پژواک آواز نیاکان
ای وسوسه زیستنی تب آلودِ همچو آتش... که چنان بر پیکره ام می پیچیدی و می تنیدی و شعله هایت، تن پوشم که گویی آتشی است که شانه می کشد بر گیسوان سحرانگیزش... کجاست آن تب تندی که می سوزاند و از هستی ام هیچ نمی گذاشت جز خاکستری بر باد...
در شور و واشوره های قلبی که دیگر تاب تپیدنش نیست و ره کوره هایی ناتمام که صدایم می زنند و پایی پرآماس که به سختی بار سنگین بودن را تاب می آورد... وامانده ام در مسیر، چون آتشی که ز کاروانی...
تو ای حقیقت گمنام که هر که رسید به نامیت خواند و اکنون بر سر نعشت، نامت را به مناقصه گذارده اند... چه رفته است بر تو که دیگر بر این حوالی نفرین شده فرود نمی آیی؟.. تو، شاید همچون قصه های پریان، زاده ذهن نیاکان مفلوکمانی؛ برآمده از ترس و یاس شان، چونان آواز تنها یی برای گریزِ از تنهایی... آری تو پژواک آن آوازی که نیکان ما خواندند. در ژرفنای روحمان تکرار می شوی و ما نیز به امید رسیدن به آب، در این دریای سراب، هروله می کنیم و زمزم، همان اشک های ماست که در این تلاش مذبوحانه ریخته ایم. رنج زیستن بادافره "خواست" ماست... اما اگر بتوان میل به تو و رسیدن به تو را نیز در خود خاموش کرد...