گریستم. به خطوط آخر نامه ات که رسیدم گریستم. و
اشک هایم غریب بود. ملغمه ای از غم و شعف و حیرت. همه از اینکه پیش از این، فضای مجازی را بستری می دیدم برای گفتگوهای تنهایی ام که برای دل خود می نگارم. می
پنداشتم شاید گاهی رهگذری هم عبور می کند، انگار که از مزاری؛ و این نوشته ها
را چون سنگی بر گوری مرور می کند، زیر لب نقدی یا ستایشی می کند و میرود که می
رود. هرگز تصور نداشتم کسی بیاید، بخواند و مشتری همیشه این دکان محقر شود. که اگر
چنین می پنداشتم به حرمت چشم هایی که زمان می گذارند و با سوی خود این فضای تاریک
را روشن می کنند، بر من بود که چراغی نیز بیفروزم. راست می گویی. اکنون که از نگاه
یک رهگذر خسته مطالبم را مرور می کنم طعم گس و تلخ اش در دهان جانم می ماسد. چه
کنم... کسی که کامش تلخ است چطور می تواند از شیرینی سخن بگوید...
اما گره ی این داستان از کلماتی که تو نوشته ای،
جهت دیگری می گیرد. وقتی می فهمی که آنچه می نگاری می تواند چون خنجی بر دلهای ریش
فرو آید و زخم را عمیق تر کند، وقتی می بینی رهگذری هم شاید باشد که در عبور از
آفتاب داغ و سوزان این گورستانِ کلمات، لمحه ای بنشیند تا بخواند و بیاساید، بر
خود می دانی که گاهی نیز سایبانی نیز بر بستر آن بیفرازی تا شاید امیدی نیز برفروزد
و در خلال این تابش بی امانِ ناامنی ها و نا ملایمتی ها، کورسویی از امید، گوشه ای
از جانش را روشن کند. بعد می اندیشی که لابد امیدی هست که تو هنوز هستی و کوتاهی
کرده ای اگر از آن نگفته ای. نا آگاه بودم شاید. شاید حواسم به رهگذران احتمالن
همیشگی این گذرگاه نبوده. راست می گویی. امیدی هست که من هنوز می نویسم که
اگر امیدی نبود این واژه های مستعمل "ساده فریب" دیگر به کارم نمی
آمدند.
دوست عزیز! ناشناس دردآشنا! در این نیمه شب
تابستان، نامه صمیمانه ات هشداری بود به من. یک یادآوری که تقدس کلمات را دریابم و
نهیبی که از امید نیز بگویم؛ همچنان که از یاس. از روشنایی، همچنان که از
تاریکی... که شب بی حضور روز، و ماه بی حضور خورشید، یاس بی پایانی است که چون چاه
ویل انتها ندارد و تو را در خود فرو می برد.
بر او ببخشایید. بر او که روزی بر دوپای خویش
خواهد ایستاد و بر نوک پنجه در آنسوی دیوار یاس، خورشید را نیز خواهد جست و فریاد
خواهد زد: سیب آوردم... سیب سرخ خورشید...