می گویم. حتا اگر تاب شنیدنش را نداشته باشی. بگذار تمام جاده هایی که ادعای رسیدن تا ابدیت را دارند دل خوش کنند که رسیدنی در کار است. اما مگر ابدیت را می شود رسید! می گفت جهان مثل یک بادکنک دارد باد می شود و ما که زمانی روی این بادبادک به هم نزدیک بودیم حالا داریم از هم دور می شویم. بادکنک دارد بزرگ و بزرگتر می شود و ما از هم دور و دورتر. همچنان که از نقطه ی فوت که همان بیگ بنگ است دور می شویم. به راستی کی این بادکنک را می دمد؟ کسی چه می داند. فقط می دانیم چیزی تا نقطه ی انفجار نمانده...

اینها را که می گفت لکه های نور رنگی چرخان اتاق را و موسیقی تند را دور می زدند. – به سلامتی... – نوش... و سرگیجه ای که دوباره آغاز می شود...  – نمی گیرد این لامذهب... همانطور که این کلمات، گیرایی شان را از دست داده اند. هیچ چیز دیگر روی این کره ی خاکی گیرا نیست. شاید از این روست که دیگر هیچ شاهکاری خلق نمی شود. نه چشم گیرایی یافت می شود که از آن شاعر شوی و نه شرابی که از آن مست... فقط می ماند این سرگیجه و دنیایی که دورم تاب می خورد و چون نیروی گریز از مرکزی مرا از سقوط باز می دارد. اگر این سرگیجه نبود که تا حالا صد بار سقوط کرده بودم. – تهوع می دانی چیست؟ - از نوع سارتری؟ - آری از آن نوعی که می خواهی همه چیز را بالا بیاوری. حتا خودت را. تهوع اشباع است از هر آنچه که فرو می دهیش.... -"مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان نمی رسند..." – انگار فروغ هم چیزهایی فهمیده بود. – بیخود نبود زود مرد. لامروت هر که بخواهد سر از کارش در بیاورد سر به نیست می شود. رازی در این جهان است. این را نشانه ها می گویند. اما هرکسی که زبان نشانه ها را نمی داند. نه یادگرفتنی است نه یاد دادنی.... ادعای بزرگی است اگر بگویم من هم می دانستم؟ ادعای بزرگی است؟ ... اما الان چه؟ از زمانی که آن باد لعنتی وزید و دانه های رنگی ام را با خود برد گمشان کردم. حالا مدتی است گیر کرده ام وسط این غار مهیب. نه راه پس دارم و نه پیش. خودم با دستهای خودم موقع آمدن ریخته بودم تا راه برگشت را گم نکنم. خودم با دستهای خودم... این طور با آن چشمهات نگاهم نکن. راست می گویم.