طعم گس چای به جانت می نشیند و تو سرشار از یک نیم شب گرم اوایل تابستان به پنجره ی باز نگاه می کنی که سیاهی غلیظی را قاب گرفته. می خواهی بنویسی. آسمان را به ریسمان ببافی. از صدای سوت نگهبان شب گرفته تا کتاب "عقل افسرده" ی "مراد فرهادپور"، که با جلد باز دمر افتاده کنار دستت و از یکی شدن با رسالت حرفه ای می گوید. از میل به نوشتن که مثل وسوسه ای با تو زاده می شودو مثل همان رسالت حرفه ای با تو پیوند می خورد:"در حرفه یا شغل عنصری خارجی وجود دارد که آن را به سرنوشت یا تقدیر تبدیل می کند."...اما حرفی ناگفته که در قالب کلامی نمی گنجد جایی در ناکجای روحت گیر کرده و بیان نمی شود. چیزی عمیق تر که تو در ستایش آن است که می نویسی؛ شبیه به همین اکسیژن مرطوب که با باد کولر به صورتت می خورد. چیزی که به همراه صدای تیک تاک ساعت از تو عبور می کند و تو را با خود به سوی همان تقدیر نزدیک می کند.می خواهی برای لحظه ای هم که شده دغدغه ی فلسفیدن و اندیشیدن را کنار بگذاری، بی خیال افسردگی عقل و رسالت حرفه ای شوی و آرام و سر خوش گوش بسپاری به ضربانگ آرام و پیوسته ای که در همه ی ارکان امشبت جاری است. از روزمره ترین المانهای زندگی بنویسی. از روزمرگی و قدرت غیر قابل انکارش که همیشه از آن گریخته ای. اصلا دلت می خواهد همه ی دغدغه های انسانی و آن سانی را فراموش کنی ولا اقل روزی را مثل هزاران زن دیگرزندگی کنی. لاک صورتی را برداری و ناخن هایت را رنگ بزنی و حتا روی هر کدام ستاره های سفید بکشی. تصمیم بگیری فردا صبح را بی خیال کار شوی و بروی تره بار سر کوچه دو سه کیلو آلبالو بگیری و مربای آلبالو درست کنی. بعد یاد مرباهای خاله بیفتی که به آن وانیل هم می زند و چقدر هم خوش طعم می شود. حتا می توانی با همان همکارت که او را به خاطر زندگی روتین بی کتابش نکوهش می کنی بروی عبدل آباد و چند تاپارچه ی رنگ و وارنگ بگیری و بدهی به سلطنت خانم، همسایه ی عزیز تا چند مانتوی خنک برای تابستان داشته باشی...بعد فکر می کنی که چقدر این لذت ها را لابلای خطوط کتاب، فیلم و صفحه های اینترنت و روزنامه گم کرده ای و یاد حرف مادر می افتی که همیشه می گوید تو در کتابها زندگی می کنی...

  ...زندگی جاریست. راست می گویند. زندگی بدون کتاب هم در جریان است اما دچار کلمات که می شوی و مرض لاعلاج نوشتن که به جانت می افتد این خطوط موازی زیر هم رهایت نمی کنند. اسیرشان می شوی.کلمات از جانت سر می روندتا حرفی بزنند و چیزی را از درون فاش کنند.اما همیشه ترسی هست درونت شبهایی که می نویسی. ترس از اینکه نکند فردا صبح کلماتی که نوشته ای برایت بی معنی جلوه کنند و به همه ی آن اعتراف هایت بخندی. گاهی آن حرف هایی که در شب می نویسی- مثل اعتراف نامه ای که یک مومن مسیحی برای دفع گناه می گوید- در روز با اولین پرتوهای آفتاب رنگ می بازد ومی خواهی که نادیده اش بگیری.

 

  صبح خواهد شد و روزت را با فکر مربای آلبالوی خاله با طعم وانیلش که همین روزها به دستت می رسد شیرین می کنی؛ همه ی ستاره های خوشبختی را از ناخن هایت پاک می کنی؛ کتاب عقل افسرده را از همان جایی که دمر افتاده باز می کنی و رسالت حرفه ای را ادامه می دهی.