جراحت فقط زخمی عمیق بر پوست نیست. جراحت فقط شکافته شدن بدن و آماس هایی نیست که بر تن شکوفه میزند. جراحت آنجاست که روحت در تلاطم گردونه ی روزها و شبها  لگدمال می شود. یادی است که لحظه ای فروکش نمیکند.  تبی مدام است که جانت را می گدازد اما اثری از خود بر تنت به جا نمی گذارد. تن مجروح را نوازش و مراقبت آرام می کند. اما روح مجروح را که می داند از چه حادثه ای آمده است! 

طوفان ها و سیلابها بر زمینی  فرود آمده اند و گذشته اند. آدمها زمانی سر می رسند که طوفان فرو نشسته و همه چیز در جای خود است. با آنها چه می خواهی بگویی و از چه می خواهی بگویی وقتی نسیم به عشوه گری خبر از رسیدن بهار می دهد! 

آدمها می آیند، زیر چترهای گسترده درختها پناه می گیرند و خوش، می گذرند. آدمها را به نقش های عمیق شلاقه های باد بر تن فرتوت درختها چه کار!  درختانی که ایستاده، مرده اند....