سفید بخت
اسمش سکین بود.اولین باری که دیدمش آن طرف چارراه بود. تا مرا دید که بساط کرده ام گفت:"اینجا جای منه پاشو بساطتو جم کن و یه جا سی خودت گیر آر." گفتم:"آخه من تازه کارم. هنوز هیچی بلد نشدم." گفت:"باهاس مادرزادی این کاره باشی. باس بدونی چجوری دل مردمو بسوزونی. فک کردی بشینی زانوتو بغل بگیری و زل زل نیگاشون کنی کاری پیش می بری؟..نه جانم. این مردم ها... اینقده دلشون سنگ شده که به این راحتیا واست دل نمی سوزونن." گفتم: "من هیچی ندارم که مردم دلشون بسوزه. نه بچه دارم نه پام شله." گفت:"دستتو از آستینت در آر بچسبون به تنت فک کنن دست نداری." گفتم:"ولی من دوس دارم شوور کنم بچه خودمو به کمرم ببندم اگه فکر کنن دست ندارم کسی شوورم نمی شه." خندید. خالکوبی وسط چانه اش افتاد توی یک چاله. گفت:"معلومه گدازاده نیستی.اگه بودی اینقده خام خیال نبودی. عروسی مال اوناییه که خونه دارن کس و کار دارن...تو چی داری؟" گفتم:"تو که انقده چشمات قشنگه کسی شوورت نمی شه؟" غش غش خندید و گفت:"خاک تو گورت." بچه ی سیاه سوخته ای را با چادر گل گلی اش به کمر بسته بود. گفتم:"اقل کم یه جوری ببندش که گردنش آویزون نشه." گفت:"جهنم. مال خودم که نیس." گفتم:"از کجا آوردیش؟" گفت:"اگه یه کم زودتر میومدی شاید به توام می رسید. یه له له داریم که اون برات جور می کنه. مونتاها باهاس عصرا بیای تو چاردیواری. اونجا پولامونو تقسیم می کنیم."
فوت و فن گدایی را که یاد گرفتم یک طرف چارراه هم مال من شد.یک روز شلوغ که ماشینها پشت سر هم صف کشیده بودند، ماشین سیاه را دیدم که آن طرف چارراه نگه داشت. سکین که بچه سیاهش را بسته بود به کمرش،پیاده شد. جلوی ماشینها دست تکان میداد؛ ترمز که می کردند رد میشد. آمد این طرف خیابان. دور چشمهاش را کرده بود سیاه سیاه. شلیته گل گلی اش از زیر چادر زده بود بیرون. مرا که دید خالکوبی وسط چانه اش چال افتاد. همین طور که گره ی چادر را از روی شکمش باز می کرد گفت:"تو این بچه رو نیگر دار تا من بیام." زیر بغل بچه را گرفت و به طرفم دراز کرد. گفت:"جایی نری ها!"چادرش را زیر بغل جمع کرد و لای ماشین ها گم شد.