"عین" دارد می جنگد. نشسته جلوی همان led ی جدیدش و با دسته "جوی استیک" جدیدش، سوار  بر هواپیمایی خیالی بر فراز  ابرها پرواز می کند و هی شلیک می کند. می گویم: "فقط پرواز می کنی؟" می گوید:" نه شلیک هم می کنم." می گویم:" به کی؟"  می گوید:" به هدفهام." می گویم:" بعدش چی می شه؟" می گوید: "خوشحال می شم."

برمی گردم به اتاق. در را که می بندم صدای شلیک قطع می شود. کتاب را از جایی که نشانه گذاشته ام باز می کنم و من هم کم کم اوج می گیرم... بی سرو صدا... بی آنکه کسی بفهمد که دارم می جنگم... و من شلیک نمی کنم هدف هایم را. از آن بالا، همین طور که پرواز می کنم، نگاهشان می کنم و فکر می کنم که چقدر دیگر باید بجنگم تا به هدف هایم برسم... که چه راه درازی است تا هدف هایم...

صدای انفجار مهیبی می آید از پشت در... به گمانم یکی از هدفها، منفجر شد...