از کجا پرت شده ایم اینجا؟ در این شهر بی پیر که هیچ رنگی ندارد. که همه اش سیاهی است و سیاهی. از آن بالا شهر زیر پایمان است و تو که حرف می زنی شهر با خیابان و ساختمانهایش موج می خورد. برج میلاد را می بینم که مثل سوزن قلاب ماهیگیری بالا و پایین می رود. می لرزم.
چه دارد می شود؟ جهان در بی نظمی کیهانی اش تاب می خورد و آنجا که ایستاده ایم تنها جای ثابت است. می گویم مناسک پیش از تحویل سال در همه جا بازآفرینی کائوس است: بی نظمی کیهانی. می گویی مثل چهارشنبه سوری؛ و ناگهان شعله های آتش گر می گیرد و چون خطی از آتش هره می کشد و تا افق می رود. هر خطی به رنگی. و دود خاکستری دیرپا و غلیظی چون دیوی سیاه رنگ عرصه را بر آسمان و باران تنگ می کند.
می گویی پشت سرت را نگاه کن و آدم ها را می بینم که هریک در حالتی منجمد شده اند: سربازی در برج دیدبانی پشت سرمان در حالی که به دوردستها نگاه می کند، پیرمردی در حال دویدن، زنی در حال ورزش. نگاهت می کنم. خیره در سیاهی چشمهات. مردمکانت بزرگ شده اند و انعکاس شعله های شهر توی نی نی چشمهات سوسو می زنند.
-چه اتفاقی دارد می افتد؟ از کجا افتاده ایم در دل این کائوس بزرگ؟ تا کی می ماند؟
-می گویند تا تحویل سال.
در کائوس، شیطان ها و لوسیفرها و جن ها از جهنم آزاد می شوند و حکم می رانند. به تسخیر انسان و به انتقام از پرومته ئوس، جوان ها را تقدیم به ضحاک می کنند تا از مغزشان نیرو بگیرد.و می بینم که در میان دود و غبار درخت ها قد می کشند و شاخه های خشک و متورم شان دود را می شکافند تا آسمان و بر هر شاخه ای طنابی آویزان است و بر هر طناب، جوانی جان می دهد. زیر درختها آدمهایی ایستاده اند به تماشا. عکس یادگاری می گیرند با میوه های روی درخت و می خندند.
-چرا اینها اینقدر شادند؟
-اینها به تسخیر در آمده اند و این دود غلیظ چون افیونی نشئه شان می کند. اینها به استقبال ضحاک آمده اند.
می ترسم. از این همه سیاهی می ترسم و آغوشت تنها جای امن در این دنیاست.