باران می بارد. تند و بی وقفه. پیاده روها را آب گرفته. توی انعکاس آبهای کف خیابان نور نئون مغازه ها می درخشد. دستم را می گیری و می ایستی کنار خیابان. – مستقیم. تاکسی با شیشه ی بخارگرفته نگه می دارد. دررا باز می کنی به راننده می گویی دونفریم. و در را می بندی. – اِ..ما که یک نفریم. – کسی چه می داند. کسی چه می داند که این دوتایی وهمی بیش نیست. کسی چه می داند که ما یکی از این قطره های باران بودیم. یک جایی، وسط آسمان و زمین حواسمان نبود و دوتا شدیم و افتادیم اینجا وسط این خیابان شلوغ. - اینجا کسی برای دو نفر جایی ندارد. بیا پیاده برویم.