ماشین ها در تقاطع، گره خورده اند و صدای یکریز بوق تا اینجا، پشت پنجره کش می آید. دود سیگار از لابلای انگشتهایم خودش را می کشاند به شکاف پنجره. جنازه اش افتاده آنجا، کنج دیوار. هر چه از صبح خورده ام توی تقاطع حلقم گیر کرده، نه بالا می آید نه پایین می رود. نمی خواستم بکشمش. بهش فرصت دادم که برود، نرفت. هی خواستم نادیده اش بگیرم، هی جلوی چشمم رژه رفت. کشتن موجود زنده کراهت دارد. این را بی بی خدا بیامرز می گفت. صبح دیدمش که چسبیده به پرده. بعد از کلی کلنجار، بالاخره پیف پاف را برداشتم و خالی کردم رویش. چارچنگولی افتاد روی زمین، کنج دیوار. افتادنش صدای مرگ می داد. شاخک هایش توی هوا تکان می خورد و پاهای زبرش را جمع کرده بود توی شکم چل تکه اش. بی خیالش شدم. گفتم اگر عمرش به دنیا باشد پا می شود. راهش را می کشد و می رود. شب که برگشتم، دیدم مورچه ها امانش نداده اند. تکه تکه های بدنش توی صف منظمی از مورچه ها داشت دست به دست می شد. دیگر تقریبا اثری از سوسک به جز دو بال له و لورده باقی نمانده. امشب اینجا، قتلی اتفاق افتاد و ضیافتی. امشب در یکی از خیابانهای شهر، توی تنها پنجره ی روشن، توی لابیرنت کنج دیوار واحد پانزده، ضیافتی برپاست.