تو باید بهتر از اینکه هستی باشی! همین

گفتگویی خواندم از استاد مصطفا ملکیان، که در این نیمه شب حسابی سر ذوقم آورد. دلم نیامد این لذت را به اشتراک نگذارم. مباحثی در این گفتگو مطرح شده که مطمئنن دغدغه فکری بسیاری از ماست. ایشان در این گفتگو به روش هایی از خودشناسی با رویکردی عمل گرایانه اشاره می کنند در کاهش رنج جستجو برای حقیقت. راه کارهایی روانشناختی مثل پیدا کردن سنخ کهن الگویی شخصیت: "باور کنید که من وقتی فهمیدم در آن کهن الگو‌ها به کدام کهن الگو تعلق دارم و طرز زندگی متعلق به آن کهن الگو را شناختم، به صورت محسوسی آرامشم بیشتر شده است. چون فهمیدم من به سراغ طرز زندگی‌هایی می‌رفته‌ام که با یک کهن الگوی دیگری سازگاری داشته‌اند و می‌دیدم که انگار جا نمی‌افتم و گویی آنجا برای من یا بیش از حد تنگ است و یا بیش از حد گشاد. این است که بر روی این نکته اول خیلی تاکید دارم که شما باید یک همچین کاری را برای خودتان انجام بدهید."

ایشان به تفاوت "خوبی زندگی" و "خوشی زندگی" می پردازند: "مرادم از خوبی زندگی، زندگی کردن بر اساس موازین اخلاقی‌ای است که وجدانمان به ما القا می‌کند و مرادم از خوشی زندگی در پیش گرفتن یک زندگی لذّت بخش است. یعنی اول حاکمیت اصل وظیفه است و دوم حاکمیت اصل لذّت. البته به عقیده من هنگامی که میان آن دو تعارض پیش می‌‏ آید باید خوبی را بر خوشی مقدم دانست. اگر در زندگی به دنبال این دو برویم‌‌ همان استدلال راسلی می‌شود که دیگر تکرارش نمی‌کنم مبنی براینکه اگر خدا و زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد ما زیان نکرده‌ایم و اگر خدا و زندگی پس از مرگ هم وجود نداشته باشد، زیانی نکرده‌ایم."

پیشنهاد می کنم متن کامل گفتگو را در اینجا از دست ندهید.


تا بهار چشمانت

چند پاییز مانده

تا بهار چشمانت؟

چند غروب تا طلوع دستانت؟

ساعت دلتنگی هایم را کوک می کنم

روی فصل باریدن

چند وزش مانده

تا سرود بارانت؟


پ.ن. پیشاپیش پاییزتان مبارک

هاراگیری یک کودک گناهکار با چاشنی شهد شهادت

مثل جغد شده ام. شبها بیدارم به وبگردی، کتاب، نوشتن تا صبح که خوابم ببرد. امشب هم از آن شبهاست. توی ولگردی های وِبانه ام، که اول قصد داشتم قصه دوران کودکی مان، "حسنی و لوبیای سحرامیز" را کالبد شکافی کنم، به این سایت برخوردم. انگار که یک صندوق قدیمی پر از خاطرات فراموش شده پیدا کرده باشم، به وجد آمدم. تمام صداهای کودکی مان توی این صندوقچه پیدا می شود. مثل یک ماشین زمان پرتاب شدم به سال های دور. لحظه ای زمان و مکان را گم کردم و وقتی به خودم آمدم به اعجاز صدا پی بردم. صداها چیزی فراتر از صوت بودند و در استحاله ای سریع، به تصویر تبدیل می شدند. هیپنوتیزم شده بودم و اصوات جادویی، خاطرات فراموش شده را از توی ناخوداگاه کپک زده ام می مکید و بی رحمانه بیرون می کشید و پیش رویم می گذاشت. و دیدم که چگونه آگاهانه -یا شاید هم ناآگاهانه- برخی خاطرات را به عمق درونم فروبرده ام که مبادا چشمم بهشان بیفتد. دیدم که فراموشی عجب موهبت بزرگی است. اما در میان این خاطرات یکی که نمی دانم خنده دار است یا گریه دار نقل می کنم تا ببینید چه به روز کودکی مان آورده اند حضرات...

صدای آژیر خطر را که play کردم، رفتم دهه 60... دوران طلایی! آن روزها که روی همه پنجره های شهرک یک ضربدر چسبی بزرگ زده شده بود. رفتم توی راهروی خانه پدری. چراغها خاموش بود و ظلمات. و صدای قلبم که انگار داشت در دهانم می تپید. و چند بچه قدو نیم قد که توی بغل پدر و مادرشان چپیده بودند و در سکوتی نفسگیر منتظر بودند صدای انفجاری بشنوند، هر چه بلندتر، نزدیکتر و دلهره آورتر. یادم است وقتهایی که نماز نمی خواندم و خودم را غرق در گناه حس می کردم، می رفتم می نشستم پای پنجره و هر چه صدایم می زدند نمی رفتم پیش شان. معلم مان گفته بود آنهایی که شهید می شوند با اولین قطره خونشان همه گناهانشان پاک می شود...



مسیح در بالماسکه

خواب دیدم با میم.میم رفته ایم خرید.

میم.میم یک تاج خار خرید. گفتم برای چی تاج خار؟ گفت برای بالماسکه ی امشب. می خواهم مسیح شوم!..

هدیه ای کوچک به ناشناسی دردآشنا

گریستم. به خطوط آخر نامه ات که رسیدم گریستم. و اشک هایم غریب بود. ملغمه ای از غم و شعف و حیرت. همه از اینکه پیش از این، فضای مجازی را بستری می دیدم برای گفتگوهای تنهایی ام که برای دل خود می نگارم. می پنداشتم شاید  گاهی رهگذری هم عبور می کند، انگار که از مزاری؛ و این نوشته ها را چون سنگی بر گوری مرور می کند، زیر لب نقدی یا ستایشی می کند و میرود که می رود. هرگز تصور نداشتم کسی بیاید، بخواند و مشتری همیشه این دکان محقر شود. که اگر چنین می پنداشتم به حرمت چشم هایی که زمان می گذارند و با سوی خود این فضای تاریک را روشن می کنند، بر من بود که چراغی نیز بیفروزم. راست می گویی. اکنون که از نگاه یک رهگذر خسته مطالبم را مرور می کنم طعم گس و تلخ اش در دهان جانم می ماسد. چه کنم... کسی که کامش تلخ است چطور می تواند از شیرینی سخن بگوید...

اما گره ی این داستان از کلماتی که تو نوشته ای، جهت دیگری می گیرد. وقتی می فهمی که آنچه می نگاری می تواند چون خنجی بر دلهای ریش فرو آید و زخم را عمیق تر کند، وقتی می بینی رهگذری هم شاید باشد که در عبور از آفتاب داغ و سوزان این گورستانِ کلمات، لمحه ای بنشیند تا بخواند و بیاساید، بر خود می دانی که گاهی نیز سایبانی نیز بر بستر آن بیفرازی تا شاید امیدی نیز برفروزد و در خلال این تابش بی امانِ ناامنی ها و نا ملایمتی ها، کورسویی از امید، گوشه ای از جانش را روشن کند. بعد می اندیشی که لابد امیدی هست که تو هنوز هستی و کوتاهی کرده ای اگر از آن نگفته ای. نا آگاه بودم شاید. شاید حواسم به رهگذران احتمالن همیشگی این گذرگاه نبوده. راست می گویی. امیدی هست که من هنوز می نویسم که اگر امیدی نبود این واژه های مستعمل "ساده فریب" دیگر به کارم نمی آمدند.

دوست عزیز! ناشناس دردآشنا! در این نیمه شب تابستان، نامه صمیمانه ات هشداری بود به من. یک یادآوری که تقدس کلمات را دریابم و نهیبی که از امید نیز بگویم؛ همچنان که از یاس. از روشنایی، همچنان که از تاریکی... که شب بی حضور روز، و ماه بی حضور خورشید، یاس بی پایانی است که چون چاه ویل انتها ندارد و تو را در خود فرو می برد.

بر او ببخشایید. بر او که روزی بر دوپای خویش خواهد ایستاد و بر نوک پنجه در آنسوی دیوار یاس، خورشید را نیز خواهد جست و فریاد خواهد زد: سیب آوردم... سیب سرخ خورشید...

یک نارسیسمِ اسکیزوییدِ کمال گرا

یک نارسیسمِ اسکیزوییدِ کمال گرا برای چه می نویسد؟ لابد می نویسد که حس خودشیفتگی اش ارضا شود چون فکر می کند حرفهای مهمی برای گفتن دارد یا شاید پناه می برد به این دنیای مجازی که خلاء عزلتش را پرکند یا شاید هم....

می گوید پر از تناقضی تو. "word" باید حرف بزند نه که "silent" باشد. می گویم یک وقتهایی آنقدر حرف می زنی که اصل مطلب را نگویی...

تکیه می دهد به صندلی اش و دستش روی دسته صندلی جوری آدم را نگاه می کند که انگار تو را از پشت رنگ و لعابی که مثل یک نقاب به چشمانت زده ای می خواند... می گوید اکثر کسانی که روی این صندلی نشسته اند و قرمز پوشیده اند، افسرده بوده اند. می گویم شما روانپزشک ها فکر می کنید همه باید یک جور باشند. اینکه من حال و حوصله آدم ها را ندارم لزومن دلیلی بر افسردگیم نیست. من با دنیای خودم خوشم نه با دنیای آدم ها. می گوید همه شخصیت هایی که تو داری من هم دارم. نمی توانی برای من نقش بازی کنی. می گویم به همه بیمارهایتان این را می گویید؟ از در دیگری وارد می شود: من صلاحت را می خواهم. اگر همین طور پیش بروی عاقبتی مثل صادق هدایت در انتظارت است. تو نمی توانی توی غار زندگی کنی. تو به آدمها نیاز داری. می گویم این آدمها هستند که افسرده ام می کنند نه تنهایی. می گوید زندگی کن قبل از این که مثل من به این احساس برسی که حتمن باید کار بزرگی برای نجات آدمها بکنی. زندگی فقط کتاب و درس نیست. تو باید بتوانی مهمانی بروی و اگر لازم شد قر(یا غر؟) هم بدهی... می گویم یا ادعای واهی دارید که عین چند شخصیت مرا شما هم دارید یا درست مرا تشخیص نداده اید. این کار هرگز در توان من نیست... آسمان را به ریسمان می بافد. از سفرهای خارجه اش می گوید و از کلکسیون ماشین های کلاسیکش. از چرچیل می گوید که او هم افسردگی داشت اما با آن مقابله کرد و از ویرجینیاوولف که خودش را بخاطر افسردگی اش غرق کرد: فیلم ساعتها را ببین . امیلی را ببین که وسواسش چی به روزش آورد. سینما پارادیزو را ببین که  همه عمرش با گذشته گرایی زندگی کرد... و من که کلافه شده ام از نصیحت شنیدن صفحه اول دفترچه بیمه ام را باز می کنم و بین خودم با آن عکس سه در چار با آن لبخند ماسیده روی لب و مقنعه ای که انگار دارد خفه ام می کند ربطی پیدا نمی کنم. یک منگنه زیر گلویم خورده و یکی دیگر بالای کله ام. منگنه زیر گلویم را باز می کنم و به دری نگاه می کنم که قطعن دقایقی دیگر باز خواهد شد. می گوید حواست با منه؟ می گویم من مشکلی با این عزلت ندارم. شما هر چه می خواهید بگویید. می گوید تو احتیاج به دارو داری. حالا نوبت منگنه بالایی است. زبانه های منگنه را باز می کنم و منگنه را از عکس می کشم بیرون. می گوید میشود بگویی چه کار می کنی؟ می گویم تمام شد. این منگنه ها داشت خفه ام می کرد. بیخ خِرم بود. می خندد. بلند بلند.

او

مردانه رفتار می کند و زنانه می نویسد.

وقتی سرکیف است این توان را دارد که تا حد نفسگیر بخنداندت و وقتی به قول عزیز جن ها دورش را می گیرند می تواند کاری کند که فکر کنی چه زندگی بیهوده ای داری.

عاشق سبیلهایش است. ابزار آلات سبیلش را توی یک کیف مرتب می چیند: روغن و شانه و قیچی مخصوص سبیل... انگار که از دهه 50 پرتش کرده باشند اینجا. همیشه بوی خوب می دهد و با مشام تیزش هر نوع بویی را تشخیص می دهد. کافیست عطرت را عوض کرده باشی و یا دو روز حمام نرفته باشی.

دنیایش هیچ قطعیتی ندارد. سراسر شک است و کارش پرسشگری. گاهی بدیهی ترین بدیهیات نیز برای او شکی بزرگ است: مثل آلبرکامو، شکاک بزرگ... هر دو متولد شهریور...می خواهد تو را با همه اعتقاداتت به چالش بکشد و به فکرت بیندازد که: از کجا معلوم؟ که چی؟ که گفته؟...

بیشتر وقتها اتاقش مرتب است. هر وسیله ای جای خودش را دارد. اما در اوج بی نظمی گاه به گاهش هم نظمی نهفته دارد. مثلن اگر آدرس وسیله ای را از او بخواهی می داند که روی تختش زیر انبوهی لباس سمت چپ بالای تختش زیر یک لباس سورمه ای رنگ است.

گاهی صدایش را می اندازد توی گلویش؛ طوری که از آنی که هست کلفت تر شود. کار هر کسی نیست فهمیدن اینکه سعی دارد با صدایش بازی کند و زمانهایی این کار را می کند که بخواهد حرفش تاثیرگذارتر شود.

وقتی عصبانی است، کافیست کمی مراعاتش کنی تا حسابی از کوره در رود و از آنچه که هست عصبانی تر شود. مثل وقت هایی که غمگین است. چون او از تظاهر بیزار است؛ حتا اگر به خاطر خودش این کار را بکنی.

ظاهر خشک و جدی اش، سپری است که او خود ساخته برای محافظت از موجود شکننده ای که درونش نفس می کشد. به گمانم آن موجود، همان آنیمای اوست که او وظیفه نوشتن و عشق ورزیدن را به او سپرده و تنها جایی که می توانی او را پیدا کنی، توی چشم هایش است. توی آن چشمهای سیاه بادامی مهربان که کافیست به او بگویی که چشمهای مهربانی دارد تا نگاهش را از تو بدزدد و راهش را بکشد و برود و این، تنها ردپایی از آنیمایش است که هرچه کند نمی تواند پنهانش کند.

 

آدمی می تواند از هستی خویش لذت ببرد بی آنکه از زندگی اش لذتمند باشد.


شرم

"شرم یعنی مقاومت در برابر آنچه آرزویش را داریم و شرمنده می شویم که آرزوی چیزی را داریم که در برابرش مقاومت می کنیم."

"شرم وحیا اختراع مردها بوده است. آن هم وقتی که روبروی یک زن قرار می گرفتند، که شرم و حیا توهم مردها بوده است، که رویای شهوی شان بوده است."

میلان کوندرا- جاودانگی