پرواز

"عین" دارد می جنگد. نشسته جلوی همان led ی جدیدش و با دسته "جوی استیک" جدیدش، سوار  بر هواپیمایی خیالی بر فراز  ابرها پرواز می کند و هی شلیک می کند. می گویم: "فقط پرواز می کنی؟" می گوید:" نه شلیک هم می کنم." می گویم:" به کی؟"  می گوید:" به هدفهام." می گویم:" بعدش چی می شه؟" می گوید: "خوشحال می شم."

برمی گردم به اتاق. در را که می بندم صدای شلیک قطع می شود. کتاب را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم و من هم کم کم اوج می گیرم... بی سرو صدا... بی آنکه کسی بفهمد که دارم می جنگم... و من شلیک نمی کنم هدف هایم را. از آن بالا، همین طور که پرواز می کنم، نگاهشان می کنم و فکر می کنم که چقدر دیگر باید بجنگم تا به هدف هایم برسم... که چه راه درازی است تا هدف هایم...

صدای انفجار مهیبی می آید از پشت در... به گمانم یکی از هدفها، منفجر شد...

 

باران تابستان

خواب حرام است، در این باران سیل آسا و رگبار نیمه شب نیمه ی تابستان...

چه شبی خواهد شد با کمبل و کهن الگوها و پسزمینه صدای باران و علیرضا قربانی...

بیدارمی مانم و در بیداری رویا می بینم تا الاهه صبح...


رویا

کابوسها رهایم نمی کنند. این کودک کیست که مدام در خوابم تکرار می شود و دست از سرم برنمی دارد! کاش یونگ سر از خاک برمی آورد و یا نه مثل این کودک به خوابم می آمد و به من می گفت که چه در این ناخودآگاه لعنتی می گذرد...

کودکی که اشاره می کند به دورها و با لحن کودکانه ای می پرسد برم اونجا؟ و استادی که با کمی تامل می گوید برو  و من نگاه می کنم به "آنجا" که یک سیاهی مطلق است و می پرسم که آیا خطرناک نیست؟ و استاد می گوید که هست ولی باید برود...

بالای سر زن زائویی هستم. بچه اش را بیرون می کشم. بچه گریه نمی کند. پرستار جوانی که رد می شود می گوید باید بزنم پشتش تا گریه کند. می زنم و تا به گریه می افتد و می خواهم بدهمش دست مادرش می بینم مادری در کار نیست... منم و نوزادی که ضجه می زند...

رویاها از کجا می آیند؟ چه می خواهند بگویند؟ که می داند؟...

من و او

او با چشم های آبی، دنیایش را می بیند؛ من با چشم های سیاهم.

او عاشق مهمانی است؛ من از مهمانی -آن هم از نوع فامیلی- بیزارم.

او از آخرین قیمت دلار خبر دارد؛ من از آخرین لینک های داغ بالاترین.

او دلش می خواهد LEDی 3D بگیریم؛ من ترجیح می دهم رنگ مبلمانمان عوض شود.

او فیلم Transformer 2 می بیند؛ من Midnight in Paris را.

او همیشه حالش خوب است؛ من در حال خوبم هم جایی از روحم تیر می کشد.

او پی دی افِ مدیر یک دقیقه ای را می خواند؛ من کتاب قدرت اسطوره کمبل را.

او عاشق شکلات است؛ من عاشق فالوده شیرازی.

او همیشه عقلش کار می کند حتا در موقعیت های بد؛ من همیشه گیج می زنم.

او سراغ بار و کلاب می رود؛ من سراغ موزه و آثار تاریخی.

او  MBC می بیند؛ من BBC.

او روزنامه عصر ارتباط می خواند؛ من شرق.

او هیچی از شعر نمی فهمد؛ من شعر برایم مثل هوای تازه است.

او ترجیح می دهد پنجره بسته باشد و باد فن نوازشش دهد؛ من هوای –البته خوبِ- طبیعی را ترجیح می دهم.

او دلش می خواهد همه چراغ ها روشن باشد؛ من با یک آباژور، یک شمع کوچک هم دنیایم روشن می شود.

خون او را پشه ها دوست دارند؛ اما من باب میلشان نیستم گویا.

او ترجیح می دهد زمانی را که قرار است رانندگی کند تا سینما، بنشیند جلوی LEDی جدیدش و MBC ببیند؛ من عاشق فیلم دیدن توی سینما هستم.

او Inna و جنیفرلوپز گوش می دهد؛ من شجریان و محسن نامجو.

او در مورد همه چیز اظهارنظر می کند؛ من حتا درمورد تخصصم هم تا نخواهند نظری نمی دهم.

برای او رابطه خونی دلیل لازم و کافی برای ارتباط داشتن است؛ برای من حرف مشترک داشتن.

او دوستان زیادی ندارد؛ من دوستان خوبی دارم.

ماشینش دیگر می تواند به تنهایی راه ویلایشان را پیدا کند؛ من عاشق رفتن به جاهای نرفته و نشناخته ام.

او دلش می خواهد برسد و از مقصد لذت ببرد؛ من دلم می خواهد فقط بروم.

او می خواهد بماند تا وطنش را بسازد؛ من دیگر هیچ بهانه ای برای نفس کشیدن توی جهنم پیدا نمی کنم.

و با این حال،

از نظر او ما اشتراکات زیادی با هم داریم؛ نظر من هم که مبرهن است....

فلوکستین10

عجیب است... نمی دانم سِر شده ام... درگیر امتحانها هستم و نمی فهمم که خوب نیستم... خوبم و فکر می کنم باید بد باشم......نمی دانم. آخر چیزی که عوض نشده... همه چی همان –ی هست که بود.... کار خودش است... چه می کند این فلوکستین 10!!! آره. کار، کار خودش است.