"این نوشته در تاریخ 29 اردی بهشت 81 نوشته شده و امروز که 16 آبان 91 است چند ماهی می شود که "مرد" و "وسطی" زیر یک سقف دارند با هم زندگی می کنند. تقدیم به عشق دیرپایشان."

هر سه روی یک نیمکت، زیر سایه "درخت ارغوان" حیاط دانشگاه نشسته اند. "مرد" دارد از دردهای انسانی می گوید: «به نظر من باید توی زندگی رنج برد. می دونی! باید با بدی ها و زشتی ها زندگی کرد. ما انسانیم با همه شهوات و غرایز انسانی که بدون اونها نیستیم. به نظر من عرفان یه جورایی راه فراره... می دونی؟ فرار از واقعیت.»

"زنی که کنار نیمکت نشسته" و دارد یک برگ شمشاد را توی دستش خورد می کند، خودش را موظف می داند چیزی بگوید: «به نظر نمی آد اصلن راه فراری وجود داشته باشه... نه ... وجود نداره... عرفان هم یه راهه. نه فرار.»

"وسطی" می خندد. بلند بلند. خنده اش افسار گسیخته و مهارناپذیر است. از لابلای خنده اش می گوید: «چقدر درخت ارغوان رو دوست دارم.»

"مرد" می گوید:«کدومه؟» "وسطی" جواب می دهد: «ایناهاش... همینه... گلهای ارغوانی می ده.» و باز می خندد. "وسطی"، "مرد" را دوست داشته. . این را "زنی که کنار نیمکت نشسته" می داند.

"مرد" حرفهای هذیان مانندش را ادامه می دهد: «به نظر من عشق هم نوعی فریبه. اونقدرها هم اهمیت نداره. فقط زندگی... باید جسارت زندگی کردن داشت. باید رنج کشید... می دونی... من به تغییر، یعنی بهتر شدن وضع موجود فکر نمی کنم.. همه چیز در حال سقوطه... من... می دونی...من به آدمها اطمینان ندارم. اونا منو از خودشون بیزار کردن... راه آسمونی وجود نداره. همه چیز همین جاس... روی این خاک. احمد شاملو حرف قشنگی می زنه... میگه... بگو برهنه به خاكم كنند...سرا پا برهنه... كه بي شايبه حجابي...با خاك عاشقانه در آميختن مي خواهم...» و سیگاری می گیراند.

حالا همه ساکتند. خطوط صورت "وسطی" هنوز خندان. انگار که دارد سیل خنده اش را مهار می کند. "زنی که کنار نیمکت نشسته" خودش را موظف می داند سکوت را بشکند چون می داند در غیر این صورت، "وسطی" با خنده ی سیل آسایش این کار را خواهد کرد: «زندگی بدون عشق؟... به نظر نمی آد قابل زیستن باشه... عشق هم فرار نیست... اون هم نوعی رنجه اما از جنسی دیگه.»

"مرد" دود غلیظ سیگار را از دهانش بیرون می دهد و از لابلای دود به "زنی که کنار نیمکت نشسته" نگاه می کند: «می دونی... یه سری چیزا گریزناپذیرن. بکت... نمی دونم چیزی ازش خوندی یا نه... اون معتقده که انسان روی این خاک فراموش شده. رها شده روی زمین و تنها تفاوتش با حیوان اینه که رنج می بره... درد می کشه... به نظر من باید رنج برد... رنج بردن گریزناپذیره...می دونی...آدم تازه می فهمه خیلی تنهاس. باید جسارت داشت... جسارت زندگی...»

"وسطی" با شلیک خنده اش حرف "مرد" را قطع می کند. سیگار لای انگشتان مرد دود می کند و از تنه "درخت ارغوان" بالا می رود. "وسطی" خنده اش را ناگهان قطع می کند و با خطوط جدی صورتش می گوید:«من یه زمانی با تو زندگی کردم...»

"مرد" منتظر است که حرف های او ادامه پیدا کند اما وسطی کیفش را روی کولش می اندازد و می ایستد رو به درخت ارغوان. "مرد" می گوید: «آدم بعد از این همه حرف زدن انگار چیزی نگفته.»

"وسطی" می گوید: «آره... چیزی نگفته.» و می رود.

 ته مانده ی سیگاری وسط باغچه پرتاب می شود...