هر سلام، آغاز دردناک یک خداحافظی است.

به غزل، که تولد این وبگاه را مدیون اویم.

ایستاده پشت پنجره، یک پایش را حلقه کرده پشت آن پا، دود سیگار از میان دو انگشتش با نسیمی ملایم بالا می رود. با موهایی وحشی که مهار کرده پشت سرش و به نمی دانم کجا نگاه می کند. کودک دو ساله اش روی زمین با اسباب بازی هایش بازی می کند و من به روزهایی فکر می کنم که دنیا کمی مهربان تر بود. روزهای بی خیالی و سرخوشی. روزهایی که کلاس های دانشگاه را دور می زدیم و خیابان بزرگمهر را می گرفتیم و می رفتیم تا 16آذر و زیر درخت های چنارش سیگاری می کشیدیم؛ گاهی زنگ دری را فشار می دادیم و در می رفتیم و گاهی هم ناگهان غزل را می دیدیم که نارنگی را که از پیشخوان مغازه کش رفته، پوست می کند. دلخوش به اینکه کار ممنوعه ای می کنیم، اجباری را دور می زنیم و "جوانی" می کنیم. عین خیالمان نبود اگر در مقابل حرف زور استاد بیایستیم و حقوق از یاد رفته مان را به خاطرش بیاوریم. دور نیست آن روز که غزل ایستاده بود روی سکوی کلاس، با فریم بزرگی که چشمان درشتش را قاب گرفته بود و مقنعه ای بلند که حریف موهای سرکشش نمی شد و داشت کنفرانس "دوراس و عکاسی" اش را ارائه می داد و به نشانه ی اعتراض به ایرادهای بنی اسراییلی استاد، کاغذهایش را جمع کرد، کنفرانس را نیمه کاره رها کرد و نشست سر جایش و من با صدای بلند، بی وقفه برایش دست زدم. از آن روزها خاطره ای مانده و نامه نگاریهای طولانی که حالا جا خوش کرده اند توی کارتنی بالای کمد؛ و از ما، زنانی در نیمه راه زندگی که تجربه زیستنی را پشت سر گذاشته ایم.

آدمهای زیادی در زندگی می آیند و می روند. بعضی ها را خیلی سخت پیدا می کنی و شاید دیگر ورژن مشابهی از آنها در عالم پیدا نکنی. رفتن این جور آدمها درد دارد. با رفتن شان انگار یک تکه از تو را هم با خود می برند. غزل مثل رود است. گاهی چنان آرام که غرق آرامشش می شوی و گاه چنان طغیان می کند که هر چه سر راهش است با خود می کند و می برد. و حالا این رود سر طغیان دارد. در نیمه راه زندگی می خواهد کنفرانسش را نیمه کاره رها کند و زندگیش را جای دیگری دنبال کند. غزل می داند که با این کار خیلی چیزها را از دست می دهد اما طبیعت رود همین است دیگر. هیچ سدی مانع طغیانش نمی شود. فقط می خواهد پا را از محدوده ای که برایش تعریف کرده اند فراتر بگذارد و زیستنی را تجربه کند، ورای مرزهایی که سرنوشت برایش تعیین کرده است.

آیان، خودِ غزل است. ادامه اش است. با چشم های درشت خاکستری زیر پلک های افتاده ی مهربان و با ابروهایی که بالا می دهد و دهان تر نیمه بازش طوری نگاهت می کند که دست و پایت را گم می کنی. غزل نمی خواهد آیان برای ساده ترین حقوقش مبارزه کند و انرژی اش را که می تواند صرف ساختن کند، برای تخریب پل های معلق و کج و معوجی صرف کند که برایش ساخته اند و در نهایت راه به ناکجا آباد هم ندارد.

وقتی تاکسی نگه داشت و غزل سوار شد، آیان را که گذاشتم توی بغلش، حسی توام با بغض، هراس و دلتنگی ته دلم خلید. خیابان تاریک بود و ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند. چشم هاش توی نور قرمز ماشن ها برق می زد. لبخند زد و در رابستم. وقتی دور می شد، دیدمش که تکیه داده به پشتی صندلی و به نمی دانم کجا نگاه می کند. که می داند کی و کجای این دنیا دوباره خواهمش دید...

 

ضیافت

ماشین ها در تقاطع، گره خورده اند و صدای یکریز بوق تا اینجا، پشت پنجره کش می آید. دود سیگار از لابلای انگشتهایم خودش را می کشاند به شکاف پنجره. جنازه اش افتاده آنجا، کنج دیوار. هر چه از صبح خورده ام توی تقاطع حلقم گیر کرده، نه بالا می آید نه پایین می رود. نمی خواستم بکشمش. بهش فرصت دادم که برود، نرفت. هی خواستم نادیده اش بگیرم، هی جلوی چشمم رژه رفت. کشتن موجود زنده کراهت دارد. این را بی بی خدا بیامرز می گفت. صبح دیدمش که چسبیده به پرده. بعد از کلی کلنجار، بالاخره پیف پاف را برداشتم و خالی کردم رویش. چارچنگولی افتاد روی زمین، کنج دیوار. افتادنش صدای مرگ می داد. شاخک هایش توی هوا تکان می خورد و پاهای زبرش را جمع کرده بود توی شکم چل تکه اش. بی خیالش شدم. گفتم اگر عمرش به دنیا باشد پا می شود. راهش را می کشد و می رود. شب که برگشتم، دیدم مورچه ها امانش نداده اند. تکه تکه های بدنش توی صف منظمی از مورچه ها داشت دست به دست می شد. دیگر تقریبا اثری از سوسک به جز دو بال له و لورده باقی نمانده. امشب اینجا، قتلی اتفاق افتاد و ضیافتی. امشب در یکی از خیابانهای شهر، توی تنها پنجره ی روشن، توی لابیرنت کنج دیوار واحد پانزده، ضیافتی برپاست. 

کائوس

از کجا پرت شده ایم اینجا؟ در این شهر بی پیر که هیچ رنگی ندارد. که همه اش سیاهی است و سیاهی. از آن بالا شهر زیر پایمان است و تو که حرف می زنی شهر با خیابان و ساختمانهایش موج می خورد. برج میلاد را می بینم که مثل سوزن قلاب ماهیگیری بالا و پایین می رود. می لرزم.
چه دارد می شود؟ جهان در بی نظمی کیهانی اش تاب می خورد و آنجا که ایستاده ایم تنها جای ثابت است. می گویم مناسک پیش از تحویل سال در همه جا بازآفرینی کائوس است: بی نظمی کیهانی. می گویی مثل چهارشنبه سوری؛ و ناگهان شعله های آتش گر می گیرد و چون خطی از آتش هره می کشد و تا افق می رود. هر خطی به رنگی. و دود خاکستری دیرپا و غلیظی چون دیوی سیاه رنگ عرصه را بر آسمان و باران تنگ می کند.
می گویی پشت سرت را نگاه کن و آدم ها را می بینم که هریک در حالتی منجمد شده اند: سربازی در برج دیدبانی پشت سرمان در حالی که به دوردستها نگاه می کند، پیرمردی در حال دویدن، زنی در حال ورزش. نگاهت می کنم. خیره در سیاهی چشمهات. مردمکانت بزرگ شده اند و انعکاس شعله های شهر توی نی نی چشمهات سوسو می زنند.
-چه اتفاقی دارد می افتد؟ از کجا افتاده ایم در دل این کائوس بزرگ؟ تا کی می ماند؟
-می گویند تا تحویل سال.
در کائوس، شیطان ها و لوسیفرها و جن ها از جهنم آزاد می شوند و حکم می رانند. به تسخیر انسان و به انتقام از پرومته ئوس، جوان ها را تقدیم به ضحاک می کنند تا از مغزشان نیرو بگیرد.و می بینم که در میان دود و غبار درخت ها قد می کشند و شاخه های خشک و متورم شان دود را می شکافند تا آسمان و بر هر شاخه ای طنابی آویزان است و بر هر طناب، جوانی جان می دهد. زیر درختها آدمهایی ایستاده اند به تماشا. عکس یادگاری می گیرند با میوه های روی درخت و می خندند.
-چرا اینها اینقدر شادند؟
-اینها به تسخیر در آمده اند و این دود غلیظ چون افیونی نشئه شان می کند. اینها به استقبال ضحاک آمده اند.
می ترسم. از این همه سیاهی می ترسم و آغوشت تنها جای امن در این دنیاست.

بیا پیاده برویم.

باران می بارد. تند و بی وقفه. پیاده روها را آب گرفته. توی انعکاس آبهای کف خیابان نور نئون مغازه ها می درخشد. دستم را می گیری و می ایستی کنار خیابان. – مستقیم. تاکسی با شیشه ی بخارگرفته نگه می دارد. دررا باز می کنی به راننده می گویی دونفریم. و در را می بندی. – اِ..ما که یک نفریم. – کسی چه می داند. کسی چه می داند که این دوتایی وهمی بیش نیست. کسی چه می داند که ما یکی از این قطره های باران بودیم. یک جایی، وسط آسمان و زمین حواسمان نبود و دوتا شدیم و افتادیم اینجا وسط این خیابان شلوغ. - اینجا کسی برای دو نفر جایی ندارد. بیا پیاده برویم.

3-نشانه ها

می گویم. حتا اگر تاب شنیدنش را نداشته باشی. بگذار تمام جاده هایی که ادعای رسیدن تا ابدیت را دارند دل خوش کنند که رسیدنی در کار است. اما مگر ابدیت را می شود رسید! می گفت جهان مثل یک بادکنک دارد باد می شود و ما که زمانی روی این بادبادک به هم نزدیک بودیم حالا داریم از هم دور می شویم. بادکنک دارد بزرگ و بزرگتر می شود و ما از هم دور و دورتر. همچنان که از نقطه ی فوت که همان بیگ بنگ است دور می شویم. به راستی کی این بادکنک را می دمد؟ کسی چه می داند. فقط می دانیم چیزی تا نقطه ی انفجار نمانده...

اینها را که می گفت لکه های نور رنگی چرخان اتاق را و موسیقی تند را دور می زدند. – به سلامتی... – نوش... و سرگیجه ای که دوباره آغاز می شود...  – نمی گیرد این لامذهب... همانطور که این کلمات، گیرایی شان را از دست داده اند. هیچ چیز دیگر روی این کره ی خاکی گیرا نیست. شاید از این روست که دیگر هیچ شاهکاری خلق نمی شود. نه چشم گیرایی یافت می شود که از آن شاعر شوی و نه شرابی که از آن مست... فقط می ماند این سرگیجه و دنیایی که دورم تاب می خورد و چون نیروی گریز از مرکزی مرا از سقوط باز می دارد. اگر این سرگیجه نبود که تا حالا صد بار سقوط کرده بودم. – تهوع می دانی چیست؟ - از نوع سارتری؟ - آری از آن نوعی که می خواهی همه چیز را بالا بیاوری. حتا خودت را. تهوع اشباع است از هر آنچه که فرو می دهیش.... -"مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند..." – انگار فروغ هم چیزهایی فهمیده بود. – بیخود نبود زود مرد. لامروت هر که بخواهد سر از کارش در بیاورد سر به نیست می شود. رازی در این جهان است. این را نشانه ها می گویند. اما هرکسی که زبان نشانه ها را نمی داند. نه یادگرفتنی است نه یاد دادنی.... ادعای بزرگی است اگر بگویم من هم می دانستم؟ ادعای بزرگی است؟ ... اما الان چه؟ از زمانی که آن باد لعنتی وزید و دانه های رنگی ام را با خود برد گمشان کردم. حالا مدتی است گیر کرده ام وسط این غار مهیب. نه راه پس دارم و نه پیش. خودم با دستهای خودم موقع آمدن ریخته بودم تا راه برگشت را گم نکنم. خودم با دستهای خودم... این طور با آن چشمهات نگاهم نکن. راست می گویم.

2-سرگیجه

باد آمده بود و کاغذ پاره هایم را از دستانت ربوده بود. تو از لبه ی صخره خیز برداشته بودی که بگیریشان. اما با باد رفته بودند. سُر خورده بودی و من تا آمده بودم دستت را بگیرم کله ی خروسی خونین و مالین از کنار پایت قل خورده بود. بالای صخره را نگاه کرده بودم. زائری داشت خروسی را قربانی بی بی شهربانو می کرد. مسیر خاکی پر از زنهای چادر به سر بود. که می رفت تا دل چارتاقی و گنبد بالای سرش. زیر آن گنبد دخترهای ترشیده و زنان نازایی هستند که می ایستند توی درگاه یکی از تاقیها. چادر سفیدشان را می اندازند روی سرشان و دعا می کنند و اشک می ریزند. لحظه ای بعد احساس می کنند که بی اختیار دارند می چرخند. آنها می گویند  بی بی کسانی را که دعایشان را می شنود می چرخاند. - ما که نیامده ایم  بی بی شهربانو را ببینیم. آمده ایم آناهیتا را ببینیم. الاهه ی آب های روان. – فکر می کنی اگر اینها بدانند که داستان کوه و بی بی کلکی بوده که اجدادمان ساخته اند تا معبد آناهیتایشان در امان بماند باز هم این مسیر را بالا می روند؟ - کسی چه می داند.... – آن بالا را می بینی؟ آن آجرچینی بالای کوه را؟ آنجا یک خانقاه است. - تا حالا رفته ای؟ - نه. می گویند هرکسی راه به آنجا ندارد. – آنجا هم بی گمان می چرخند. یک دست رو به آسمان و یک دست رو به زمین. با سری افتاده روی شانه... می چرخند... می چرخند... سرگیجه می گیرم از این فضا... از این اعتقادهای تنیده درهم و تودرتو.... اما نوشته هایم... نوشته هایم را باد برد... برد همانجایی که دانه های رنگی ام را برد.

1-در کوچه باد می آید

آن چشم های کشیده ی وحشی با نگاهی که می خواهد روحت را بدراند وعریان کند، آن دست ها... دست هایی که پوستت را چنان می ساید که انگار چون خطوط بریل می خواندت از میان غبار و مه جسم می گیرد و تو در سکر این تصویر، غرق در لذت و درد و هراسان از وهمی که شاید دیرزمانی نپاید وامانده ای. جاده ها می خوانندت و تونل های زیر زمینی مترو پیش پایت دهان باز می کنند. - آقا! خط افق کجاست؟....- راه را اشتباه آمده اید خانوم. - کجای راه را اشتباه آمده ام آخر؟ من که هر چه گفته بودید گوش دادم... – مگر نمی بینی؟ من خودم هم گم شده ام.

باران می بارد در کوچه های سرد و تاریک. صدای چکمه هایم می پیچد توی گوش درخت های چنار که گیس می کنند و شیون می کنند... و آن چشم ها... آن چشم های کشیده ی وحشی که می خواهد...

من عریانم. "مثل سکوتهای میان کلام ها عریانم." - چقدر خوب فروغ می خوانی دختر... این همه برگ گل لای این کتاب شعر چه می گوید؟ - اینها دانه های رنگی اند. ریخته ام توی مسیر این غار تا موقع برگشت راه را گم نکنم. - اگر باد وزید چه؟  "در کوچه باد می آید. این ابتدای ویرانی ست."

ویران می کند آخر روزی. برای ویرانی آمده است. مثل همین باد وحشی که همه ی دانه های رنگی ام را با خود برد.... که می داند راه کجاست؟ این باد نه فقط دانه ها را... که جاده را هم با خود می برد. – کدام راه... مگر راهی هم مانده است؟ بگذار یک بار هم شده به شک ایمان بیاوری. بیا دنیاهایمان را خراب کنیم و یک دنیای دیگر بسازیم.

از بالای آن برج، بلندترین برج محل، چراغ ها چون نقطه های نورانی محو می شوند و چشم ها به احترام زندگی پیشین بر زندگی پیش رویشان پلک می بندند...

ادامه دارد شاید...

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد.

"این نوشته در تاریخ 29 اردی بهشت 81 نوشته شده و امروز که 16 آبان 91 است چند ماهی می شود که "مرد" و "وسطی" زیر یک سقف دارند با هم زندگی می کنند. تقدیم به عشق دیرپایشان."

هر سه روی یک نیمکت، زیر سایه "درخت ارغوان" حیاط دانشگاه نشسته اند. "مرد" دارد از دردهای انسانی می گوید: «به نظر من باید توی زندگی رنج برد. می دونی! باید با بدی ها و زشتی ها زندگی کرد. ما انسانیم با همه شهوات و غرایز انسانی که بدون اونها نیستیم. به نظر من عرفان یه جورایی راه فراره... می دونی؟ فرار از واقعیت.»

"زنی که کنار نیمکت نشسته" و دارد یک برگ شمشاد را توی دستش خورد می کند، خودش را موظف می داند چیزی بگوید: «به نظر نمی آد اصلن راه فراری وجود داشته باشه... نه ... وجود نداره... عرفان هم یه راهه. نه فرار.»

"وسطی" می خندد. بلند بلند. خنده اش افسار گسیخته و مهارناپذیر است. از لابلای خنده اش می گوید: «چقدر درخت ارغوان رو دوست دارم.»

"مرد" می گوید:«کدومه؟» "وسطی" جواب می دهد: «ایناهاش... همینه... گلهای ارغوانی می ده.» و باز می خندد. "وسطی"، "مرد" را دوست داشته. . این را "زنی که کنار نیمکت نشسته" می داند.

"مرد" حرفهای هذیان مانندش را ادامه می دهد: «به نظر من عشق هم نوعی فریبه. اونقدرها هم اهمیت نداره. فقط زندگی... باید جسارت زندگی کردن داشت. باید رنج کشید... می دونی... من به تغییر، یعنی بهتر شدن وضع موجود فکر نمی کنم.. همه چیز در حال سقوطه... من... می دونی...من به آدمها اطمینان ندارم. اونا منو از خودشون بیزار کردن... راه آسمونی وجود نداره. همه چیز همین جاس... روی این خاک. احمد شاملو حرف قشنگی می زنه... میگه... بگو برهنه به خاكم كنند...سرا پا برهنه... كه بي شايبه حجابي...با خاك عاشقانه در آميختن مي خواهم...» و سیگاری می گیراند.

حالا همه ساکتند. خطوط صورت "وسطی" هنوز خندان. انگار که دارد سیل خنده اش را مهار می کند. "زنی که کنار نیمکت نشسته" خودش را موظف می داند سکوت را بشکند چون می داند در غیر این صورت، "وسطی" با خنده ی سیل آسایش این کار را خواهد کرد: «زندگی بدون عشق؟... به نظر نمی آد قابل زیستن باشه... عشق هم فرار نیست... اون هم نوعی رنجه اما از جنسی دیگه.»

"مرد" دود غلیظ سیگار را از دهانش بیرون می دهد و از لابلای دود به "زنی که کنار نیمکت نشسته" نگاه می کند: «می دونی... یه سری چیزا گریزناپذیرن. بکت... نمی دونم چیزی ازش خوندی یا نه... اون معتقده که انسان روی این خاک فراموش شده. رها شده روی زمین و تنها تفاوتش با حیوان اینه که رنج می بره... درد می کشه... به نظر من باید رنج برد... رنج بردن گریزناپذیره...می دونی...آدم تازه می فهمه خیلی تنهاس. باید جسارت داشت... جسارت زندگی...»

"وسطی" با شلیک خنده اش حرف "مرد" را قطع می کند. سیگار لای انگشتان مرد دود می کند و از تنه "درخت ارغوان" بالا می رود. "وسطی" خنده اش را ناگهان قطع می کند و با خطوط جدی صورتش می گوید:«من یه زمانی با تو زندگی کردم...»

"مرد" منتظر است که حرف های او ادامه پیدا کند اما وسطی کیفش را روی کولش می اندازد و می ایستد رو به درخت ارغوان. "مرد" می گوید: «آدم بعد از این همه حرف زدن انگار چیزی نگفته.»

"وسطی" می گوید: «آره... چیزی نگفته.» و می رود.

 ته مانده ی سیگاری وسط باغچه پرتاب می شود...

 

 

 

یک نارسیسمِ اسکیزوییدِ کمال گرا

یک نارسیسمِ اسکیزوییدِ کمال گرا برای چه می نویسد؟ لابد می نویسد که حس خودشیفتگی اش ارضا شود چون فکر می کند حرفهای مهمی برای گفتن دارد یا شاید پناه می برد به این دنیای مجازی که خلاء عزلتش را پرکند یا شاید هم....

می گوید پر از تناقضی تو. "word" باید حرف بزند نه که "silent" باشد. می گویم یک وقتهایی آنقدر حرف می زنی که اصل مطلب را نگویی...

تکیه می دهد به صندلی اش و دستش روی دسته صندلی جوری آدم را نگاه می کند که انگار تو را از پشت رنگ و لعابی که مثل یک نقاب به چشمانت زده ای می خواند... می گوید اکثر کسانی که روی این صندلی نشسته اند و قرمز پوشیده اند، افسرده بوده اند. می گویم شما روانپزشک ها فکر می کنید همه باید یک جور باشند. اینکه من حال و حوصله آدم ها را ندارم لزومن دلیلی بر افسردگیم نیست. من با دنیای خودم خوشم نه با دنیای آدم ها. می گوید همه شخصیت هایی که تو داری من هم دارم. نمی توانی برای من نقش بازی کنی. می گویم به همه بیمارهایتان این را می گویید؟ از در دیگری وارد می شود: من صلاحت را می خواهم. اگر همین طور پیش بروی عاقبتی مثل صادق هدایت در انتظارت است. تو نمی توانی توی غار زندگی کنی. تو به آدمها نیاز داری. می گویم این آدمها هستند که افسرده ام می کنند نه تنهایی. می گوید زندگی کن قبل از این که مثل من به این احساس برسی که حتمن باید کار بزرگی برای نجات آدمها بکنی. زندگی فقط کتاب و درس نیست. تو باید بتوانی مهمانی بروی و اگر لازم شد قر(یا غر؟) هم بدهی... می گویم یا ادعای واهی دارید که عین چند شخصیت مرا شما هم دارید یا درست مرا تشخیص نداده اید. این کار هرگز در توان من نیست... آسمان را به ریسمان می بافد. از سفرهای خارجه اش می گوید و از کلکسیون ماشین های کلاسیکش. از چرچیل می گوید که او هم افسردگی داشت اما با آن مقابله کرد و از ویرجینیاوولف که خودش را بخاطر افسردگی اش غرق کرد: فیلم ساعتها را ببین . امیلی را ببین که وسواسش چی به روزش آورد. سینما پارادیزو را ببین که  همه عمرش با گذشته گرایی زندگی کرد... و من که کلافه شده ام از نصیحت شنیدن صفحه اول دفترچه بیمه ام را باز می کنم و بین خودم با آن عکس سه در چار با آن لبخند ماسیده روی لب و مقنعه ای که انگار دارد خفه ام می کند ربطی پیدا نمی کنم. یک منگنه زیر گلویم خورده و یکی دیگر بالای کله ام. منگنه زیر گلویم را باز می کنم و به دری نگاه می کنم که قطعن دقایقی دیگر باز خواهد شد. می گوید حواست با منه؟ می گویم من مشکلی با این عزلت ندارم. شما هر چه می خواهید بگویید. می گوید تو احتیاج به دارو داری. حالا نوبت منگنه بالایی است. زبانه های منگنه را باز می کنم و منگنه را از عکس می کشم بیرون. می گوید میشود بگویی چه کار می کنی؟ می گویم تمام شد. این منگنه ها داشت خفه ام می کرد. بیخ خِرم بود. می خندد. بلند بلند.

او

مردانه رفتار می کند و زنانه می نویسد.

وقتی سرکیف است این توان را دارد که تا حد نفسگیر بخنداندت و وقتی به قول عزیز جن ها دورش را می گیرند می تواند کاری کند که فکر کنی چه زندگی بیهوده ای داری.

عاشق سبیلهایش است. ابزار آلات سبیلش را توی یک کیف مرتب می چیند: روغن و شانه و قیچی مخصوص سبیل... انگار که از دهه 50 پرتش کرده باشند اینجا. همیشه بوی خوب می دهد و با مشام تیزش هر نوع بویی را تشخیص می دهد. کافیست عطرت را عوض کرده باشی و یا دو روز حمام نرفته باشی.

دنیایش هیچ قطعیتی ندارد. سراسر شک است و کارش پرسشگری. گاهی بدیهی ترین بدیهیات نیز برای او شکی بزرگ است: مثل آلبرکامو، شکاک بزرگ... هر دو متولد شهریور...می خواهد تو را با همه اعتقاداتت به چالش بکشد و به فکرت بیندازد که: از کجا معلوم؟ که چی؟ که گفته؟...

بیشتر وقتها اتاقش مرتب است. هر وسیله ای جای خودش را دارد. اما در اوج بی نظمی گاه به گاهش هم نظمی نهفته دارد. مثلن اگر آدرس وسیله ای را از او بخواهی می داند که روی تختش زیر انبوهی لباس سمت چپ بالای تختش زیر یک لباس سورمه ای رنگ است.

گاهی صدایش را می اندازد توی گلویش؛ طوری که از آنی که هست کلفت تر شود. کار هر کسی نیست فهمیدن اینکه سعی دارد با صدایش بازی کند و زمانهایی این کار را می کند که بخواهد حرفش تاثیرگذارتر شود.

وقتی عصبانی است، کافیست کمی مراعاتش کنی تا حسابی از کوره در رود و از آنچه که هست عصبانی تر شود. مثل وقت هایی که غمگین است. چون او از تظاهر بیزار است؛ حتا اگر به خاطر خودش این کار را بکنی.

ظاهر خشک و جدی اش، سپری است که او خود ساخته برای محافظت از موجود شکننده ای که درونش نفس می کشد. به گمانم آن موجود، همان آنیمای اوست که او وظیفه نوشتن و عشق ورزیدن را به او سپرده و تنها جایی که می توانی او را پیدا کنی، توی چشم هایش است. توی آن چشمهای سیاه بادامی مهربان که کافیست به او بگویی که چشمهای مهربانی دارد تا نگاهش را از تو بدزدد و راهش را بکشد و برود و این، تنها ردپایی از آنیمایش است که هرچه کند نمی تواند پنهانش کند.

 

"عصر به خیر تهران"

"عصر به خیر تهران"... گوینده رادیو سعی دارد با صدایی بشاش و سرزنده پیامش را به "آحاد" تهران برساند. گل شش پر روی داشبورد که یک پرش هم شکسته کله تکان می دهد و لبخند می زند...

" بارابارا بام بام بارابارا بام بام.... با ما تماس بگیرید و بگید شما به اخلاقتون چه نمره ای می دید؟.... بارا بارا بام بام...."

 راننده پیچ اشرفی به حکیم را با سرعت عجیبی می پیچد... گل شش پرِ یک پر شکسته، کله اش خم می شود و این بار تندتر تاب می خورد.

"33914141و 33914142 ....شما به اخلاقتون چه نمره ای میدین؟" ...

سرم را می برم توی کتابی که روی زانوهایم باز است... به "سین" فکر می کنم که قول داده بودم بروم ببینمش و بعد از یک ماه هنوز فرصت نکرده ام... حکیم ترافیک است... مثل همیشه.

"- من حقم بیسته... چون به خودم مطمئنم...

- مهم این نیست که خودتون به خودتون چه نمره ای میدین... باید دید دیگران چه نمره ای بهتون می دن..."

آقا کرایه تون چنده؟

راننده با بی حوصلگی دستش را از روی دنده بر می دارد و اشاره می کند به شیشه، درست بالای سر گل، که روی برچسب تعرفهء قیمت، بر تکه کاغذ مچاله ای با خط کج و کوله و درشت نوشته 1300 و تویش را رنگ کرده....

"عصر بخیر تهران... عصر به خیر به شهروندان تهرانی که امروز آخرین روز کاریشونه.... قراره به ما بگید که به اخلاقتون چه نمره ای میدید ... از اخلاق حرفه ای گرفته تا رفتار شخصی. می تونید میانگین هم بگیرید ... "

توی تونل رسالت ماشینها پشت به پشت ایستاده اند. سرم را از توی کتاب بلند می کنم چشمم به پسر جوانی توی آینه بغل می افتد که لبهایش را غنچه می کند و چشمک می زند.

"عصر به خیر به متکدیان...چه از نوع پولدار، چه بی پول... از امروز طرح جمع آوری متکدیان شروع شده هاااا مراقب باشید.

بارا بارا بام بام.... - من به خودم 12 می دم... بالاخره همه یه ایرادی دارن..."

پژویی که صاحبش ابراز لطف کرده بود ویراژ می دهد و می پیچد جلوی تاکسی....

- بر پدرت لعنت... مثل گاو می مونن....

منو بارون... منو دریا... منو آسمون صدا کن...اسممو عاشق عاشق تو دل ترانه جاکن..." این را محمد اصفهانی می خواند و گل شش پر که یک پرش شکسته، کله تکان می دهد و لبخند می زند.

......

پ.ن. شخصیت ها، دیالوگها و رخدادها با وفاداری کامل به واقعیت نقل شده اند...

 

پرواز

"عین" دارد می جنگد. نشسته جلوی همان led ی جدیدش و با دسته "جوی استیک" جدیدش، سوار  بر هواپیمایی خیالی بر فراز  ابرها پرواز می کند و هی شلیک می کند. می گویم: "فقط پرواز می کنی؟" می گوید:" نه شلیک هم می کنم." می گویم:" به کی؟"  می گوید:" به هدفهام." می گویم:" بعدش چی می شه؟" می گوید: "خوشحال می شم."

برمی گردم به اتاق. در را که می بندم صدای شلیک قطع می شود. کتاب را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم و من هم کم کم اوج می گیرم... بی سرو صدا... بی آنکه کسی بفهمد که دارم می جنگم... و من شلیک نمی کنم هدف هایم را. از آن بالا، همین طور که پرواز می کنم، نگاهشان می کنم و فکر می کنم که چقدر دیگر باید بجنگم تا به هدف هایم برسم... که چه راه درازی است تا هدف هایم...

صدای انفجار مهیبی می آید از پشت در... به گمانم یکی از هدفها، منفجر شد...

 

من و او

او با چشم های آبی، دنیایش را می بیند؛ من با چشم های سیاهم.

او عاشق مهمانی است؛ من از مهمانی -آن هم از نوع فامیلی- بیزارم.

او از آخرین قیمت دلار خبر دارد؛ من از آخرین لینک های داغ بالاترین.

او دلش می خواهد LEDی 3D بگیریم؛ من ترجیح می دهم رنگ مبلمانمان عوض شود.

او فیلم Transformer 2 می بیند؛ من Midnight in Paris را.

او همیشه حالش خوب است؛ من در حال خوبم هم جایی از روحم تیر می کشد.

او پی دی افِ مدیر یک دقیقه ای را می خواند؛ من کتاب قدرت اسطوره کمبل را.

او عاشق شکلات است؛ من عاشق فالوده شیرازی.

او همیشه عقلش کار می کند حتا در موقعیت های بد؛ من همیشه گیج می زنم.

او سراغ بار و کلاب می رود؛ من سراغ موزه و آثار تاریخی.

او  MBC می بیند؛ من BBC.

او روزنامه عصر ارتباط می خواند؛ من شرق.

او هیچی از شعر نمی فهمد؛ من شعر برایم مثل هوای تازه است.

او ترجیح می دهد پنجره بسته باشد و باد فن نوازشش دهد؛ من هوای –البته خوبِ- طبیعی را ترجیح می دهم.

او دلش می خواهد همه چراغ ها روشن باشد؛ من با یک آباژور، یک شمع کوچک هم دنیایم روشن می شود.

خون او را پشه ها دوست دارند؛ اما من باب میلشان نیستم گویا.

او ترجیح می دهد زمانی را که قرار است رانندگی کند تا سینما، بنشیند جلوی LEDی جدیدش و MBC ببیند؛ من عاشق فیلم دیدن توی سینما هستم.

او Inna و جنیفرلوپز گوش می دهد؛ من شجریان و محسن نامجو.

او در مورد همه چیز اظهارنظر می کند؛ من حتا درمورد تخصصم هم تا نخواهند نظری نمی دهم.

برای او رابطه خونی دلیل لازم و کافی برای ارتباط داشتن است؛ برای من حرف مشترک داشتن.

او دوستان زیادی ندارد؛ من دوستان خوبی دارم.

ماشینش دیگر می تواند به تنهایی راه ویلایشان را پیدا کند؛ من عاشق رفتن به جاهای نرفته و نشناخته ام.

او دلش می خواهد برسد و از مقصد لذت ببرد؛ من دلم می خواهد فقط بروم.

او می خواهد بماند تا وطنش را بسازد؛ من دیگر هیچ بهانه ای برای نفس کشیدن توی جهنم پیدا نمی کنم.

و با این حال،

از نظر او ما اشتراکات زیادی با هم داریم؛ نظر من هم که مبرهن است....

واگن زنانه

این پست را تقدیم می کنم به مینای عزیزم که تشویقش انگیزه ای برای به روز شدن هذیانهایم شد.

چهارزانو نشسته ام کف واگن، با کتابی که روی پاهایم باز است. نگاهم اما روی سگک کفش دختری است که کنارم کف واگن نشسته. قطارترمز می کند و در میان سرو صدای ترمز کردنش صدای خفه ی زنی می گوید: "ایستگاه امام خمینی" در که باز می شود، موج جمعیت با فشار می ریزد توی واگن. حالا مجبورم پاهایم را جمع کنم توی سینه ام تا زنی که کیسه بزرگ سیاهش را می کشد تو، جا برای ایستادن داشته باشد. دختری که کفش سگک دار پوشیده آینه اش را از توی کیفش در می آورد و همانطور که زل زده به آینه سرش را چپ و راست می برد. طره مویش را دور انگشتش می پیچد و می اندازد روی پیشانی اش. دارم سیر خط چشمش را دنبال می کنم که نگاهش را می اندازد به من و من هم چشمم را می دوزم به کتابی که نمی خوانم. صاحب کیسه سیاه زنی جوان است و از پایین که نگاهش می کنم انگار خستگی اش شره می کند روی صورتم. حالا دیگر سوتین ها را روی ساعدش چیده و داد می زند: "سوتین مادام دارم خانوما...مادام پوشا از دستشون نره.... 5 تومن مغازه رو می دم 3 تومن ها...نخ خالصه." زن عینکی که کنارش ایستاده و کیفش با هر تکان واگن می خورد به سرم، با دو انگشت شست و اشاره یکی از سوتین ها را لمس می کند و از بالای عینک به فروشنده خیره می شود: "این نخیه آخه؟" و بدون انکه منتظر جواب باشد پشتش را می کند به او. زن سوتین فروش نگاهم می کند؛ دو گوشه لبش را پایین میدهد و با تکان سری ادامه می دهد: "همه رقمه دارم...اسفنجی...مجلسی...کسی نخواست خانوما؟" از ته واگن یکی دیگر داد می زند: "به به به ترش ترش لواشک لقمه ای دارم. امتحانش مجانیه خانوما ترش ترشه.." و همه "ر" ها را با تشدید می گوید. صاحب کفش سگک دار که هنوز آینه دستش است دارد ماتیک سرخی می زند. کیسه مشکی سوتین ها را با پایش هل می دهد: "هییییش" و چشم قره ای به زن که مشغول فروش است می کند. دفترم را باز می کنم و هر چه می شنوم می نویسم..."آدامس دراژه بسته ای هزار...یقه ی حجاب دارم خانوما...سوتین مادام نبود؟....ترررش ترشه لواشک...آخه اینجا جای نشستنه خانوم؟" سرم را بالا می برم تا صاحب صدا را که زنی چادرپوش است ببینم. بعد هم لبه چادرش را می گیرد و همچنان که خودش را با چادرش باد می زند زیر لب می گوید: "کولرو چرا روشن نمی کنه خاک برسر..." قطار با سرو صدای زیاد توقف می کند. جمعیت متمرکز جلوی در یکی یکی پیاده می شوند. دختر کفش سگکی هم حلقه های طلایی کیفش را می اندازد روی ساعدش و در حالیکه با تلفن حرف می زند و غش کرده از خنده می رود بیرون. واگن خلوتتر می شود. زن سوتین فروش جایش را می دهد به دختر جوانی با موهای کوتاه که شالش افتاده روی شانه اش. دفترم را جمع می کنم و از او می پرسم: "کدوم ایستگاهه؟" دختر هدفونش را از توی گوشش در می آورد. چشمهایش را ریز می کند و سر تکان می دهد که یعنی نشنیدم. می گویم: " کدوم ایستگاهه اینجا؟ آزادیه؟" می گوید: "نه هنوز. مونده تا آزادی" و هدفونش را دوباره توی گوشش می گذارد.  

بازی

گارسون دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر را از توی سینی می گذارد روی میز: "فرمایش دیگه ای ندارید؟"

مرد تشکر می کند و یکی از فنجانها را می سراند جلوی زن که خیره شده به مرد، انگار که منتظر جوابی باشد. مرد سیگاری روشن می کند. پک عمیقی به آن می زند و از لابلای دود غلیظی که از دهانش بیرون می آید می گوید:"می دونی؟ یه جا یه کاریکاتوری دیدم که زنها رو مثل یه دستگاه پیچیده کشیده بود که یک عالم دکمه و دم و دستگاه دارن ولی مردها رو به شکل یه ماشین ساده نشون داده بود که فقط دو تا دکمه آن و آف دارن. حالا چطور انتظار داری جواب سوالتو بدم!"

زن: "اون وقت برای این دستگاههای پیچیده دستورالعمل نکشیده بود؟"

مرد: "خدمت شما عرض شود که فرق این دو تا دستگاه درست مثل فرق دستگاه آنالوگ با دیجیتاله. درسته که کار کردن با دستگاههای آنالوگ سخت تره اما اگه یه روز یکی از مدارهاش لنگ بزنه می فهمی از کجاست و رفعش می کنی ولی وای به روزی که یه دستگاه دیجیتال قاطی کنه...به این راحتی ها نمی شه از کارش سر درآورد. می دونی چرا؟ چون همه اطلاعاتش به طور مخفی توی یه حافظه ذخیره شده. می دونی یعنی چی؟ یعنی یک عالم صفر و یک."

زن: "و به عبارتی یک عالم آن و آف"

مرد: "دقیقا. و مجموعه این آن و آف هاست که سیستم دیجیتال رو می سازه."

زن قهوه اش را هم می زند و خیره به مرد می پرسد:" نگفتی چطور می شه به این همه صفر و یک راه پیدا کرد!"

مرد عینکش را بر می دارد و روی میز می گذارد. همین طور که چشمهایش را می مالد می گوید: "دوشبه خواب حسابی نرفتم. این کار لعنتی رسم رو کشیده."

زن: " خوب ...از طرز کار دستگاههای دیجیتال می گفتی."

مرد: "فعلا تا همین جا کافیه. می ترسم بیشتر بگم نکشی."

زن: "منظورت اینه که طرز کارشو نمی دونی..." و در میان نیشخند، قهوه اش را سر می کشد.

خطوط چهره مرد جدی می شود کامی عمیق از سیگارش می گیرد و می گوید: " ببین انقدر بازی نکن. هر چی می خوای بدونی مستقیم و سرراست ازم بپرس."

زن نگاهش روی سقف آینه ای دو دو می زند و می گوید: " لقمه ی حاضر آماده نمی سازه بهم. بالا می آرمش."

مرد سر تکان می دهد و ته سیگارش را توی زیرسیگاری له می کند. رشته نازک دود از زیر سیگاری تا چهره زن کش می آید.

مرد: "واقعا از من چی می خوای؟"

زن: "همین که هستی رو... وتو؟"

مرد: "همون که نیستی رو"

زن:"آهان! همون دستگاه پیچیده و از این حرفها دیگه..."

مرد سرش را بالا می گیرد . لبخندی یک بری می زند. همین طور که پشتش را تکیه می دهد به صندلی می گوید:"خدمتتون عرض کنم که چهار تا دکمه بیشتر نمونده."

زن نعلبکی را می گذارد روی دهانه فنجان و با حرکتی سریع آن را وارونه می کند. دستش زیر چانه،خیره به فنجان می گوید: "خوبه.پیشرفت خوبیه."

مرد فاتحانه می پرسد:"می دونی از چند تا دکمه؟"

زن همان طور خیره به فنجان لبخند میزند:" از 5 تا"

مرد با صدای بلند می خندد:"نه. خوشم اومد. پیچیده تر از اونی هستی که فکر می کردم."

زن فنجان را بر می دارد و در حالی که لکه های ته فنجان را به دقت نگاه می کند می پرسد:"حالا میشه برام از طرز کار همون یه دکمه بگی؟"

مرد: "قرار نیست رو بازی کنیم که!"

زن:"خوبه. پس طرز کار همون یه دکمه رم نفهمیدی." ابروهایش را بالا می دهد:"نه؟"

مرد:"وا...ی آره. آره. تو بردی."

زن همین طور که زیر ناخنهایش را تمیز می کند می گوید:"ولی خودش فکر می کرد بیشتر از یه دکمه داره."

مرد پوزخند می زند و سیگاری دیگر از پاکت سیگارش بیرون می کشد:"آره خوب. چون خودشم داره دنبال دکمه هاش می گرده."

گارسون فیش را روی میز می گذارد و می گوید:"از این شماره می تونید برای قرعه کشی استفاده کنید. جایزه، تور یک روزه به شمال." و با مختصر تعظیمی می رود.

مرد فیش را با دو انگشت اشاره و سبابه توی هوا نگه می دارد:"خو...ب این حرکت دو تا معنی داشت:مودبانه ی زودتر گورتونو گم کنید و..."

زن:"..و در عین حال جلب مشتری....دیدی؟ اینا هم بازی می کنن."

مرد:"همه بازی می کنن. همه ی آدما"

مرد می رود پشت پیشخوان. زن می ایستد تا مرد می آید.

مرد:"بریم؟"

زن:"تا حالا از بالا به خودت نگاه کردی؟"

مرد از بالای عینک به زن نگاه می کند و پشت سرش را می خاراند.

زن می گوید:"بالا سرتو نگاه کن." و با لبخندی به لب به سمت در خروجی می رود.

مرد سرش را بالا می گیرد و به تصویر خودش خیره می شود که مثل لکه قهوه ی کف فنجان زن به سقف چسبیده است.

آ.میم

ما چهار نفر بودیم.

به سین.میم و صدای تیشه اش...

ما چهار نفر بودیم.هر روز صبح، آفتاب نزده، ظرف غذایمان را بغل می زدیم و هر کدام از یک طرف شهر راهی می شدیم و در یک نقطه به هم می رسیدیم: انتهای غار سیاه و نمور معدن. آنجا تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای پی در پی کلنگها و تیشه هایی بود که به سقف و دیواره های غار می خورد. صدای هر تیشه چند بار توی آن دالان های تودرتو تکرار می شد و تا به خودمان برگردد در میان صدای مته ها و تیشه های دیگر دالانها گم می شد. ما چهار نفر، به این امید که ساعت یک شود بی وقفه کار می کردیم. ساعت یک، زمان صرف ناهار بود؛ زمانی بود که ناگهان همه ی صداها خاموش می شد و می شد کنجی دورهم خلوت کرد و به درددل نشست و در نهایت غذایی هم خورد. یکی از زنش می نالید و یکی از مریضی بچه اش و اصولا همه ی این حرفها مسببش دستمزد کم بود و سیاستهای رییس. حرفها به اینجا که می رسید پیش نمی رفت وآنقدر از رییس می گفتیم تا زمان استراحت تمام شود و صدایمان گم شود در صدای تیشه هایی که یکی یکی به گوش می رسید و یادآوری می کرد که کار شروع شده.

یک روز رییس یکی از ما را خواست. گفت از او شکایت شده و شنیده که آن یک نفر حرفهایی زده که به مصلحت نبوده که این، در نهایت به ضرر منافع معدن تمام خواهد شد. رییس از او تعهد گرفت. چند روزی را به دنبال مظنون گشتیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که کسی خارج از ما چهار نفر باید حرفهایمان را شنیده باشد و گزارش کرده باشد. ماجرا داشت کم کم فراموش می شد تا اینکه یک روز یکی از ما، آن یکی را دید در حالی که داشت گوشه ای از معدن با رییس حرف می زد. همه دیگر مطمئن بودند که کار، کار اوست و او بعد از آن  دیگر سر سفره مان جایی نداشت. ما شدیم سه نفر. این بار بیشتر مراقب بودیم اما بیشتر از پیش هم از رییس و آن یکی دوست فراموش شده مان حرف می زدیم؛ تا اینکه روزی دیگر یکی دیگر از ما سه نفر هم احضار شد. به او هم همان حرف ها را تکرار کردند اما هر چه می گذشت جذابیت ساعت یک برایمان کمتر و کمتر می شد.لقمه ها در سکوت پایین می رفت و هر بار دو نفر از ما به فرد سوم شک می کرد. این چرخه ادامه داشت تا روزی که یکی از ما ارتقای شغلی گرفت و از آن کنج سیاه و نمور معدن به دهانه ی معدن منتقل شد.این بار برای هیچ کس، هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده بود که او متهم اصلی است. فکر ارتقای شغلی-به هر قیمتی- از او، با آن همه مشکلاتی که داشت اصلا بعید نمی نمود.

حالا ما دو نفریم. باید خوب فکرهایم را بکنم و حواسم جمع باشد. همانطور که ترتیب ملاقات ساختگی اولین مظنون با رییس مان را دادم، ارتقای نمایشی و در نهایت اخراج دومین مظنون را نقشه کشیدم، باید بدانم که این آخرین فرد را چه طور از سر راه بر دارم. می ماند نفوذ در سومین و آخرین گروه مورد شک تا پاکسازی کل معدن. چیزی نمانده که سهامدار نیمی از معدن شوم.   

سفید بخت

اسمش سکین بود.اولین باری که دیدمش آن طرف چارراه بود. تا مرا دید که بساط کرده ام گفت:"اینجا جای منه پاشو بساطتو جم کن و یه جا سی خودت گیر آر." گفتم:"آخه من تازه کارم. هنوز هیچی بلد نشدم." گفت:"باهاس مادرزادی این کاره باشی. باس بدونی چجوری دل مردمو بسوزونی. فک کردی بشینی زانوتو بغل بگیری و زل زل نیگاشون کنی کاری پیش می بری؟..نه جانم. این مردم ها... اینقده دلشون سنگ شده که به این راحتیا واست دل نمی سوزونن." گفتم: "من هیچی ندارم که مردم دلشون بسوزه. نه بچه دارم نه پام شله." گفت:"دستتو از آستینت در آر بچسبون به تنت فک کنن دست نداری." گفتم:"ولی من دوس دارم شوور کنم بچه خودمو به کمرم ببندم اگه فکر کنن دست ندارم کسی شوورم نمی شه." خندید. خالکوبی وسط چانه اش افتاد توی یک چاله. گفت:"معلومه گدازاده نیستی.اگه بودی اینقده خام خیال نبودی. عروسی مال اوناییه که خونه دارن کس و کار دارن...تو چی داری؟" گفتم:"تو که انقده چشمات قشنگه کسی شوورت نمی شه؟" غش غش خندید و گفت:"خاک تو گورت." بچه ی سیاه سوخته ای را با چادر گل گلی اش به کمر بسته بود. گفتم:"اقل کم یه جوری ببندش که گردنش آویزون نشه." گفت:"جهنم. مال خودم که نیس." گفتم:"از کجا آوردیش؟" گفت:"اگه یه کم زودتر میومدی شاید به توام می رسید. یه له له داریم که اون برات جور می کنه. مونتاها باهاس عصرا بیای تو چاردیواری. اونجا پولامونو تقسیم می کنیم."

فوت و فن گدایی را که یاد گرفتم یک طرف چارراه هم مال من شد.یک روز شلوغ که ماشینها پشت سر هم صف کشیده بودند، ماشین سیاه را دیدم که آن طرف چارراه نگه داشت. سکین که بچه سیاهش را بسته بود به کمرش،پیاده شد. جلوی ماشینها دست تکان میداد؛ ترمز که می کردند رد میشد. آمد این طرف خیابان. دور چشمهاش را کرده بود سیاه سیاه. شلیته گل گلی اش از زیر چادر زده بود بیرون. مرا که دید خالکوبی وسط چانه اش چال افتاد. همین طور که گره ی چادر را از روی شکمش باز می کرد گفت:"تو این بچه رو نیگر دار تا من بیام." زیر بغل بچه را گرفت و به طرفم دراز کرد. گفت:"جایی نری ها!"چادرش را زیر بغل جمع کرد و لای ماشین ها گم شد.  

داستان کوتاه

کمی که پا بگیرد بقیه کارها را به تو می سپارم.قد که بکشد خیالم راحت است از بابتش.زحمتش هم برای تو کمتر.خیلی طول کشید تا خلاء بچه ام را پر کند.فقط می ترسم.می ترسم بی من تاب نیاورد.صبح به صبح برایش پنجره ها را باز می کنم و هرم نور دم صبح را توی صورتش می پاشم ومی نشینم به حرف زدن.تمام قصه ی زندگی ام را می گویم برایش.حالا گوشش پر است از دردهای من. فقط یادت باشد از تاریکی وحشت دارد درست مثل خودم.از وقتی کامی راتوی آن قبر تنگ وتار گذاشتند این طور شدم...

دلش که بهانه گرفت بنشین باهاش حرف بزن.نگاه نکن زبان ندارد و از آب و گل در نیامده. خوب می فهمد.نمی گذاشتند بیاورمش اینجا پیش خودم. می گفتند ممنوع است.ولی حالا دو ماهی می شود که کنار تختم است. حالا خیالم راحت است. سینه ام از حرفهایم خالی است.انگار که اجل بهم فرصت داده باشد که این دردها را با خودم به آن دنیا نبرم.باید با دل خوش بروم پیش کامی...راضی نیستم به هوای قبرستان آلوده اش کنی ولی اگر دیدی خیلی بی تابی کرد و پژمرد بالای قبرم خاکش کن. دلم می خواهد تا بهار دیگر گل بدهد.