هر سلام، آغاز دردناک یک خداحافظی است.

به غزل، که تولد این وبگاه را مدیون اویم.

ایستاده پشت پنجره، یک پایش را حلقه کرده پشت آن پا، دود سیگار از میان دو انگشتش با نسیمی ملایم بالا می رود. با موهایی وحشی که مهار کرده پشت سرش و به نمی دانم کجا نگاه می کند. کودک دو ساله اش روی زمین با اسباب بازی هایش بازی می کند و من به روزهایی فکر می کنم که دنیا کمی مهربان تر بود. روزهای بی خیالی و سرخوشی. روزهایی که کلاس های دانشگاه را دور می زدیم و خیابان بزرگمهر را می گرفتیم و می رفتیم تا 16آذر و زیر درخت های چنارش سیگاری می کشیدیم؛ گاهی زنگ دری را فشار می دادیم و در می رفتیم و گاهی هم ناگهان غزل را می دیدیم که نارنگی را که از پیشخوان مغازه کش رفته، پوست می کند. دلخوش به اینکه کار ممنوعه ای می کنیم، اجباری را دور می زنیم و "جوانی" می کنیم. عین خیالمان نبود اگر در مقابل حرف زور استاد بیایستیم و حقوق از یاد رفته مان را به خاطرش بیاوریم. دور نیست آن روز که غزل ایستاده بود روی سکوی کلاس، با فریم بزرگی که چشمان درشتش را قاب گرفته بود و مقنعه ای بلند که حریف موهای سرکشش نمی شد و داشت کنفرانس "دوراس و عکاسی" اش را ارائه می داد و به نشانه ی اعتراض به ایرادهای بنی اسراییلی استاد، کاغذهایش را جمع کرد، کنفرانس را نیمه کاره رها کرد و نشست سر جایش و من با صدای بلند، بی وقفه برایش دست زدم. از آن روزها خاطره ای مانده و نامه نگاریهای طولانی که حالا جا خوش کرده اند توی کارتنی بالای کمد؛ و از ما، زنانی در نیمه راه زندگی که تجربه زیستنی را پشت سر گذاشته ایم.

آدمهای زیادی در زندگی می آیند و می روند. بعضی ها را خیلی سخت پیدا می کنی و شاید دیگر ورژن مشابهی از آنها در عالم پیدا نکنی. رفتن این جور آدمها درد دارد. با رفتن شان انگار یک تکه از تو را هم با خود می برند. غزل مثل رود است. گاهی چنان آرام که غرق آرامشش می شوی و گاه چنان طغیان می کند که هر چه سر راهش است با خود می کند و می برد. و حالا این رود سر طغیان دارد. در نیمه راه زندگی می خواهد کنفرانسش را نیمه کاره رها کند و زندگیش را جای دیگری دنبال کند. غزل می داند که با این کار خیلی چیزها را از دست می دهد اما طبیعت رود همین است دیگر. هیچ سدی مانع طغیانش نمی شود. فقط می خواهد پا را از محدوده ای که برایش تعریف کرده اند فراتر بگذارد و زیستنی را تجربه کند، ورای مرزهایی که سرنوشت برایش تعیین کرده است.

آیان، خودِ غزل است. ادامه اش است. با چشم های درشت خاکستری زیر پلک های افتاده ی مهربان و با ابروهایی که بالا می دهد و دهان تر نیمه بازش طوری نگاهت می کند که دست و پایت را گم می کنی. غزل نمی خواهد آیان برای ساده ترین حقوقش مبارزه کند و انرژی اش را که می تواند صرف ساختن کند، برای تخریب پل های معلق و کج و معوجی صرف کند که برایش ساخته اند و در نهایت راه به ناکجا آباد هم ندارد.

وقتی تاکسی نگه داشت و غزل سوار شد، آیان را که گذاشتم توی بغلش، حسی توام با بغض، هراس و دلتنگی ته دلم خلید. خیابان تاریک بود و ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند. چشم هاش توی نور قرمز ماشن ها برق می زد. لبخند زد و در رابستم. وقتی دور می شد، دیدمش که تکیه داده به پشتی صندلی و به نمی دانم کجا نگاه می کند. که می داند کی و کجای این دنیا دوباره خواهمش دید...

 

زن نوشت


بسیار فراتر از نوشتن، زن هر روز می ایستد کنار اجاق گاز. سایه ی سیالش می لغزد بر پهنه دیوارها و چاردیواری خانه. از این سو به آن سو. صداهایی آرام او را احاطه کرده اند: نغمه آهسته کوک های دستی، نجوای پیاپی نخ و سوزن که در میان انگشتان زن رج می زنند، خود را و زندگی را. صدای زمزمه آوازی آرام در حاشیه ی سرخ کردن پیاز و پرش های نقطه های داغ روغن بر پوست. انتظاری مبهم. مدام و همیشه که پنهان می ماند. انتظار برای یک نمی دانم چه که روزمرگی اش را رنگی دیگر ببخشد. انتظاری تبعید شده، چون رازی مگو. پچ پچه هایی با برگ های سبز آپارتمانی، با کودک آرمیده در گوشه گهواره و با هر آن چه که زبانی برای بازگو ندارد. زن می شوید. صبح... ظهر... شب... و آن چه از دستانش فرو می چکد، حرف هایی است که مجالی برای بروز نمی یابند...

موهبت زن بودن

زن بودن موهبتی است که حتا زنان هم به ندرت پی به آن می برند. موهبتی که بعد از گذشت سی و چند سال از زندگی ام بیشتر احساسش می کنم. سی سالگی به بعد انگار که دست از دعوا مرافعه های همیشگی با خودت بر می داری و فارغ از جنگ با مردان و تلاش در اثبات خود، به غار وجودت پناه می بری و اگر که زن باشی و بتوانی خدابانوی درونت را بشناسی و به نقاط ضعف و قوتش آگاه بشوی، خواهی توانست معمای پیچیده "زن بودن" را حل کنی و به قدرت درونی که یک زن می تواند آن را تجربه و احساس کند آگاه شوی. کتاب "نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان" را می خوانم که خیلی اتفاقی و به موقع سر راهم سبز شد. نمی دانم برای شما هم این همزمانی ها اتفاق می افتد یا نه...گاهی کتابها، فیلمها، کلمات و حتا آدمها آنقدر اتفاقی و درست سر وقت در راهت سبز می شوند که انگار کسی با این نشانه ها دارد راه را نشانت می دهد... شاید همان ناخوداگاه ما باشد که فراآگاهی اش راهگشایمان می شود و چه میدانی... شاید خدابانویی چون "هستیا" است که ما را به سمت توجه به درون و جنبه های روحانی هدایت می کند...

 نویسنده کتاب (شینودا بولن) با استناد به یونگ و نظریه ناخوداگاه جمعی اش به تقسیم بندی خدابانوان یونانی می پردازد: خدابانوان باکره (آرتمیس، آتنا، هستیا) که مظهر ویژگی های استقلال و خودبسندگی در زنان اند، خدابانوان آسیب پذیر (هرا، دیمیتر و پرسفون) که هویت شان مشروط بر رابطه است و نقش های سنتی را می پذیرند، و خدابانوی عشق و زیبایی، آفرودیت (ونوس رومی) که به تنهایی این نقش را ایفا می کند؛ زیبا و وسوسه انگیز است وهوشیاری متمرکزش او را از قربانی شدن نجات می دهد و بیشتر در پی تشدید روابط است تا تداوم آن. وی معتقد است که در درون هر زنی یک خدابانو غالب است و گاهی نیز خدابانوان متعددی در وجود هر زن فعال است که بسته به شرایط جسمی و درونی او یکی از آنها برجسته می شود. کتاب در هر فصل به بررسی یکی از الاهگان، نقاط ضعف و قوتشان می پردازد و در پایان اشاره می کند که سیب طلایی از آن کدام خدابانو است. بر اساس نظریه یونگ، خواب، رویای فردی و اسطوره رویای جمعی بشر است و از این رو یونگ معتقد است که بسیاری از این اسطوره ها و کهن الگوها ریشه های مشترکی در انسان دارد و شناخت و رمزگشایی از این اساطیر ما را به شناخت خود کمک می کند. زنان با خواندن این کتاب پی می برند که میل به تجرد و طبیعت وحشی شان یاداور آرتمیس است، رویای مادر شدن به دیمتر برمی گردد، هوش و ذکاوت و رقابت علمی شان زاده آتنا است، امیال جنسی و اغواگری شان را از آفرودیت، و تمایل به تنهایی و اکتشاف درونی را از هستیا دارند.

خواندن این کتاب را به زنانی که سعی در شناخت پیچیدگی درونی خود دارند و نیز به مردانی که در شناخت معشوق یا همسر خود درمانده اند، توصیه می کنم.

به کودکی که نمی خواهم زاده شود

می گویند ارواح، پیش از تولد، پدر و مادرشان را، خود انتخاب می کنند.

چی بخونمت عزیزم که به حرفم گوش بدی؟                   

حرفایی که می زنم جدی بگیری بشنوی؟

چی بگم بت که بری همونجا که ازش میای؟                  

 عدنه؟بهشته؟هرجاکه می گن ازش میای؟

فک نکن اینجا از اون جایی که هستی بهتره                 

 اینجا هر جوونه تا قد بکشه جون می کنه

خر نشی سیبی که گفتن نخوری گاز بزنی                 

بذار هیچی ندونی تو اون بهشتت بمونی

بذر سرگردون من!اینجا یه رود نیس به خدا                     

تو زمین دل من جای فرود نیس به خدا

اینجا خشکه زمینش عاشقی قحطه به خدا                    

زندگی بدون عاشقی چه سخته به خدا

اگه خوشگل بشی ساقه هاتو از ته می چینن                  

می ذارن کنج خونه تا دو سه روز نیگات کنن

اگه زشتم بشی کاری به درونت ندارن                            

هر چی هم میوه بدی بازم نیگات نمی کنن

اگه دختر بشی اولین گناهت همینه                               

حکم اولین گناهم تا ابد یه زندونه

توی زندون گیسای خوشگلتو می پوشونن                       

 بین توبا پسرا یه دیوار چین می کشن

که مبادا دلتون بلرزه عاشقی کنین                                

ببوسین همدیگه رو طعم خدا روبچشین

واسه عشقبازی باید یه قول نومه امضا کنین                     

قبل از اون،دس بزنین به هم دیگه یه ملهدین

واسه اون ورد می خونن کل می کشن کف می زنن          

بعد از اون هر چی سرت اومد به روت نمی آرن

قیمتت؟چارتا بهار،چل تا بهار روت می ذارن                       

عوضش بهارای عمرتو از تو می گیرن

اگرم پسر بشی...البته شاید بهتره                                

از میون بدو بدتر خوب می گن بد بهتره

خلاصه هرکی بشی هرچی بشی تواین سراب                 

هرچی بیشتربدوی دور می شی از خیال آب

جون دل!عزیزکم!دنیا عجب جایی شده!                          

انگار از هرچی آدم خوبه یهو خالی شده

دیگه حتا بهارم رخت سیا کرده تنش                               

چارقد سبزشو آخه کشیدن از رو سرش

بچه بودیم شاعری شعر می خوند نفهمیدیم                     

آخه باور نمی کردیم یه روز اینجوری بشیم:

 "دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه                   

تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نميشه

دنيا زندون شده :نه عشق ،نه اميد،نه شور،                     

برهوتي شده دنيا که تا چش کار مي کنه مرده س و گور"

آخه دیگه دیر بودش،پامون زمین رسیده بود                      

دیگه آدم شده بودیم و سیبه گاز زده بود

اینی که می گم مث گوشواره به گوشت ببند:             

نمی شه لباس دنیا رو به این راحتی کند

وقتی اومدی باید تا آخرش جون بکنی                      

راه برگشتی دیگه نیس که بخوای دور بزنی

لا اقل الان نیا بذار بهار جون بگیره                                  

بذار این ابر سیا یه کمی بارون بگیره

بذار آسمون دوباره پاشو اینجا وا کنه                              

بغض چن ساله شو رو شهر سیا رها کنه

تا بهار دوباره رخت سبزشو به تن کنه                             

پیرهن گل گلی شو زیر پاهات چمن کنه

اگرم نشد بمون همون جا که جات اینجا نیس                   

میون یه گله گرگ جای غزال نوپا نیس

اگه تا بهار نموندم تو رو میسپرم به باد                            

که خودش میبرتت هر جایی که خدا بخواد