باد آمده بود و کاغذ پاره هایم را از دستانت ربوده بود. تو از لبه ی صخره خیز برداشته بودی که بگیریشان. اما با باد رفته بودند. سُر خورده بودی و من تا آمده بودم دستت را بگیرم کله ی خروسی خونین و مالین از کنار پایت قل خورده بود. بالای صخره را نگاه کرده بودم. زائری داشت خروسی را قربانی بی بی شهربانو می کرد. مسیر خاکی پر از زنهای چادر به سر بود. که می رفت تا دل چارتاقی و گنبد بالای سرش. زیر آن گنبد دخترهای ترشیده و زنان نازایی هستند که می ایستند توی درگاه یکی از تاقیها. چادر سفیدشان را می اندازند روی سرشان و دعا می کنند و اشک می ریزند. لحظه ای بعد احساس می کنند که بی اختیار دارند می چرخند. آنها می گویند  بی بی کسانی را که دعایشان را می شنود می چرخاند. - ما که نیامده ایم  بی بی شهربانو را ببینیم. آمده ایم آناهیتا را ببینیم. الاهه ی آب های روان. – فکر می کنی اگر اینها بدانند که داستان کوه و بی بی کلکی بوده که اجدادمان ساخته اند تا معبد آناهیتایشان در امان بماند باز هم این مسیر را بالا می روند؟ - کسی چه می داند.... – آن بالا را می بینی؟ آن آجرچینی بالای کوه را؟ آنجا یک خانقاه است. - تا حالا رفته ای؟ - نه. می گویند هرکسی راه به آنجا ندارد. – آنجا هم بی گمان می چرخند. یک دست رو به آسمان و یک دست رو به زمین. با سری افتاده روی شانه... می چرخند... می چرخند... سرگیجه می گیرم از این فضا... از این اعتقادهای تنیده درهم و تودرتو.... اما نوشته هایم... نوشته هایم را باد برد... برد همانجایی که دانه های رنگی ام را برد.