بیا پیاده برویم.

باران می بارد. تند و بی وقفه. پیاده روها را آب گرفته. توی انعکاس آبهای کف خیابان نور نئون مغازه ها می درخشد. دستم را می گیری و می ایستی کنار خیابان. – مستقیم. تاکسی با شیشه ی بخارگرفته نگه می دارد. دررا باز می کنی به راننده می گویی دونفریم. و در را می بندی. – اِ..ما که یک نفریم. – کسی چه می داند. کسی چه می داند که این دوتایی وهمی بیش نیست. کسی چه می داند که ما یکی از این قطره های باران بودیم. یک جایی، وسط آسمان و زمین حواسمان نبود و دوتا شدیم و افتادیم اینجا وسط این خیابان شلوغ. - اینجا کسی برای دو نفر جایی ندارد. بیا پیاده برویم.

3-نشانه ها

می گویم. حتا اگر تاب شنیدنش را نداشته باشی. بگذار تمام جاده هایی که ادعای رسیدن تا ابدیت را دارند دل خوش کنند که رسیدنی در کار است. اما مگر ابدیت را می شود رسید! می گفت جهان مثل یک بادکنک دارد باد می شود و ما که زمانی روی این بادبادک به هم نزدیک بودیم حالا داریم از هم دور می شویم. بادکنک دارد بزرگ و بزرگتر می شود و ما از هم دور و دورتر. همچنان که از نقطه ی فوت که همان بیگ بنگ است دور می شویم. به راستی کی این بادکنک را می دمد؟ کسی چه می داند. فقط می دانیم چیزی تا نقطه ی انفجار نمانده...

اینها را که می گفت لکه های نور رنگی چرخان اتاق را و موسیقی تند را دور می زدند. – به سلامتی... – نوش... و سرگیجه ای که دوباره آغاز می شود...  – نمی گیرد این لامذهب... همانطور که این کلمات، گیرایی شان را از دست داده اند. هیچ چیز دیگر روی این کره ی خاکی گیرا نیست. شاید از این روست که دیگر هیچ شاهکاری خلق نمی شود. نه چشم گیرایی یافت می شود که از آن شاعر شوی و نه شرابی که از آن مست... فقط می ماند این سرگیجه و دنیایی که دورم تاب می خورد و چون نیروی گریز از مرکزی مرا از سقوط باز می دارد. اگر این سرگیجه نبود که تا حالا صد بار سقوط کرده بودم. – تهوع می دانی چیست؟ - از نوع سارتری؟ - آری از آن نوعی که می خواهی همه چیز را بالا بیاوری. حتا خودت را. تهوع اشباع است از هر آنچه که فرو می دهیش.... -"مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند..." – انگار فروغ هم چیزهایی فهمیده بود. – بیخود نبود زود مرد. لامروت هر که بخواهد سر از کارش در بیاورد سر به نیست می شود. رازی در این جهان است. این را نشانه ها می گویند. اما هرکسی که زبان نشانه ها را نمی داند. نه یادگرفتنی است نه یاد دادنی.... ادعای بزرگی است اگر بگویم من هم می دانستم؟ ادعای بزرگی است؟ ... اما الان چه؟ از زمانی که آن باد لعنتی وزید و دانه های رنگی ام را با خود برد گمشان کردم. حالا مدتی است گیر کرده ام وسط این غار مهیب. نه راه پس دارم و نه پیش. خودم با دستهای خودم موقع آمدن ریخته بودم تا راه برگشت را گم نکنم. خودم با دستهای خودم... این طور با آن چشمهات نگاهم نکن. راست می گویم.

2-سرگیجه

باد آمده بود و کاغذ پاره هایم را از دستانت ربوده بود. تو از لبه ی صخره خیز برداشته بودی که بگیریشان. اما با باد رفته بودند. سُر خورده بودی و من تا آمده بودم دستت را بگیرم کله ی خروسی خونین و مالین از کنار پایت قل خورده بود. بالای صخره را نگاه کرده بودم. زائری داشت خروسی را قربانی بی بی شهربانو می کرد. مسیر خاکی پر از زنهای چادر به سر بود. که می رفت تا دل چارتاقی و گنبد بالای سرش. زیر آن گنبد دخترهای ترشیده و زنان نازایی هستند که می ایستند توی درگاه یکی از تاقیها. چادر سفیدشان را می اندازند روی سرشان و دعا می کنند و اشک می ریزند. لحظه ای بعد احساس می کنند که بی اختیار دارند می چرخند. آنها می گویند  بی بی کسانی را که دعایشان را می شنود می چرخاند. - ما که نیامده ایم  بی بی شهربانو را ببینیم. آمده ایم آناهیتا را ببینیم. الاهه ی آب های روان. – فکر می کنی اگر اینها بدانند که داستان کوه و بی بی کلکی بوده که اجدادمان ساخته اند تا معبد آناهیتایشان در امان بماند باز هم این مسیر را بالا می روند؟ - کسی چه می داند.... – آن بالا را می بینی؟ آن آجرچینی بالای کوه را؟ آنجا یک خانقاه است. - تا حالا رفته ای؟ - نه. می گویند هرکسی راه به آنجا ندارد. – آنجا هم بی گمان می چرخند. یک دست رو به آسمان و یک دست رو به زمین. با سری افتاده روی شانه... می چرخند... می چرخند... سرگیجه می گیرم از این فضا... از این اعتقادهای تنیده درهم و تودرتو.... اما نوشته هایم... نوشته هایم را باد برد... برد همانجایی که دانه های رنگی ام را برد.

آه می خواهم که بشکافم ز هم

یک انسان مومن به معبودش رو می آورد وقتی دستش از همه جا کوتاه است. یک شریعت ورز روزه می گیرد وقتی حس می کند جسمش سنگین شده و روحش، جسمش را تاب نمی آورد. من به کلمات پناه می آورم همیشه. اما بسم نیست این بار. یک چیزی کم است این میان. روحم جسمم را میزند. جا نمیشوم. نمی گنجم در قالبم. دارم می شکافم از هم...

 

زن نوشت


بسیار فراتر از نوشتن، زن هر روز می ایستد کنار اجاق گاز. سایه ی سیالش می لغزد بر پهنه دیوارها و چاردیواری خانه. از این سو به آن سو. صداهایی آرام او را احاطه کرده اند: نغمه آهسته کوک های دستی، نجوای پیاپی نخ و سوزن که در میان انگشتان زن رج می زنند، خود را و زندگی را. صدای زمزمه آوازی آرام در حاشیه ی سرخ کردن پیاز و پرش های نقطه های داغ روغن بر پوست. انتظاری مبهم. مدام و همیشه که پنهان می ماند. انتظار برای یک نمی دانم چه که روزمرگی اش را رنگی دیگر ببخشد. انتظاری تبعید شده، چون رازی مگو. پچ پچه هایی با برگ های سبز آپارتمانی، با کودک آرمیده در گوشه گهواره و با هر آن چه که زبانی برای بازگو ندارد. زن می شوید. صبح... ظهر... شب... و آن چه از دستانش فرو می چکد، حرف هایی است که مجالی برای بروز نمی یابند...

1-در کوچه باد می آید

آن چشم های کشیده ی وحشی با نگاهی که می خواهد روحت را بدراند وعریان کند، آن دست ها... دست هایی که پوستت را چنان می ساید که انگار چون خطوط بریل می خواندت از میان غبار و مه جسم می گیرد و تو در سکر این تصویر، غرق در لذت و درد و هراسان از وهمی که شاید دیرزمانی نپاید وامانده ای. جاده ها می خوانندت و تونل های زیر زمینی مترو پیش پایت دهان باز می کنند. - آقا! خط افق کجاست؟....- راه را اشتباه آمده اید خانوم. - کجای راه را اشتباه آمده ام آخر؟ من که هر چه گفته بودید گوش دادم... – مگر نمی بینی؟ من خودم هم گم شده ام.

باران می بارد در کوچه های سرد و تاریک. صدای چکمه هایم می پیچد توی گوش درخت های چنار که گیس می کنند و شیون می کنند... و آن چشم ها... آن چشم های کشیده ی وحشی که می خواهد...

من عریانم. "مثل سکوتهای میان کلام ها عریانم." - چقدر خوب فروغ می خوانی دختر... این همه برگ گل لای این کتاب شعر چه می گوید؟ - اینها دانه های رنگی اند. ریخته ام توی مسیر این غار تا موقع برگشت راه را گم نکنم. - اگر باد وزید چه؟  "در کوچه باد می آید. این ابتدای ویرانی ست."

ویران می کند آخر روزی. برای ویرانی آمده است. مثل همین باد وحشی که همه ی دانه های رنگی ام را با خود برد.... که می داند راه کجاست؟ این باد نه فقط دانه ها را... که جاده را هم با خود می برد. – کدام راه... مگر راهی هم مانده است؟ بگذار یک بار هم شده به شک ایمان بیاوری. بیا دنیاهایمان را خراب کنیم و یک دنیای دیگر بسازیم.

از بالای آن برج، بلندترین برج محل، چراغ ها چون نقطه های نورانی محو می شوند و چشم ها به احترام زندگی پیشین بر زندگی پیش رویشان پلک می بندند...

ادامه دارد شاید...

بخواب کوروش

زهرا جزو بچه های کم کار کلاس است. نه عکسی می اندازد نه دل به کار می دهد... او به علاوه 12 نفر دیگر، تنها دانش آموزان من هستند. دو روز کامل را با اینها سر می کنم و حسابی با زیر و بمشان آشنام. به جز درس عکاسی، یک زنگ تاریخ هنر بهشان درس می دهم و از اول سال می دیدم که زهرا سر کلاس تاریخ هنر اصلن یک آدم دیگری است. محو می شود. چشم می دوزد به لب های من و با آن آب و تابی که من از سیلک و شهر سوخته و پارسه برایشان می گویم، از جا، جم نمی خورد. توی این 45 دقیقه سعی می کنم از هویت فراموش شده ای که این روزها با پتک افتاده اند به جانش برایشان بگویم. صندلیم را از آن سکوی مسخره می گذارم پایین، صندلی ها را گرد می چینم و می شوم هم سطحشان. چشم  در چشم هایشان. یک روز که داشتم از کوروش برایشان می گفتم زهرا گفت: اسم مادر کوروش ماندانا بوده. خب شاید شما ندانید که این یک جمله ی ساده از زبان این بچه ها شنیدن یعنی چه. بچه هایی که به خاطر معدلهای پایین و حتا زیر ده شان و یا موارد انضباطی، هیچ کجا ثبت نامشان نکرده اند و از همه جا رانده و مانده آمده اند هنرستان. همان جا گفتم که آیا دوست دارد کنفرانسی درباره کوروش بدهد. گل از گلش شکفت.

دیروز، روز کنفرانسش بود. خودش از ساعت اول به من یاداوری کرد. رفتم نشستم سر جای زهرا و  زهرا، جای من. بچه ها  زمانی که کنفرانس دارند حتا کنترل کلاس هم دستشان است. به راستی حیرت کردم. آن چنان مسلط کلاس را گرفت دستش و به قدری زیبا و داستان پردازانه، بدون مکثی طولانی بر نت هایش سخن گفت که برایم باور پذیر نیود که این، همان به قول همکارانم بچه تنبلی است که همه از دستش می نالند.

قبطه خوردم. دلم سوخت برای استعدادهایی که کشف نمی شوند و درست هدایت نمی شوند. توی این کشور اصلن چیزی به اسم "هدایت تحصیلی" و شناسایی استعداد معنایی ندارد. آنقدر در چارچوب های کهنه و سنتی، این کشتی شکسته و درب و داغان آموزش و پرورش را پیش می بریم که عنقریب است که فرو بریزد. زهرا می توانست یک تاریخ دان خوب شود. می توانست یک معلم تاریخ شود. عوضش شده دانش آموزی که مدام تحقیر می شود و محکوم می شود به تنبلی و هیچ کس فکر نمی کند که عکاسی آن چیزی نیست که زهرا دوست دارد... که زهرا جایی نیست که باید باشد. عاقبتش هم می شود ازدواج زودهنگام یا به اصرار خودش و یا به اجبار خانواده تا از شرش زودتر خلاص شوند.

دریغ که همکاران من و گاهی خود من هم هنوز از بالای آن سکو به بچه ها نگاه می کنیم.