داستان کوتاه
کمی که پا بگیرد بقیه کارها را به تو می سپارم.قد که بکشد خیالم راحت است از بابتش.زحمتش هم برای تو کمتر.خیلی طول کشید تا خلاء بچه ام را پر کند.فقط می ترسم.می ترسم بی من تاب نیاورد.صبح به صبح برایش پنجره ها را باز می کنم و هرم نور دم صبح را توی صورتش می پاشم ومی نشینم به حرف زدن.تمام قصه ی زندگی ام را می گویم برایش.حالا گوشش پر است از دردهای من. فقط یادت باشد از تاریکی وحشت دارد درست مثل خودم.از وقتی کامی راتوی آن قبر تنگ وتار گذاشتند این طور شدم...
دلش که بهانه گرفت بنشین باهاش حرف بزن.نگاه نکن زبان ندارد و از آب و گل در نیامده. خوب می فهمد.نمی گذاشتند بیاورمش اینجا پیش خودم. می گفتند ممنوع است.ولی حالا دو ماهی می شود که کنار تختم است. حالا خیالم راحت است. سینه ام از حرفهایم خالی است.انگار که اجل بهم فرصت داده باشد که این دردها را با خودم به آن دنیا نبرم.باید با دل خوش بروم پیش کامی...راضی نیستم به هوای قبرستان آلوده اش کنی ولی اگر دیدی خیلی بی تابی کرد و پژمرد بالای قبرم خاکش کن. دلم می خواهد تا بهار دیگر گل بدهد.