زن نوشت
بسیار فراتر از نوشتن، زن هر روز می ایستد کنار اجاق گاز. سایه ی سیالش می لغزد بر پهنه دیوارها و چاردیواری خانه. از این سو به آن سو. صداهایی آرام او را احاطه کرده اند: نغمه آهسته کوک های دستی، نجوای پیاپی نخ و سوزن که در میان انگشتان زن رج می زنند، خود را و زندگی را. صدای زمزمه آوازی آرام در حاشیه ی سرخ کردن پیاز و پرش های نقطه های داغ روغن بر پوست. انتظاری مبهم. مدام و همیشه که پنهان می ماند. انتظار برای یک نمی دانم چه که روزمرگی اش را رنگی دیگر ببخشد. انتظاری تبعید شده، چون رازی مگو. پچ پچه هایی با برگ های سبز آپارتمانی، با کودک آرمیده در گوشه گهواره و با هر آن چه که زبانی برای بازگو ندارد. زن می شوید. صبح... ظهر... شب... و آن چه از دستانش فرو می چکد، حرف هایی است که مجالی برای بروز نمی یابند...