بازی
گارسون دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر را از توی سینی می گذارد روی میز: "فرمایش دیگه ای ندارید؟"
مرد تشکر می کند و یکی از فنجانها را می سراند جلوی زن که خیره شده به مرد، انگار که منتظر جوابی باشد. مرد سیگاری روشن می کند. پک عمیقی به آن می زند و از لابلای دود غلیظی که از دهانش بیرون می آید می گوید:"می دونی؟ یه جا یه کاریکاتوری دیدم که زنها رو مثل یه دستگاه پیچیده کشیده بود که یک عالم دکمه و دم و دستگاه دارن ولی مردها رو به شکل یه ماشین ساده نشون داده بود که فقط دو تا دکمه آن و آف دارن. حالا چطور انتظار داری جواب سوالتو بدم!"
زن: "اون وقت برای این دستگاههای پیچیده دستورالعمل نکشیده بود؟"
مرد: "خدمت شما عرض شود که فرق این دو تا دستگاه درست مثل فرق دستگاه آنالوگ با دیجیتاله. درسته که کار کردن با دستگاههای آنالوگ سخت تره اما اگه یه روز یکی از مدارهاش لنگ بزنه می فهمی از کجاست و رفعش می کنی ولی وای به روزی که یه دستگاه دیجیتال قاطی کنه...به این راحتی ها نمی شه از کارش سر درآورد. می دونی چرا؟ چون همه اطلاعاتش به طور مخفی توی یه حافظه ذخیره شده. می دونی یعنی چی؟ یعنی یک عالم صفر و یک."
زن: "و به عبارتی یک عالم آن و آف"
مرد: "دقیقا. و مجموعه این آن و آف هاست که سیستم دیجیتال رو می سازه."
زن قهوه اش را هم می زند و خیره به مرد می پرسد:" نگفتی چطور می شه به این همه صفر و یک راه پیدا کرد!"
مرد عینکش را بر می دارد و روی میز می گذارد. همین طور که چشمهایش را می مالد می گوید: "دوشبه خواب حسابی نرفتم. این کار لعنتی رسم رو کشیده."
زن: " خوب ...از طرز کار دستگاههای دیجیتال می گفتی."
مرد: "فعلا تا همین جا کافیه. می ترسم بیشتر بگم نکشی."
زن: "منظورت اینه که طرز کارشو نمی دونی..." و در میان نیشخند، قهوه اش را سر می کشد.
خطوط چهره مرد جدی می شود کامی عمیق از سیگارش می گیرد و می گوید: " ببین انقدر بازی نکن. هر چی می خوای بدونی مستقیم و سرراست ازم بپرس."
زن نگاهش روی سقف آینه ای دو دو می زند و می گوید: " لقمه ی حاضر آماده نمی سازه بهم. بالا می آرمش."
مرد سر تکان می دهد و ته سیگارش را توی زیرسیگاری له می کند. رشته نازک دود از زیر سیگاری تا چهره زن کش می آید.
مرد: "واقعا از من چی می خوای؟"
زن: "همین که هستی رو... وتو؟"
مرد: "همون که نیستی رو"
زن:"آهان! همون دستگاه پیچیده و از این حرفها دیگه..."
مرد سرش را بالا می گیرد . لبخندی یک بری می زند. همین طور که پشتش را تکیه می دهد به صندلی می گوید:"خدمتتون عرض کنم که چهار تا دکمه بیشتر نمونده."
زن نعلبکی را می گذارد روی دهانه فنجان و با حرکتی سریع آن را وارونه می کند. دستش زیر چانه،خیره به فنجان می گوید: "خوبه.پیشرفت خوبیه."
مرد فاتحانه می پرسد:"می دونی از چند تا دکمه؟"
زن همان طور خیره به فنجان لبخند میزند:" از 5 تا"
مرد با صدای بلند می خندد:"نه. خوشم اومد. پیچیده تر از اونی هستی که فکر می کردم."
زن فنجان را بر می دارد و در حالی که لکه های ته فنجان را به دقت نگاه می کند می پرسد:"حالا میشه برام از طرز کار همون یه دکمه بگی؟"
مرد: "قرار نیست رو بازی کنیم که!"
زن:"خوبه. پس طرز کار همون یه دکمه رم نفهمیدی." ابروهایش را بالا می دهد:"نه؟"
مرد:"وا...ی آره. آره. تو بردی."
زن همین طور که زیر ناخنهایش را تمیز می کند می گوید:"ولی خودش فکر می کرد بیشتر از یه دکمه داره."
مرد پوزخند می زند و سیگاری دیگر از پاکت سیگارش بیرون می کشد:"آره خوب. چون خودشم داره دنبال دکمه هاش می گرده."
گارسون فیش را روی میز می گذارد و می گوید:"از این شماره می تونید برای قرعه کشی استفاده کنید. جایزه، تور یک روزه به شمال." و با مختصر تعظیمی می رود.
مرد فیش را با دو انگشت اشاره و سبابه توی هوا نگه می دارد:"خو...ب این حرکت دو تا معنی داشت:مودبانه ی زودتر گورتونو گم کنید و..."
زن:"..و در عین حال جلب مشتری....دیدی؟ اینا هم بازی می کنن."
مرد:"همه بازی می کنن. همه ی آدما"
مرد می رود پشت پیشخوان. زن می ایستد تا مرد می آید.
مرد:"بریم؟"
زن:"تا حالا از بالا به خودت نگاه کردی؟"
مرد از بالای عینک به زن نگاه می کند و پشت سرش را می خاراند.
زن می گوید:"بالا سرتو نگاه کن." و با لبخندی به لب به سمت در خروجی می رود.
مرد سرش را بالا می گیرد و به تصویر خودش خیره می شود که مثل لکه قهوه ی کف فنجان زن به سقف چسبیده است.
آ.میم