پژواک آواز نیاکان

ای وسوسه زیستنی تب آلودِ همچو آتش... که چنان بر پیکره ام می پیچیدی و می تنیدی و شعله هایت، تن پوشم که گویی آتشی است که شانه می کشد بر گیسوان سحرانگیزش... کجاست آن تب تندی که می سوزاند و از هستی ام هیچ نمی گذاشت جز خاکستری بر باد...

در شور و واشوره های قلبی که دیگر تاب تپیدنش نیست و ره کوره هایی ناتمام که صدایم می زنند و پایی پرآماس که به سختی بار سنگین بودن را تاب می آورد... وامانده ام در مسیر، چون آتشی که ز کاروانی...

تو ای حقیقت گمنام که هر که رسید به نامیت خواند و اکنون بر سر نعشت، نامت را به مناقصه گذارده اند... چه رفته است بر تو که دیگر بر این حوالی نفرین شده فرود نمی آیی؟.. تو، شاید همچون قصه های پریان، زاده ذهن نیاکان مفلوکمانی؛ برآمده از ترس و یاس شان، چونان آواز تنها یی برای گریزِ از تنهایی... آری تو پژواک آن آوازی که نیکان ما خواندند. در ژرفنای روحمان تکرار می شوی و ما نیز به امید رسیدن به آب، در این دریای سراب، هروله می کنیم و زمزم، همان اشک های ماست که در این تلاش مذبوحانه ریخته ایم. رنج زیستن بادافره "خواست" ماست... اما اگر بتوان میل به تو و رسیدن به تو را نیز در خود خاموش کرد...

 

پایت را روی خط نگذار

این نوشته به درخواست یک دوست، ذیل عکسهایی از آلبوم خانوادگی نوشته شد. با کمی دست کاری، بخشی از آن را به اشتراک گذاشتم.

 سال 1362.عکس بازگشت از اولین روز دبستان. اولین خانه پدری. جایی که همه کودکی ام در میان دیوارهایش گذشت. به آن روزها که فکر می کنم فقط طعمی تلخ مزاجم را پر می کند. کودکی نکردم. کیفی که دستم است، یک کیف چرم قهواه ای بود که به علت وزن زیادش، کیف مورد علاقه معلم سال دوم دبستانم شد. جریمه سنگینی که روی دست کسی که تکلیفش را انجام نداده بود قرار می گرفت. ایستاده بر یک پا  در کنج کلاس، تا آخر زنگ با دودست بالای سر و کیف من که روی دست متنبه قرار می گرفت...

همه فضای زندگی ام توی همین حیاط خلاصه می شد که گاهی مریمِ بتول خانوم، همسایه مان، می آمد پیشم. روی موزاییک های کف حیاط با گچ های سفیدی که یا از مدرسه کش می رفتیم و یا از میان نخاله های ساختمانهای در حال ساخت پیدا می کردیم، جدول می کشیدیم: هرچهار موزاییک یک خانه و لی لی بازی می کردیم. پایمان نباید روی خط می رفت. این بازی به گمانم نماد تمام عیار سبک تربیتی مان بود: پایمان نباید روی خط می رفت. خط قرمزهایی که در خانواده های مذهبی و سنتی چون ما برایمان در نظر گرفته شده بود، به بازیهای کودکانه مان هم سرایت کرده بود... آن خطوط لی لی بازی تا امروز ما ادامه پیدا کرده است و به گمانم هنوز دارد کار خودش را می کند و از شما چه پنهان هنوز هم گاهی وقتها که پیاده روی می کنم، سعی دارم پاهایم روی خط نرود. هنوز هم گاهی هر چهارتا موزاییک را یکی می کنم و قدم هایم را با احتیاط بر می دارم. حتا گاهی که اثری از موزاییک نیست و دارم روی آسفالت راه می روم مراقبم پایم روی ترک های آسفالت نرود.

...راستش را بخواهید دلم می خواهد از شر همه ی این خط های لعنتی خلاص شوم و پایم را روی همه ی خط قرمزهای دنیا بگذارم.


...

گفتم: "با امروز 23 روزه که از مهر گذشته ولی تو یه دونه عکسم نگرفتی."

سرش را انداخت پایین، خیره به دستهاش که یکی آن دیگری را می فشرد. گفت:" خانوم بابامون امروز قراره بیاد مدرسه باهاتون صحبت کنه."  گفتم: "حالا فعلن بشین کنار هانیه کار با سرعت و دیافراگم رو یاد بگیر تا بعد..."

...

از میان سرو صدا و جیغ و ویغ بچه ها از پله های راهرو پایین می رفتم که دیدمش کنار یک مرد کوچک اندام ایستاده. رفتم جلو و سلام دادم. پیرمرد خندید. از آن خنده های توام با محبت. لای شیارهای دستهاش و چهره ای که به نظر زودتر از موعد شکسته شده بود، رنج عبور روزها و سالها را می شد دید.

گفت: "خدا خیرتون بده که با این بچه ها سرو کله می زنید. بچه های مان ولی خودمون به زور سرو صداشونو تحمل می کنیم." گفتم: "ما وظیفه مونو انجام می دیم پدر جان" گفت: " مث اینکه باهاس دوربین بخریم براشون." گفتم : " رشته شون عکاسیه دیگه. باید دوربین داشته باشن." گفت: "من که یه کارگر ساده ام. یه پولی با قرض و قوله جور کردم ایشالا از شرمندگی بچه مون در بیایم." گفتم: "چقدر می تونید هزینه کنید؟"  گفت: "خدا رو به سر شاهده بیشتر از 200 تومن نمی تونم."

نگاه دختر به دهان من دوخته شده بود و نگاه من به هم کلاسی هایش که آن سوی در شیشه ای، توی حیاط، کلاه بوقی روی سرشان بود و در حالی که ریسه رفته بودند از خنده از هم دیگر عکس می گرفتند....

آب مروارید

نور نرم "سافت باکس" تنها باریکه نور در اتاق است، یک طرف صورت فاطمه را که نشسته روی صندلی و دستش زیر چانه اش است روشن کرده. فرزانه نور را جابجا می کنند. می آورد جلو. همه صورت فاطمه روشن می شود، همین طور چشم راستش که آب مروارید آورده. فاطمه دستش را از زیر چانه اش برمی دارد و می گوید: "خانوم مگه نگفت فقط نور جانبی کار کنید.... خانووووم" بچه ها را که دور میزم حلقه زده اند  کنار می زنم ومی گویم: "فرزانه جان فعلن فقط نور جانبی." می گوید چشم خانوم و دوباره آب مروارید حل می شود توی سیاهی کلاس. فاطمه دستش زیر چانه اش، سرش را کج می کند رو به دوربین و لبخند می زند.