و حال غریب از آن برایم مانده. مرا چه می شود... پرم از وسوسه نوشتن و سرودن اما این گوشها انگار برای شنیدن این نغمه های ظریف زنگار گرفته اند...

یک مومن معتقد برای زدودن این زنگار نیایش می کند، به معبدش می رود، به معبودش رو می آورد.... اما تو به من بگو یک دین زده ی گم گشته ی آس و پاس که برای جمع آوری تکه پاره های وجودش به هنر رو آورد و عاقبت با پازلی که هنوز قطعات گمشده زیادی دارد، حالا سر توی ادیان و اساطیر کرده و تکه پاره های وجودش را از میان خنزر پنزرهایی که از بازار "سداسمال" هم آشفته تر است، می جوید، به چه پناه برد که زنگار از دل بزداید و تصفیه شود و به قول مولانا صیقلی شود تا که بشنود صدای کسی را که مدام پیش چشمانش لب می جنباند اما هیچ نمی شنود...

رسالت حرفه ای

  طعم گس چای به جانت می نشیند و تو سرشار از یک نیم شب گرم اوایل تابستان به پنجره ی باز نگاه می کنی که سیاهی غلیظی را قاب گرفته. می خواهی بنویسی. آسمان را به ریسمان ببافی. از صدای سوت نگهبان شب گرفته تا کتاب "عقل افسرده" ی "مراد فرهادپور"، که با جلد باز دمر افتاده کنار دستت و از یکی شدن با رسالت حرفه ای می گوید. از میل به نوشتن که مثل وسوسه ای با تو زاده می شودو مثل همان رسالت حرفه ای با تو پیوند می خورد:"در حرفه یا شغل عنصری خارجی وجود دارد که آن را به سرنوشت یا تقدیر تبدیل می کند."...اما حرفی ناگفته که در قالب کلامی نمی گنجد جایی در ناکجای روحت گیر کرده و بیان نمی شود. چیزی عمیق تر که تو در ستایش آن است که می نویسی؛ شبیه به همین اکسیژن مرطوب که با باد کولر به صورتت می خورد. چیزی که به همراه صدای تیک تاک ساعت از تو عبور می کند و تو را با خود به سوی همان تقدیر نزدیک می کند.می خواهی برای لحظه ای هم که شده دغدغه ی فلسفیدن و اندیشیدن را کنار بگذاری، بی خیال افسردگی عقل و رسالت حرفه ای شوی و آرام و سر خوش گوش بسپاری به ضربانگ آرام و پیوسته ای که در همه ی ارکان امشبت جاری است. از روزمره ترین المانهای زندگی بنویسی. از روزمرگی و قدرت غیر قابل انکارش که همیشه از آن گریخته ای. اصلا دلت می خواهد همه ی دغدغه های انسانی و آن سانی را فراموش کنی ولا اقل روزی را مثل هزاران زن دیگرزندگی کنی. لاک صورتی را برداری و ناخن هایت را رنگ بزنی و حتا روی هر کدام ستاره های سفید بکشی. تصمیم بگیری فردا صبح را بی خیال کار شوی و بروی تره بار سر کوچه دو سه کیلو آلبالو بگیری و مربای آلبالو درست کنی. بعد یاد مرباهای خاله بیفتی که به آن وانیل هم می زند و چقدر هم خوش طعم می شود. حتا می توانی با همان همکارت که او را به خاطر زندگی روتین بی کتابش نکوهش می کنی بروی عبدل آباد و چند تاپارچه ی رنگ و وارنگ بگیری و بدهی به سلطنت خانم، همسایه ی عزیز تا چند مانتوی خنک برای تابستان داشته باشی...بعد فکر می کنی که چقدر این لذت ها را لابلای خطوط کتاب، فیلم و صفحه های اینترنت و روزنامه گم کرده ای و یاد حرف مادر می افتی که همیشه می گوید تو در کتابها زندگی می کنی...

  ...زندگی جاریست. راست می گویند. زندگی بدون کتاب هم در جریان است اما دچار کلمات که می شوی و مرض لاعلاج نوشتن که به جانت می افتد این خطوط موازی زیر هم رهایت نمی کنند. اسیرشان می شوی.کلمات از جانت سر می روندتا حرفی بزنند و چیزی را از درون فاش کنند.اما همیشه ترسی هست درونت شبهایی که می نویسی. ترس از اینکه نکند فردا صبح کلماتی که نوشته ای برایت بی معنی جلوه کنند و به همه ی آن اعتراف هایت بخندی. گاهی آن حرف هایی که در شب می نویسی- مثل اعتراف نامه ای که یک مومن مسیحی برای دفع گناه می گوید- در روز با اولین پرتوهای آفتاب رنگ می بازد ومی خواهی که نادیده اش بگیری.

 

  صبح خواهد شد و روزت را با فکر مربای آلبالوی خاله با طعم وانیلش که همین روزها به دستت می رسد شیرین می کنی؛ همه ی ستاره های خوشبختی را از ناخن هایت پاک می کنی؛ کتاب عقل افسرده را از همان جایی که دمر افتاده باز می کنی و رسالت حرفه ای را ادامه می دهی.