او با چشم های آبی، دنیایش را می بیند؛ من با چشم های سیاهم.

او عاشق مهمانی است؛ من از مهمانی -آن هم از نوع فامیلی- بیزارم.

او از آخرین قیمت دلار خبر دارد؛ من از آخرین لینک های داغ بالاترین.

او دلش می خواهد LEDی 3D بگیریم؛ من ترجیح می دهم رنگ مبلمانمان عوض شود.

او فیلم Transformer 2 می بیند؛ من Midnight in Paris را.

او همیشه حالش خوب است؛ من در حال خوبم هم جایی از روحم تیر می کشد.

او پی دی افِ مدیر یک دقیقه ای را می خواند؛ من کتاب قدرت اسطوره کمبل را.

او عاشق شکلات است؛ من عاشق فالوده شیرازی.

او همیشه عقلش کار می کند حتا در موقعیت های بد؛ من همیشه گیج می زنم.

او سراغ بار و کلاب می رود؛ من سراغ موزه و آثار تاریخی.

او  MBC می بیند؛ من BBC.

او روزنامه عصر ارتباط می خواند؛ من شرق.

او هیچی از شعر نمی فهمد؛ من شعر برایم مثل هوای تازه است.

او ترجیح می دهد پنجره بسته باشد و باد فن نوازشش دهد؛ من هوای –البته خوبِ- طبیعی را ترجیح می دهم.

او دلش می خواهد همه چراغ ها روشن باشد؛ من با یک آباژور، یک شمع کوچک هم دنیایم روشن می شود.

خون او را پشه ها دوست دارند؛ اما من باب میلشان نیستم گویا.

او ترجیح می دهد زمانی را که قرار است رانندگی کند تا سینما، بنشیند جلوی LEDی جدیدش و MBC ببیند؛ من عاشق فیلم دیدن توی سینما هستم.

او Inna و جنیفرلوپز گوش می دهد؛ من شجریان و محسن نامجو.

او در مورد همه چیز اظهارنظر می کند؛ من حتا درمورد تخصصم هم تا نخواهند نظری نمی دهم.

برای او رابطه خونی دلیل لازم و کافی برای ارتباط داشتن است؛ برای من حرف مشترک داشتن.

او دوستان زیادی ندارد؛ من دوستان خوبی دارم.

ماشینش دیگر می تواند به تنهایی راه ویلایشان را پیدا کند؛ من عاشق رفتن به جاهای نرفته و نشناخته ام.

او دلش می خواهد برسد و از مقصد لذت ببرد؛ من دلم می خواهد فقط بروم.

او می خواهد بماند تا وطنش را بسازد؛ من دیگر هیچ بهانه ای برای نفس کشیدن توی جهنم پیدا نمی کنم.

و با این حال،

از نظر او ما اشتراکات زیادی با هم داریم؛ نظر من هم که مبرهن است....