یک نارسیسمِ اسکیزوییدِ کمال گرا برای چه می نویسد؟ لابد می نویسد که حس خودشیفتگی اش ارضا شود چون فکر می کند حرفهای مهمی برای گفتن دارد یا شاید پناه می برد به این دنیای مجازی که خلاء عزلتش را پرکند یا شاید هم....

می گوید پر از تناقضی تو. "word" باید حرف بزند نه که "silent" باشد. می گویم یک وقتهایی آنقدر حرف می زنی که اصل مطلب را نگویی...

تکیه می دهد به صندلی اش و دستش روی دسته صندلی جوری آدم را نگاه می کند که انگار تو را از پشت رنگ و لعابی که مثل یک نقاب به چشمانت زده ای می خواند... می گوید اکثر کسانی که روی این صندلی نشسته اند و قرمز پوشیده اند، افسرده بوده اند. می گویم شما روانپزشک ها فکر می کنید همه باید یک جور باشند. اینکه من حال و حوصله آدم ها را ندارم لزومن دلیلی بر افسردگیم نیست. من با دنیای خودم خوشم نه با دنیای آدم ها. می گوید همه شخصیت هایی که تو داری من هم دارم. نمی توانی برای من نقش بازی کنی. می گویم به همه بیمارهایتان این را می گویید؟ از در دیگری وارد می شود: من صلاحت را می خواهم. اگر همین طور پیش بروی عاقبتی مثل صادق هدایت در انتظارت است. تو نمی توانی توی غار زندگی کنی. تو به آدمها نیاز داری. می گویم این آدمها هستند که افسرده ام می کنند نه تنهایی. می گوید زندگی کن قبل از این که مثل من به این احساس برسی که حتمن باید کار بزرگی برای نجات آدمها بکنی. زندگی فقط کتاب و درس نیست. تو باید بتوانی مهمانی بروی و اگر لازم شد قر(یا غر؟) هم بدهی... می گویم یا ادعای واهی دارید که عین چند شخصیت مرا شما هم دارید یا درست مرا تشخیص نداده اید. این کار هرگز در توان من نیست... آسمان را به ریسمان می بافد. از سفرهای خارجه اش می گوید و از کلکسیون ماشین های کلاسیکش. از چرچیل می گوید که او هم افسردگی داشت اما با آن مقابله کرد و از ویرجینیاوولف که خودش را بخاطر افسردگی اش غرق کرد: فیلم ساعتها را ببین . امیلی را ببین که وسواسش چی به روزش آورد. سینما پارادیزو را ببین که  همه عمرش با گذشته گرایی زندگی کرد... و من که کلافه شده ام از نصیحت شنیدن صفحه اول دفترچه بیمه ام را باز می کنم و بین خودم با آن عکس سه در چار با آن لبخند ماسیده روی لب و مقنعه ای که انگار دارد خفه ام می کند ربطی پیدا نمی کنم. یک منگنه زیر گلویم خورده و یکی دیگر بالای کله ام. منگنه زیر گلویم را باز می کنم و به دری نگاه می کنم که قطعن دقایقی دیگر باز خواهد شد. می گوید حواست با منه؟ می گویم من مشکلی با این عزلت ندارم. شما هر چه می خواهید بگویید. می گوید تو احتیاج به دارو داری. حالا نوبت منگنه بالایی است. زبانه های منگنه را باز می کنم و منگنه را از عکس می کشم بیرون. می گوید میشود بگویی چه کار می کنی؟ می گویم تمام شد. این منگنه ها داشت خفه ام می کرد. بیخ خِرم بود. می خندد. بلند بلند.