مردانه رفتار می کند و زنانه می نویسد.

وقتی سرکیف است این توان را دارد که تا حد نفسگیر بخنداندت و وقتی به قول عزیز جن ها دورش را می گیرند می تواند کاری کند که فکر کنی چه زندگی بیهوده ای داری.

عاشق سبیلهایش است. ابزار آلات سبیلش را توی یک کیف مرتب می چیند: روغن و شانه و قیچی مخصوص سبیل... انگار که از دهه 50 پرتش کرده باشند اینجا. همیشه بوی خوب می دهد و با مشام تیزش هر نوع بویی را تشخیص می دهد. کافیست عطرت را عوض کرده باشی و یا دو روز حمام نرفته باشی.

دنیایش هیچ قطعیتی ندارد. سراسر شک است و کارش پرسشگری. گاهی بدیهی ترین بدیهیات نیز برای او شکی بزرگ است: مثل آلبرکامو، شکاک بزرگ... هر دو متولد شهریور...می خواهد تو را با همه اعتقاداتت به چالش بکشد و به فکرت بیندازد که: از کجا معلوم؟ که چی؟ که گفته؟...

بیشتر وقتها اتاقش مرتب است. هر وسیله ای جای خودش را دارد. اما در اوج بی نظمی گاه به گاهش هم نظمی نهفته دارد. مثلن اگر آدرس وسیله ای را از او بخواهی می داند که روی تختش زیر انبوهی لباس سمت چپ بالای تختش زیر یک لباس سورمه ای رنگ است.

گاهی صدایش را می اندازد توی گلویش؛ طوری که از آنی که هست کلفت تر شود. کار هر کسی نیست فهمیدن اینکه سعی دارد با صدایش بازی کند و زمانهایی این کار را می کند که بخواهد حرفش تاثیرگذارتر شود.

وقتی عصبانی است، کافیست کمی مراعاتش کنی تا حسابی از کوره در رود و از آنچه که هست عصبانی تر شود. مثل وقت هایی که غمگین است. چون او از تظاهر بیزار است؛ حتا اگر به خاطر خودش این کار را بکنی.

ظاهر خشک و جدی اش، سپری است که او خود ساخته برای محافظت از موجود شکننده ای که درونش نفس می کشد. به گمانم آن موجود، همان آنیمای اوست که او وظیفه نوشتن و عشق ورزیدن را به او سپرده و تنها جایی که می توانی او را پیدا کنی، توی چشم هایش است. توی آن چشمهای سیاه بادامی مهربان که کافیست به او بگویی که چشمهای مهربانی دارد تا نگاهش را از تو بدزدد و راهش را بکشد و برود و این، تنها ردپایی از آنیمایش است که هرچه کند نمی تواند پنهانش کند.