به سین.میم و صدای تیشه اش...

ما چهار نفر بودیم.هر روز صبح، آفتاب نزده، ظرف غذایمان را بغل می زدیم و هر کدام از یک طرف شهر راهی می شدیم و در یک نقطه به هم می رسیدیم: انتهای غار سیاه و نمور معدن. آنجا تنها صدایی که به گوش می رسید، صدای پی در پی کلنگها و تیشه هایی بود که به سقف و دیواره های غار می خورد. صدای هر تیشه چند بار توی آن دالان های تودرتو تکرار می شد و تا به خودمان برگردد در میان صدای مته ها و تیشه های دیگر دالانها گم می شد. ما چهار نفر، به این امید که ساعت یک شود بی وقفه کار می کردیم. ساعت یک، زمان صرف ناهار بود؛ زمانی بود که ناگهان همه ی صداها خاموش می شد و می شد کنجی دورهم خلوت کرد و به درددل نشست و در نهایت غذایی هم خورد. یکی از زنش می نالید و یکی از مریضی بچه اش و اصولا همه ی این حرفها مسببش دستمزد کم بود و سیاستهای رییس. حرفها به اینجا که می رسید پیش نمی رفت وآنقدر از رییس می گفتیم تا زمان استراحت تمام شود و صدایمان گم شود در صدای تیشه هایی که یکی یکی به گوش می رسید و یادآوری می کرد که کار شروع شده.

یک روز رییس یکی از ما را خواست. گفت از او شکایت شده و شنیده که آن یک نفر حرفهایی زده که به مصلحت نبوده که این، در نهایت به ضرر منافع معدن تمام خواهد شد. رییس از او تعهد گرفت. چند روزی را به دنبال مظنون گشتیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که کسی خارج از ما چهار نفر باید حرفهایمان را شنیده باشد و گزارش کرده باشد. ماجرا داشت کم کم فراموش می شد تا اینکه یک روز یکی از ما، آن یکی را دید در حالی که داشت گوشه ای از معدن با رییس حرف می زد. همه دیگر مطمئن بودند که کار، کار اوست و او بعد از آن  دیگر سر سفره مان جایی نداشت. ما شدیم سه نفر. این بار بیشتر مراقب بودیم اما بیشتر از پیش هم از رییس و آن یکی دوست فراموش شده مان حرف می زدیم؛ تا اینکه روزی دیگر یکی دیگر از ما سه نفر هم احضار شد. به او هم همان حرف ها را تکرار کردند اما هر چه می گذشت جذابیت ساعت یک برایمان کمتر و کمتر می شد.لقمه ها در سکوت پایین می رفت و هر بار دو نفر از ما به فرد سوم شک می کرد. این چرخه ادامه داشت تا روزی که یکی از ما ارتقای شغلی گرفت و از آن کنج سیاه و نمور معدن به دهانه ی معدن منتقل شد.این بار برای هیچ کس، هیچ شک و شبهه ای باقی نمانده بود که او متهم اصلی است. فکر ارتقای شغلی-به هر قیمتی- از او، با آن همه مشکلاتی که داشت اصلا بعید نمی نمود.

حالا ما دو نفریم. باید خوب فکرهایم را بکنم و حواسم جمع باشد. همانطور که ترتیب ملاقات ساختگی اولین مظنون با رییس مان را دادم، ارتقای نمایشی و در نهایت اخراج دومین مظنون را نقشه کشیدم، باید بدانم که این آخرین فرد را چه طور از سر راه بر دارم. می ماند نفوذ در سومین و آخرین گروه مورد شک تا پاکسازی کل معدن. چیزی نمانده که سهامدار نیمی از معدن شوم.