مردا هم مردای قدیم

بعد از ظهر جمعه است و نشئگی بعد از ناهار، آن هم قرمه سبزی عزیز که هیچ غذایی توی دنیا جایش را نمی گیرد. باباجان که خسته و کوفته از سرِ زمین آمده، کنار بخاری چرت می زند و ما دور هم نشسته ایم و از مزه پرانی های خودمان دل غشه گرفته ایم که عزیز و مامان شال و کلاه کرده از اتاق می آیند بیرون. عزیز رو می کند به باباجان: پاشو مرد... پاشو.. نمیای که... اقل کم مارو برسون. باباجان سر از چرت برمی دارد و می گوید: وااا آژانس بگیر خب.می گویم: عزیز جان مگه ما چی کاره ایم؟ نوه بزرگ کردی واسه چی؟ و رو به خواهر می گویم: پاشو برسونیمشون. باباجان برافروخته می گوید: واااا این همه مرد اینجان یه کاره شما باهاس برید؟ خواهر با خنده ای شیطنت آمیز می گوید: باباجان مردا هم مردای قدیم. عزیز اشاره می کند به باباجان و با شیطنتی که به خواهرجان ارث داده و می گوید: بیا... اینم از مردای قدیم. و غش غش می خندد.

چرا فیس بوکی نیستم

هرچه تعداد دوستانشان بیشتر باشد برایشان افتخار آفرین تر است. هرکسی توی لانه مجازی اش خانه کرده و هر لحظه منتظر است کسی از مقابل خانه عبور کند و ردی از خود به جا بگذارد، لایکی بزند و کامنتی بگذارد. عکس های سفر و میهمانی هایشان را به رخ هم دیگر می کشند... ببین من اینجا بودم... ببین من چقدر بهم خوش می گذرد... ببین من چقدر خوشبختم: رقابتی ناسالم برای اثبات خوشبختی. بعضی ها که گویی سفر می روند تنها به این قصد که عکس هایشان را بزنند قد دیوار پیجشان. روی دیوارهایشان به ندرت ردی از اندیشه ناب و عمیق می بینی و اگر هم باشد بیشتر به پزی روشنفکرنمایانه شبیه است. حریم خصوصی برایشان مفهومی ندارد. عکس های گروهی زیادی هر لحظه به اشتراک گذاشته می شود بی آنکه افراد حاضر در عکس مجالی برای ابراز رضایت  یا نارضایتی خود داشته باشند... چه اهمیتی دارد؟... مدام از دیوارهای هم بالا می روند تا ببینند همسایه ها در حال انجام چه کاری هستند. کی با کی هست و "ریلیشن شیپ" دارد. دوستانشان چه کسانی هستند، کجاها رفته اند، چه عکس هایی به اشتراک گذاشته اند... "طاهره خانوم" خدابیامرز فیلم های قدیم دیگر امروزه نیازی به چنگال ندارد تا درها را باز کند و توی خانه آدمها سرک بکشد. کافیست "پیجی" توی فیس بوک باز کند. آدمهای اینجا خودشان پته خود را روی آب می ریزند. زندگی خصوصی معنی ندارد اینجا. توی هیچ دوره ای نمی شد آدم ها را به این راحتی پیدا کرد. دوستان دوره دبیرستان... دوستان دوران کودکی... دسترسی به آدمها به راحتترین شکل خود رسیده اما این روابط گسترده و قابل دسترس چقدر عمق دارد؟ آیا توانسته درد تنهایی انسان مدرن را کمی کاهش دهد؟ پشت آن عکس های خندان روی دیوارها هم آیا همانقدر شادی نهفته است؟ از میان لیست بلند و بالای دوستان افراد چند نفرشان هستند که اگر دوستشان نیازمند کمکشان شد به یاری اش بشتابند؟... سویه دیگر ماجرا نیز هجمه تبلیغاتی رسانه هاست که نهایت تلاششان را می کنند که یکسان سازی کنند. الگویی مشترک بسازد و همه را در یک تقسیم بندی بگنجاند. طوری که هویتت با عضویت در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک معنی بگیرد: حل شدن در یک گروه و از دست دادن فردیت.

به نظرمی رسد شبکه های اجتماعی زاده ی تنهایی و عزلت انسان مدرن است. آدم های از هم گریزان، از فرط تنهایی به این خانه های مجازی پناه می آوردند تا با دوستان مجازی با هم بودنی مجازی بسازند... و با انتخاب لحظه های خوب و خوشایند زندگی شان از میان هزاران لحظه ی سخت و طاقت فرسا نیز خوشبختی ای مجازی را... یک کلونی خوش رنگ و لعاب با یک عالمه روابط گسترده ی سرشار از اعتماد و رفاقت و لحظه های خوب که نمایی است وارونه از آنچه که در دنیای واقعی می گذرد.

 

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد.

"این نوشته در تاریخ 29 اردی بهشت 81 نوشته شده و امروز که 16 آبان 91 است چند ماهی می شود که "مرد" و "وسطی" زیر یک سقف دارند با هم زندگی می کنند. تقدیم به عشق دیرپایشان."

هر سه روی یک نیمکت، زیر سایه "درخت ارغوان" حیاط دانشگاه نشسته اند. "مرد" دارد از دردهای انسانی می گوید: «به نظر من باید توی زندگی رنج برد. می دونی! باید با بدی ها و زشتی ها زندگی کرد. ما انسانیم با همه شهوات و غرایز انسانی که بدون اونها نیستیم. به نظر من عرفان یه جورایی راه فراره... می دونی؟ فرار از واقعیت.»

"زنی که کنار نیمکت نشسته" و دارد یک برگ شمشاد را توی دستش خورد می کند، خودش را موظف می داند چیزی بگوید: «به نظر نمی آد اصلن راه فراری وجود داشته باشه... نه ... وجود نداره... عرفان هم یه راهه. نه فرار.»

"وسطی" می خندد. بلند بلند. خنده اش افسار گسیخته و مهارناپذیر است. از لابلای خنده اش می گوید: «چقدر درخت ارغوان رو دوست دارم.»

"مرد" می گوید:«کدومه؟» "وسطی" جواب می دهد: «ایناهاش... همینه... گلهای ارغوانی می ده.» و باز می خندد. "وسطی"، "مرد" را دوست داشته. . این را "زنی که کنار نیمکت نشسته" می داند.

"مرد" حرفهای هذیان مانندش را ادامه می دهد: «به نظر من عشق هم نوعی فریبه. اونقدرها هم اهمیت نداره. فقط زندگی... باید جسارت زندگی کردن داشت. باید رنج کشید... می دونی... من به تغییر، یعنی بهتر شدن وضع موجود فکر نمی کنم.. همه چیز در حال سقوطه... من... می دونی...من به آدمها اطمینان ندارم. اونا منو از خودشون بیزار کردن... راه آسمونی وجود نداره. همه چیز همین جاس... روی این خاک. احمد شاملو حرف قشنگی می زنه... میگه... بگو برهنه به خاكم كنند...سرا پا برهنه... كه بي شايبه حجابي...با خاك عاشقانه در آميختن مي خواهم...» و سیگاری می گیراند.

حالا همه ساکتند. خطوط صورت "وسطی" هنوز خندان. انگار که دارد سیل خنده اش را مهار می کند. "زنی که کنار نیمکت نشسته" خودش را موظف می داند سکوت را بشکند چون می داند در غیر این صورت، "وسطی" با خنده ی سیل آسایش این کار را خواهد کرد: «زندگی بدون عشق؟... به نظر نمی آد قابل زیستن باشه... عشق هم فرار نیست... اون هم نوعی رنجه اما از جنسی دیگه.»

"مرد" دود غلیظ سیگار را از دهانش بیرون می دهد و از لابلای دود به "زنی که کنار نیمکت نشسته" نگاه می کند: «می دونی... یه سری چیزا گریزناپذیرن. بکت... نمی دونم چیزی ازش خوندی یا نه... اون معتقده که انسان روی این خاک فراموش شده. رها شده روی زمین و تنها تفاوتش با حیوان اینه که رنج می بره... درد می کشه... به نظر من باید رنج برد... رنج بردن گریزناپذیره...می دونی...آدم تازه می فهمه خیلی تنهاس. باید جسارت داشت... جسارت زندگی...»

"وسطی" با شلیک خنده اش حرف "مرد" را قطع می کند. سیگار لای انگشتان مرد دود می کند و از تنه "درخت ارغوان" بالا می رود. "وسطی" خنده اش را ناگهان قطع می کند و با خطوط جدی صورتش می گوید:«من یه زمانی با تو زندگی کردم...»

"مرد" منتظر است که حرف های او ادامه پیدا کند اما وسطی کیفش را روی کولش می اندازد و می ایستد رو به درخت ارغوان. "مرد" می گوید: «آدم بعد از این همه حرف زدن انگار چیزی نگفته.»

"وسطی" می گوید: «آره... چیزی نگفته.» و می رود.

 ته مانده ی سیگاری وسط باغچه پرتاب می شود...

 

 

 

روح جنگل

هوای مه آلود خزرناک
می بارد،
بر شیروانی ها و دلتنگی ها؛
و روح جنگلی رو به خزان،
 از برگ درختی به یادگار
-همچون توتمی-
لای کتابم مسخ می شود.
کلمه می شود؛
تا ببارد بر صفحات سفید.


کابوس

توی کلاس زبان نشسته بودیم که استادمان وارد شد. یکی یک کاسه ماست داد دستمان و گفت با هر وسیله ای که می خواهید روی این کاسه ماست شکل های اتفاقی بکشید... هرچه از آب در بیاید آینده را نشان می دهد. من با یک پودر سیاهی که نمی دانم چه بود شروع کردم به شکل ساختن روی ماست. انگار که آرام آرام حل شوم توی نقش ها، در فلش فورواردی، رفتم توی آینده.... شهر خاکستری بود و از همه جا آوار می ریخت. همه می دویدند که سرپناهی بجویند. اما هیچ سرپناهی هم نبود. توی گرد و غبار گم شدم...