1-در کوچه باد می آید
آن چشم های کشیده ی وحشی با نگاهی که می خواهد روحت را بدراند وعریان کند، آن دست ها... دست هایی که پوستت را چنان می ساید که انگار چون خطوط بریل می خواندت از میان غبار و مه جسم می گیرد و تو در سکر این تصویر، غرق در لذت و درد و هراسان از وهمی که شاید دیرزمانی نپاید وامانده ای. جاده ها می خوانندت و تونل های زیر زمینی مترو پیش پایت دهان باز می کنند. - آقا! خط افق کجاست؟....- راه را اشتباه آمده اید خانوم. - کجای راه را اشتباه آمده ام آخر؟ من که هر چه گفته بودید گوش دادم... – مگر نمی بینی؟ من خودم هم گم شده ام.
باران می بارد در کوچه های سرد و تاریک. صدای چکمه هایم می پیچد توی گوش درخت های چنار که گیس می کنند و شیون می کنند... و آن چشم ها... آن چشم های کشیده ی وحشی که می خواهد...
من عریانم. "مثل سکوتهای میان کلام ها عریانم." - چقدر خوب فروغ می خوانی دختر... این همه برگ گل لای این کتاب شعر چه می گوید؟ - اینها دانه های رنگی اند. ریخته ام توی مسیر این غار تا موقع برگشت راه را گم نکنم. - اگر باد وزید چه؟ "در کوچه باد می آید. این ابتدای ویرانی ست."
ویران می کند آخر روزی. برای ویرانی آمده است. مثل همین باد وحشی که همه ی دانه های رنگی ام را با خود برد.... که می داند راه کجاست؟ این باد نه فقط دانه ها را... که جاده را هم با خود می برد. – کدام راه... مگر راهی هم مانده است؟ بگذار یک بار هم شده به شک ایمان بیاوری. بیا دنیاهایمان را خراب کنیم و یک دنیای دیگر بسازیم.
از بالای آن برج، بلندترین برج محل، چراغ ها چون نقطه های نورانی محو می شوند و چشم ها به احترام زندگی پیشین بر زندگی پیش رویشان پلک می بندند...
ادامه دارد شاید...